تبليغاتX
صبا بی‌قرار

 

چند روز پيش يكي از دوستانم مطلبي در مورد كاوه گلستان نوشته و در آن به اين نكته اشاره کرده بود كه چگونه كاوه در طول انقلاب و هشت سال جنگ در متن تمامي حركت ها و رويداد ها حتي اين آخري جنگ آمريكا و عراق حضور داشت و عكاسي مي‌كرد.

فرداي خواندن مطلب، روز عاشورا براي عكاسي از مراسم عزاداري به چهار راه گلوبندك رفته بودم. آنجا هر سال تعزيه اي مختصر بر پا است، خيمه‌اي آتش مي‌زنند، مردم بر سر و صورت كوبيده و عزا داري مي‌كنند.

 من رديف سوم پشت ميله هاي آهني دور ميدان ايستاده بودم (مردم تا فاصله 50 متري صف كشيده بودند تا مراسم را ببينند) و گه گاهي با دوربين عكسي از جماعت و كساني كه تعزيه اجرا مي‌كردند مي‌گرفتم. در وسط ميدان اطراف خيمه، خبرنگاران خارجي، داخلي و نيروهاي انتظامي حضور داشتند و هريك به كار خود مشغول بودند. نزديك آتش زدن بود كه سر و كله عكاس هاي معروف هم پيداشد در میان آنها كساني كه من مي شناختمشان محمد فرنود، حسن سربخشيان، امير عابدي، عباس كوثري و محمد اسلامي راد را تشخيص دادم. هر كدام سه چهار تا دوربين  مخصوص از خودشان آويزان كرده بودند و مشغول گپ زدن (بجز حسن سربخشیان) و گه گاه عكاسي بودند بدون توجه خاصي به مردم و يا حس و حال آن ها، تا زماني كه مراسم شروع شد و من ديگر پيدايشان نكردم.

با خودم گفتم اگر من عكاس معروفي بودم چه نحوی عكاسي مي‌كردم. تنها چيزي كه به نظرم رسيد دقيقا همين شیوه ای كه الان عكاسي مي كنم بود يعني دقيقاً در ميان مردم مي‌ايستادم و سعي مي‌كردم حسي كه در ميان مردم جريان دارد را در خودم ايجاد كنم. در ميان تمام آن فشار هايي كه مردم زير دست و پا تحمل مي‌كنند و از ميان آن ديد ناكافي به ميدان.

 

تصورم هميشه به عكاسي بخشی از هنر بوده نه يك تكنيك خاص، وقتي پاي هنر در ميان باشد احساس نقش مهمي باري مي كند، البته اصول زيبايي شناسي و تكنيك را هم نبايد فراموش كرد. ولي گويي اين عكاسان ما ديگر به احساس نيازي ندارند برايشان بيشتر ديافراگمشان مهم است يا تصوير بسته يا بازي كه به سوژه مي‌دهند. فكر مي‌كنم عكاس بايد با دلش عكس بگيرد درست مثل شاعر يا نقاش.

دقيقا براي اين احساسات هويدا در عكس‌هاي كاوه است كه او را دوست دارم، چون در تمام حركت ها در دل مردم بوده و راحت و بدون وسواس عكس انداخته است. حتي آن مجموعه روسپي هايش همه اين حس‌ها را در من زنده مي كند.

در ميان عكاس‌هاي اين روز ها بجز آرش عاشوري كه در بسياري جاها و همايش‌هايي كه رفته‌ام او را هم ديده‌ام كه در ميان جمعيت مي چرخيده و عكس مي‌گرفته و تا حدودي حسن سربخشيان كه هر دو را بسيار دوست دارم كمتر عكاس معروفي را مي‌شناسم (نمي‌گويم وجود ندارد) كه اين گونه با تمام وجود و با دلش عكس مي‌گيرد. حتي محمد فرنود كه يار گرمابه و گلستان كاوه بوده هم اين گونه نيست.  

+ نوشته شده در  جمعه 28 بهمن1384ساعت 13:6  توسط حمید رضا  |