تبليغاتX
صبا بی‌قرار
 

پریشب با امير و مقداد زديم به كوه و چهار و نيم صبح با كمال پررويي رفتيم منزل مهدي خلجي و خود رابه يك كله پاچه مشتي دعوت كرديم، كه بايد حداقل 3 بار ديگر كوه برويم تا اثرات آن محو شود.

 القصه لذتي دارد وصف نشدني اين كوهنوردي شبانه با دوستاني شفيق، آسمان پر ستاره با نسيمي خنك و يادها و آدم‌هاي بسيار كه در ذهنت مرور مي‌شوند.

 

 

ديشب داشتم دنبال يك كتاب كوچك ‌مي‌گشتم كه زود تمام شود و آشفتگي درونم را كمي كم كند. "هميشه قهوه را تلخ مي‌خورم" (داستان كوتاه) را خواندم. عجب افتضاحي بود. از انتشارات چشمه بعيد مي‌دانستم قبول كرده و چنين مزخرفاتي را چاپ كند. از كل مجموعه فقط داستان "پارك باران زده" نسبتا خوب بود.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 خرداد1385ساعت 10:1  توسط حمید رضا  |