تبليغاتX
صبا بی‌قرار
 

از دیشب که سوار اتوبوس شدم تا همین چند دقیقه پیش که در این شهر دور پیاده شدم حتی یک لحظه هم چشم روی چشم نگذاشتم. سفر های این جوری را دوست دارم. رهای رها از همه چیز. می توانی تا دوست داری به مسافر هایی که خوابند نگاه کنی و ته دلت لذت ببری از بیداری خویش و افسوس بخوری ساعت های طولانی که در خواب گذرانده ای و فکر کنی به همه چیز و همه کس به هر آنچه دیری است یادشان نکرده ای.

 دلم که برای کسی تنگ می شود، عزم سفر که می کنم، کوله ام را پشتم می اندازم و راه می افتم. مهم نیست که قطار دارد یا اتوبوس، همراهی هست یا اینکه تنهایم. مهم کندن و رفتن است. این که هنوز بدانم نچسبیده ام به این تجملاتی که هر روز بیشتر چشمک می زنند. مهم آن بی قراری است که در سفر بیشتر از پیش حاصل می شود و من دوستش دارم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 خرداد1385ساعت 6:51  توسط حمید رضا  |