پيش نگاشت1) من بنياد گرايي در عرصه اجتماعي جدا از تعاريف فلسفي آن را به معناي مبارزه غير گفتماني با هر گونه تغيير در سطح جامعه ميدانم. ( تعريف مال خودم است شايد اشتباه باشد.)
پيش نگاشت 2) بنياد گرايي را در دو حوزه ميبينم: اولي حكومتي و ديگري اجتماعي
به نظر من امروزه در كشور ما هر دو نوع بنيادگرايي به شدت ديده ميشود، شايد زمان خاتمي بنيادگرايي از نوع اول به كمترين ميزان در بعد از انقلاب رسيده بود ولي از آن جا كه اين رويداد نه از روي علت اصلي كه ناشي از كاهش بنياد گرايي در سطح جامعه ميباشد بلكه به سبب يك اتفاق يا تغيير ذائقه مردم روي داد دوام نياورد.
اصولا من بزرگترين مانع پيش روي جنبش زنان و يا حتي بزرگتر از آن دموكراسي خواهي را همين بنيادگرايي در سطح حكومت و اجتماع ميدانم و تنها راه برون رفت از اين دايره بنيادگرايي برقراري ارتباط با توده مردم است كه از اين راه ميتوان با مرور زمان بر بنياد گرايي اجتماعي ضربه زد و در دراز مدت بر بنياد گراي حكومتي تاثير واقعي گذاشت.
بنياد گرايي اجتماعي را نيز ناشي از دو عامل ميدانم 1_ تفكرات ناشي از برداشت كنوني از دين در سطح جامعه ( بي شك قرائت هايي از دين هست كه با بنياد گرايي مخالفت ميكند كه در زير شاخه بحث پلوراليزم قرار ميگيرد.) 2_ باور هاي سنتي كه بيشتر به خرافه ميماند كه در بين مردم ما به شدت رواج دارد (مانند ديد خانه نشيني براي زن ها)
شايد موثرترين كاري كه ما در جنبش زنان امروز ميتوانيم انجام دهيم استفاده از ظرفيت هاي موجود براي از بين بردن آن ديد و باور هاي سنتي در جامعه است، زيرا وقتي بتوانيم حضور زنان و دختران را در عرصه جامعه بيشتر كنيم خود آنها به مرور ديدشان وسيع تر شده و به مبارزه با ديگر باورهاي غلط در خانواده و جامعه ميپردازند.
*****
به دوستاني كه براي مطلب قبلي كامنت گذاشتن جدا گانه جواب ميدهم.