دوستان قديمي تر اين روزها هر كدام كه من را ميبينند يكي به شوخي، ديگري به جد مي گويند: چه شد كه اين طوري شدي؟ و من با خنده و شوخي از كنار همه حرف ها ميگذرم. ولي تنها كه ميشوم، با خودم كه فكر ميكنم، ميدانم چه ميگويند. مني كه تا دو سال پيش داشتم پله هاي نردبان پيش رو را يك به يك و به سرعت طي ميكردم و بالا ميرفتم، كم كم از همان دو سال و نيم پيش كمي از نردبان پايين آمدم و در جاده اي كفي شروع كردم به حركت تا نردبان ديگري پيدا كنم براي بالا رفتن. ديگر آن نربان قبلي راضيم نميكرد، هرچند آينده اي روشن در بالاي آن نمايان بود، اما روشنايي كه براي من با حقيقت همراه نبود. همين شد كه ديگر آن من قبلي با مرور روزها دست خوش تغيير شد و امروز هم همچنان در بي قراري و تغيير است. ديگر آن شخصيت اتو كشيده كه بزرگ بود و همه به ديده احترام به او مينگريستند برايم جذابيتي نداشت. خود بودن را به همه آن زيبايي هايي كه ديگران مي پسنديدنش ترجيح ميدادم و خواستم يك آدم معمولي باشم با تمام افكارم كه مخصوص خودم است. پس براي بدست آوردنشان به تنهايي تلاش كردم. از همين جا بود كه فرق پيدا كردم با دوستان قديمي تر و همين شد كه ديگر آن ها كس ديگري را در من مي بينند كه شايد با سليقهاشان جور در نمي آيد.
نميدانم شايد هم من در اشتباه باشم و مي دانم اگر روزي بخواهم برگردم سر همان نردبان اول بايد بسيار بيش از اين ها هزينه بپردازم تا شايد به شود اين روز ها را جبران كرد. ولي ترديد ندارم راهي كه امروز در آن حركت مي كنم را دوست دارم.