" ليزا: تو نه. ولي گذشته چرا، مرده (سعي ميكند از پشت اشكهايش لبخند بزند.) خيلي دوستت داشتم ژيل، خيلي.
ژيل: يك جوري حرف ميزني انگار داري ميگي « خيلي زجر كشيدم ژيل، خيلي زجر كشيدم.»
ليزا: شايدم. وقتي عاشقم زجر ميكشم، جور ديگهاي بلد نيسم عاشق باشم. "
خرده جنايت هاي زَناشوهري: اريك امانوئل اشميت
يك نمايشنامه بسيار عالي با ديالوگهايي مملو از طنزي ظريف و تا حدودي سياه، با داستاني چند لايه و عميق كه هر لحظه من را با عبارت يا كشفي جديد به وجد ميآورد و صداي قهقه و شاديم را تا ته اتاق به هوا ميبرد. اين لحظههاي شاد را مديون دوستي نديده هستم كه چندين ماه پيش اين كتاب را به من معرفي كرد.
روزي حداقل 5 بار خورشيد خانوم رو باز ميكنم ولي هيچ خبري نيست.