تبليغاتX
صبا بی‌قرار
 

ديروز به لطف حضور نازلي و يلداهه با چند تا از بلاگرها در يكي از كافه‌هاي گاندي ديدار داشتيم كه حسابي به من خوش گذشت.

 

خيلي وقت ها دلم يه جمع كوچولو مي‌خواد كه بشينيم و از در و ديوار با هم حرف بزنيم يه جمعي كه مثل ديشب آدم ها برام خيلي تكراري نباشن.

 

و من هميشه ذوق مي‌كنم با دوستي هاي جديد و...

 

ديروز كلي خنديدم وقتي خانوم عكاسه گفت از اسم وبلاگم فكر مي‌كرده من يك زن سي چهل ساله افسره باشم. تازه خانوم عكاسه خواهرش رو هم آورده بود و من كلي دلم خواست وقتي هم سن اون بودم انقدر چيز مي‌دونستم و فهم و شعورم بالا بود.

راننده ترن رو هم که تازه کشفش کردم از آن آدم های است که اگر بازیگر بود حتما چیزی شبیه کیوین اسپیسی یا ادوارد نورتن می شد. معرفی دیگر دوستان هم بماند برای بعد.

 

  دوست داشتم توي جمع آدم‌هاي ديشب ميگون و ري‌را رو هم مي‌ديدم.

 

+ نوشته شده در  جمعه 16 تیر1385ساعت 18:43  توسط حمید رضا  |