تبليغاتX
صبا بی‌قرار
 

هفته پيش مراسم ختم مادر استاد مصطفي ملكيان بود و من نتوانستم در مراسم شركت كنم، از قرار معلوم همه اصلاح طلب ها هم حضور داشتند البته بيشتر به اين جهت كه ايشان در اين اواخر فعاليت هايشان را كمي بيشتر كرده‌اند و بيش از پيش در جمع هاي اصلاح طلبان ديده مي‌شوند.

با شروع سال جديد من دوباره بعد از شش ماه با فلسفه آشتي كردم آن هم فقط بخاطر اين بود كه فهميدم استادم در دانشگاه فلسفه علم درس مي‌دهد. ديدن استاد به من آرامش مي دهد و كمي از فكر هاي اين روزها رهاييم مي‌بخشد.براي كلاس استاد فلسفه علم – كارنپ را مي‌خوانم كه پر است از ديدگاه هاي پزيتيويستي او و مني كه هنوز تكليف خودم را با تجربه گرايي و خردگرايي مشخص نكرده ام حسابي با خودم كلنجار مي‌روم.

به جاي فلسفه با سياست قهر كرده‌ام و در كنار آن مي‌خواهم تلويزون را هم تحريم كنم. حوصله نوشتن هم خيلي ندارم ولي زياد وبلاگ مي‌خوانم و اين طرف و آن وطرف سرك مي‌كشم. هر روز هم بين يك تا ده ساعت پياده روي مي‌كنم.

استاد كتابي را پيشنهاد كرده كه سخت مجذوبش شده‌ام : تسلي بخشي هاي فلسفه- نوشته آلن دو باتن.مي‌دانستم فلسفه شيرين است ولي حتی حدس هم نمی زدم که انسان را تسلي بدهد.

 

   

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 فروردین1385ساعت 11:22  توسط حمید رضا  |