صبح كه از خواب بيدار شدم با خودم زمزمه ميكردم چه روزي بشود امروز، بعد تلفن همراه را زدم به برق و گفتم امروزبراي هماهنگي برنامهها زنگ خورم زياد است، شايد شارژ كم بياورم و سپس شروع كردم به اساماس زدن و تماس گرفتن با اين و آن، كه فلان ساعت بياييد سينما و فلان ساعت برويم تاتر. كه يا تماس حاصل نشد، يا اساماسها نرسيد، يا رسيد و جوابي نيامد، يا آمد و كار داشتند، يا كار نداشتند وخسته بودند. اين شد كه حوالي ظهر از خانه زدم بيرون به قصد ميدان هفت تير و نشر ثالث و آنجا دوست جديدي را كه از قبل با هم وعده كرده بوديم زيارت كردم و من چقدر سادگي و بيآلايشي او را دوست داشتم و چقدر راحت بودم با او، انگار كه سالها است ميشناسمش( تا اينجايش ولگردي نبود).
حوالي چهار بود كه او رفت و من دوان شدم به سمت سينما فلسطين و كمال بدبخت را ديدم كه نيم ساعتي است زير آفتاب داغ كنار سينما منتظر ايستاده، چند دقيقهاي بعد هم جناب روشنان آشفته و دوان دوان از راه رسيدند و ما موفق شديم در آخرين لحظات وارد سالن شويم. طبل بزرگ زير پاي چپ را نيميبيدار و نيميخواب ديديم و بعد كه در انتهاي فيلم چراغهاي سالن روشن گرديد فهميديم كه بجز ما و يك آقاي بيكار ديگر فقط چند جفت آدم چند رديف بالاتر از ما نشسته و فيلم را تماشا كرده بودند. بعد هم كه تازه توانستيم آقاي روشنان را خوب ببينيم و احوال پرسي كنيم فهميديم چرا از هيبت آن شبي ايشان كمي كاسته شده، گويا موهايشان را تازه كوتاه كردهاند. بعد خامي و جواني كرديم و به حرف اين خانم كه صبح گفته بود گوش نداديم و رفتيم به سمت تاتر شهر، رفتن همان و سرافكندگي ناشي از اتمام بليط در تمامي اجراهاي به درد خور همان.
از آقاي روشنان خداحافظي كرده و با كمال رهسپار كافه هفتاد و هشت شديم و من در اوج گرما نتوانستم از دمجوش مخصوصش چشم پوشي كنم و او قهوه فرانسه سفارش داد و حرف زديم از دوراني كه هيچ كدام نبوديم. ساعت نزديكيهاي نه بود كه گفتيم نخود نخود هركه رود خانه خود.