تبليغاتX
صبا بی‌قرار
 

عروسي ديشب عالي بود. من هم فكر كنم يك سالي است كه در عروسي رفقا به جاي نشستن و لمباندن ميوه و شيريني به خواست خودشان به عكاسي مشغولم.

راستش را بگويم ديشب به شدت خوشحال بودم از این كه به همراه گروه فيلم برداري يك عكاس حرفه‌اي هم حضور داشت كه موجب مي‌شد اگر عكس‌هاي من خوب در نمي‌آمد خانواده عروس و داماد خيلي ناراحت نشوند، همين امر هم سبب شد استرسم از هميشه كمتر و تمركزم بيشتر باشه و در نهايت عكس هاي خيلي خوبي گرفتم.

در اين عروسي‌ها هر كدام از دوستان كه من را مشغول عكاسي مي‌بيند قول مي‌گيرند حتما بايد در عروسي آنها هم عكاسي كنم ( همين مهدي از دو ماه پيش تاريخ مراسمش را گفته بود كه براي اين روز برنامه ريزي نكنم ). اما ديشب علاوه بر دوستان، خاله داماد هم براي عكاسي در عروسي دخترش دعوتمان كرد كانادا، اين كه ايشان عكس ها را نديده از چي ما خوششان آمده نمي‌دانم والا.

 

 

اين پروژه دانشگاه هم ديگر دارد روي اعصاب من رژه مي‌رود. از همه بيشتر فرسايشي شدنش اذيتم مي‌كند روزي نزديك به دوازده ساعت برایش وقت مي‌گذارم ولي جمع نمي‌شود. استاد ما هم كه خيال تحويل گرفتن ندارد تا ما هم به اين بهانه سرهم بنديش كنيم. بعد از تمام شدن پروژه بايد بشينم مفصل داستان اين گروه چهار نفري كه با هم پروژه را انتخاب كرده‌ايم بنويسم تا كمي با من احساس همدردي كنيد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 مرداد1385ساعت 17:49  توسط حمید رضا  |