تبليغاتX
صبا بی‌قرار
 

"  ليزا: تو نه. ولي گذشته چرا، مرده (سعي مي‌كند از پشت اشك‌هايش لبخند بزند.) خيلي دوستت داشتم ژيل، خيلي.

ژيل: يك جوري حرف مي‌زني انگار داري مي‌گي « خيلي زجر كشيدم ژيل، خيلي زجر كشيدم.»

ليزا: شايدم. وقتي عاشقم زجر مي‌كشم، جور ديگه‌اي بلد نيسم عاشق باشم. "

 

خرده جنايت هاي زَناشوهري: اريك امانوئل اشميت

 

يك نمايشنامه بسيار عالي با ديالوگ‌هايي مملو از طنزي ظريف و تا حدودي سياه، با داستاني چند لايه و عميق كه هر لحظه من را با عبارت يا كشفي جديد به وجد مي‌آورد و صداي قهقه و شاديم را تا ته اتاق به هوا مي‌برد. اين لحظه‌هاي شاد را مديون دوستي نديده هستم كه چندين ماه پيش اين كتاب را به من معرفي كرد.

 

 

روزي حداقل 5 بار خورشيد خانوم رو باز مي‌كنم ولي هيچ خبري نيست.

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 اردیبهشت1385ساعت 11:12  توسط حمید رضا  |