آلما جان گفتي: زنده بودنی گاه پر از جنب و جوش و گاه پر از سکون چیزی شبیه یک مرگ خاکستری.
اين روزهايم، همه را همان سكون گرفته، بي تفاوتي، خستگي، پوچي، دلزدگي، شدهام آن حميد آخر تابستان هشتاد و يك. عين آن روز كه در حيات برق آن ميز گوشهاي برايت ياد داشتي را خواندم. همان كه نوشته بودم و هر سازي كه ميبينم بد آهنگ است، نوشته بودم چيزي براي بدست آوردن ندارم و امروز با كمي تفاوت كه يا خواستني ها آنقدر نزديكند كه كافي است دستم را دراز كنم تا بگيرمشان و يا آنقدر دور كه حتي تخيلشان هم در سر نمي توانم به پرورم چه برسد به در بر گرفتنشان. به جز يك يا دو نفر حوصله هيچ كدام از دوستانم را ندارم.
اين ايام همش ياد آن روز هاي خوب ميكنم: ياد شاه البرز، برج، جانستون، آن برنامه لعنتي خط الرأس داراباد – توچال و آن دركه ماه رمضان سال هفتاد و نه، ياد تو، آرش، حسين و آن ديوانه بازي هايش .
*****
گاهي وقت ها نميتونم بگم دلم چقدر برات تنگ شده، مثل امشب