امروز به هر زحمتي بود خودم را رساندم به امامزاده طاهر. شاملو را در تنهايي بيشتر دوست دارم، همين شد كه بجاي ديروز امروز سر مزارش حاضر شدم.
و چه پر ابهت است مزار مردي چنين بزرگ، حتي بدون سنگي كه نميگذارند بر روي خاك او باقي بماند.
كمي دور زدم، سر خاك ديگر هنرمندان رفتم و بازگشتم، نشستم و كمي مرور كردم، نه شعرهايش را، بلكه آن چيز هايي را كه پيشتر در زندگي از او آموخته بودم .
الان دارم نوار رباعيات خيام شجريان و شاملو را گوش ميكنم كه ميگويد:
چون ابر به نوروز رخ لاله بشست برخيز و به جام باده كن عزم درست
كين سبزه كه امروز تماشاگه تو است فردا همه از خاك تو برخواهد رست
ابر آمد و زار بر سر سبزه گريست بي باده گل رنگ نميشايد زيست
اين سبزه كه امروز تماشاگه ما است تا سبزه خاك ما تماشاگه كيست
پ.ن) تيتر اين پست بخشي از ترجمه آزاد شاملو از مرثيهاي است كه لوركا براي دوست گاوبازش سروده.