جلوي بينيام مثل دلقك ها قرمز شده، پشت دستهام هم انقدر سوخته كه با رنگ اون لباس قهوهايم حسابي جور شده، نوك انگشتاي دستم گزگز ميكنه و تمام ماهيچههاي پام گرفته.
اينها يعني من از يك كوهنوردي عالي برگشتم، هر چقدر از زيباييهاي برنامه بگم كمه: روز اول 5 ساعت صعود از روي يالهاي كوه و بعد يك ساعت حركت روي خطا الرأس داشتيم و بعد شام و خواب روي ارتفاع 3900 متري، من كمي ارتفاع زده شده بودم و سر درد داشتم كه به مرور خوب شد. صبح روز دوم با چهار نفر ديگه براي صعود به قله از تيم اصلي جدا شديم و باسرعت بيشتري راه افتاديم، بقيه تيم هم كمكم خودشون رو روي گردنه رسوندن، صعود بسيار سختي بود، يك ساعت آخر دقيقا زير قله بوديم ولي مجبور شديم تمام آن را براي صعود دور بزنيم و من مثل هميشه قبل از رسيدن به خودم فحش ميدادم كه چرا اومدم كوه ولي كمي بعد وقتي روي قله زيباي سيالان شروع كرديم به خوندن " اي ايران اي مرز پرگوهر"فقط شادي در وجودم موج ميزد، يك لحظه انگار تمام دوستاني كه روزي روي يك قله در آغوش گرفته بودمشون اومدن جلوي چشمام. بايد اون بالا باشي تا با تمام وجود درك كني لذت ديدن اون همه ابر توي آسمون كه زير پاهاي تو هستن و تو كه دوست داري بپري روشون و همون طور شناور بشي تا بري و توي آب دريا بيفتي پايين.
از سمت ديگر قله پايين آمديم، روي برف ها سر خورديم و نزديكيهاي ظهر به بچه ها رسيديم. بعد از كمي خرت و پرت خوردن راه افتاديم، دو ساعتي از مسير سنگي گذشتيم تا به دامنههايي رسيديم كه دو طرفمان در شيب تند كوه پر بود از گل هاي سفيد، زرد، بنفش و قرمز و مه كه پوست آدم رو نوازش ميكرد و خيسي آب روي موها چه حس تكرار نشدني ايجاد ميكرد در درون مان. بعد در طول راه گهگاه مجبور بوديم از يخچال هاي طبيعي كه در مسيرهايي كه آفتاب نميخوردند عبور كنيم كه خود هيجان و ترس را بيشتر ميكرد. كمي مانده به غروب به جنگل رسيديم و در مه و تاريكي هوا به سختي راه را پيدا كرديم تا رودخانه. با تاريكي هوا همان جا كنار آب شامي مختصر زديم و روي پهن گوسفندان و با شرشر آب تا صبح تخت خوابيديم، روز سوم ابتداي مسير حركت در كنار رود خانه بود و بعد يك دشت بزرگ با گاو هايي كه كمتر ديده ميشدند و باز جنگل و مه و خنكي و خيسي كه روي گونههايم و حتي از زير عينك روي پلك هايم حس ميكردم چقدر دوست داشتني بودند. با رسيدن به عسل محله يك وانت گرفتيم و پشتش تا خود تنكابن توي بارون شعر خوانديم و آواز سرداديم و عكاسي در تمام اين 3 روز بخش جدا نشدني در تمام شاديهايم بود. نزديكي هاي شب هم دريا بود و ما، آتش بود و سيب زميني ذغالي كه آخ ميچسبد بعد از اين همه خستگي.
البته بايد بگويم تا فكر نكنيد همه چيزش خوب بود و لذت بخش: من روز دوم اولين و بزرگترين اشتباه كوهنورديم را كردم، وقتي تيم از كوه پايين ميآمد من كه جلوي همه مسير يابي ميكردم جايي ميان دو دره كه بايد 20 دقيقه اي از مسير پاكوبي پايين ميرفتيم به دليل مه شديد راه را پيدا نكردم و حدس زدم بايد از يكي از دره ها توي برف سر بخوريم، خودم اول سر خوردم ولي چون مه خيلي شديد بود انتهاي مسير واضح نبود بعد از 200 متر سرخوردن روي برف مسير برفي كم عمق شده بود و سنگهاي ريز درشت از برف بيرون زده بودند. خودم رو با خوردن به صخره اي نگه داشتم ولي بچه ها پشتم راه افتاده بودند، يكي يكي با سرعت ميآمدن هر يك را به شكلي نگه داشتيم ولي ادامه مسير ممكن نبود، با كلي درد سر و عبور از منطقه سنگي برگشتيم توي مسير اصلي. بجز يكي از بچه ها كه پشتش ضرب ديده بود بقيه مشكل خاصي نداشتند ولي همه ترسيده بودند و همين باعث شد روحيه خود را كمي از دست بدهند و هر بار كه بايد به صورت عرضي يخچالي را ميبريدم همه دست پاچه ميشدند. خلاصه هر جوري بود راههاي غير هموار تمام شد، اين خيلي سخت است كه يك تيم به خاطر اشتباه تو به دردسر بيفتد.
بعد از مدتها توي كوه "سر اومد زمستون "، "زده شعله در چمن" و كلي شجريان خواندم.
اين 3 روز جاهايي كه موبايل آنتن ميداد به چند نفري زنگ زدم چند نفري هم نتوانستم پيدا كنم، چند تا دوست هم خيلي دلم ميخواست بهشون زنگ بزنم ولي شماره اي ازشون نداشتم.
رضا در مورد برنامه نوشته و چند تا عکس قشنگ هم گذاشته.