تبليغاتX
صبا بی‌قرار

 

خواندن اين نوشته براي اعضائ خانواده و فاميل ممنوع و براي كساني كه نشانه هاي دپرسي يا افسردگي  چه آني و چه مزمن دارند اصلا توصيه نمي‌شود.

 

*****

 

شلوار قهوه‌اي و تي‌شرت كرمي كه با آن هماهنگ است و من خيلي دوستشان دارم را مي‌پوشم، كوله آبي زيبايم را روي دوشم مي‌اندازم و از خانه بيرون مي‌زنم.

پياده روي را خيلي دوست دارم - معمولاً تنها - چون كمند كساني كه بشود با آن ها پياده راه رفت بدون آن كه مزاحمت شوند، به تو گير دهند، بخواهند بخندانندت و يا از خاطرات تلخ و شيرين گذشته برايت روايت كنند، وقتي كه تو حوصله هيچ كدام را نداري.

پيداه روي تنها را خيلي دوست دارم، چون كمند كساني كه نخواهند برايشان حرف بزني وقتي دوست داري آرام باشي و كمند كساني كه بايد گوش باشند و نظر ندهند وقتي ‌مي‌خواهي حرف بزني و كمند كساني كه پابه پاي تو بيايند بدون آن كه از افكارت به تو خرده گيرند.

البته هستند اما اكنون در دسترس نيستند.

بايد راه بروم پيش از آن كه اين چند روز زيباي ابتداي بهار تمام شود و اين خورشيد لعنتي جاي اين ابر‌هاي سفيد، سياه و خاكستري را در آسمان بگيرد. پيش از آن كه تابستان و گرماي مزخرفش از راه  برسد و ناي حركت را از پا‌ها، فكر و جان من بدزد.

عكاسي، نوشتن، موسيقي، كتاب، فيلم و فلسفه را وقتي دوست دارم كه بتوانم راه بروم و در موردشان فكر كنم.

رسيده‌ام به خيابان وليعصر، سيگاري آتش مي‌كنم. وقتي مي‌خواهم يك پياده روي طولاني شروع كنم خودم را به اين خيابان مي‌رسانم و زير درختان بلند آن افكارم را رها مي‌كنم تا شاخه به شاخه بالا روند و برسند به نوك بلند ترين درخت بين راه، از آنجا سر بخورند روي نزديك ترين ابر و مانند كارتن ها با بازي گوشي از اين ابر به روي ديگري بپرند و من اين پايين به شيطنت آنها بخندم و از بي‌قراريشان لذت ببرم.

همه چيزهاي خوب و زيبا براي يك پياده روي شاد حاضر است. اما اين اتفاق نمي‌افتد.

قبل از عيد اميدم به اين بود كه اين پانزده بيست روز مسافرت مرا از شر اين افكار مغشوش رهايي مي‌بخشد. اميدوار كننده بود، در اين حد كه حتي يك بار هم اين چرنديات به سراغم نيامد ولي همين كه دو روز از به تهران رسيدن گذشت، دوباره غرق آن افكار شدم، احساسات وحشتناك و وهم آور گذشته مرا به تمامي در خود گرفت و انگار بيش از پيش تا گردن در اين حالت نا اميدي فرو شده‌ام. نمي‌دانم به اميد چه چيز تازه ‌‌ي بايد ادامه دهم.

باران شروع شده، ابتدا نم‌نم و بعد شر‌شر مي‌بارد و من كه هميشه عاشق باران بوده‌ام، سخت از خيس شدن لذت مي‌برم. سيگاري ديگر آتش مي‌كنم، به گمانم دود سيگار در هواي نمناك زيبا‌تر به نظر مي‌رسد. مردم به زير طاق خانه‌ها و مغازه‌ها پناه مي‌برند و من بي‌محابا قدم مي‌زنم و بي‌توقف راه‌ مي‌روم تا باران بيشتري بخورم، افكارم نم بكشد، سنگين شود، رسوب كند و ته نشين شود در اعماق وجودم و مانند ميكروب‌هايي لا علاج مريضم كند، از پا در آوردم تا بيفتم و بميرم.

دارم به مقصد نزديك مي‌شوم بايد بيشتر خيال‌بافي كنم تا شايد زودتر از پا درآيم. افسوس، ديگر حتي مانند گذشته به آن خداي قوي، بزرگ و بالا هم چندان باوري ندارم تا دستاويزش كنم و خود را با مدد غيبي او از اين مرداب بيرون بكشم.

اعتراف به ترس و وحشت هميشه سخت است، ولي من اعتراف مي‌كنم از اين تنهايي عظيم كه مرا فرا گرفته سخت مي‌ترسم. دوستانم را بسيار دوست دارم و با آنها شادم ولي همين كه مي‌روند دوباره تنها مي‌شوم و ياد آن جمله معروف مي‌افتم كه مي‌گويد: دنيا ازدحام تنهايان است. ولي نمي‌فهمم وقتي كه استادم مي‌گويد: بايد از اين تنهايي‌تان استفاده كنيد، بايد چه كنم.

باران بند آمده و من بي‌وقفه راه مي‌روم تا به چهار راه كالج و از آنجا به حوزه هنري مي‌رسم. سالن تعطيل است. بين كافي شاپ و قهوه‌خانه دومي را انتخاب مي‌كنم و بين دود و خماري، دود را، پس دوسيب به جاي آن خانسار هميشگي سفارش مي‌دهم. نمي‌دانم دود براي من كه اين چنين سخت مريضم، خوب است يا بد، ولي دوست ندارم در خماري خيال پردازي‌ كنم.

دور تا دور قهوه‌خانه مرداني با سبيل‌هاي از بناگوش در رفته نشسته‌اند و حضور من برايشان كمي عجيب است. مردي كنارم مي‌نشيند گوشي همراهش را در مي‌آورد و با يكي از بازي هاي ورق آن شروع به ور رفتن مي‌كند. آن طرف تر كسي تركي مي‌خواند. و من هيچ نمي‌فهمم.

 چاي را داغ داغ سر مي‌كشم و زودتر بلند مي‌شوم، تا خانه راه زيادي است و من به اندازه آمدن انرژي ندارم. بايد راه بيافتم تا خيال‌بافي هايم را كامل كنم.    

                                

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 فروردین1385ساعت 8:23  توسط حمید رضا  |