تبليغاتX
صبا بی‌قرار

 

·         دختر مي‌دود پشتش هم چند نفري باتوم به دست، دختر از آنها فاصله مي گيرد كه ناگهان باتوم محكمي از كنار به او برخورد مي‌كند. مأمور ديگري كه فرار او را مي ديده به شدت مي‌زندش، دختر نقش زمين مي شود. دستش را مي گيرم و بلندش مي‌كنم دختر با تمام توان شروع مي كند به دويدن.

·         آقا ببخشيد، بر مي‌گردم، زني مسن روي سكويي نشسته و به من مي‌گويد آقا اين را برايم باز مي‌كني، بطري آب را به دستم مي‌دهد و دو دستش را روي فرق سرش مي‌گذارد، از درد بر خود مي پيچد دختري مي گويد: شما را هم زدند. آهسته مي‌گويد: كمي، ازمن تشكر مي كند و كمي از آب مي نوشد. تمام بدنش مي‌لرزد.

 

 

خسته‌ام، خيلي خسته از صبح در خيابان اين طرف آن طرف مي‌روم ولي ذهنم از بدنم خسته تر است، ديگر ذهنم قدرت درك خيلي از تصاوير را ندارد، نمي‌توانم تحليلشان كنم، سخت است برايم ديدن درد و رنجي كه بر اين مردم مي‌رود، سخت است برايم دختري را ببينم كه زير باتوم زني سر خم مي‌كند، سخت است برايم ديدن زني هم سن مادرم كه روي زمين مي‌كشندش و من نمي توانم هيچ كاري بكنم، سخت است برايم ديدن كنك خردن پسري زير دست و پاي مامورين انتظامي و....

شايد نمي‌توانم خودم را ببخشم از اين كه مثل خيلي ها ايستاده بودم ميان جمعيت و آنجا كه بايد يا جلوتر نمي‌رفتم و يا دير مي‌رسيدم.

 

اين بار حرفه‌اي تر عمل كردند، اصلا نگذاشتند تجمعي ايجاد شود كه نياز باشد پراكنده‌اش كنند. از همان قبل از پنج اجازه توقف به هيچ كس نمي‌دادند.

عكس هاي آرش همه چيز را نشان مي‌دهد.         

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 خرداد1385ساعت 0:7  توسط حمید رضا  |