وقتي نگاه ميكني به يك نوكر (عبد) و يك عاشق در ظاهر هر دو يك كار را ميكنند، هر دو فرمان برند. هيچ يك از دستوري كه برشان فرمان داده شده خطا نميكنند؛ ولي اين كجا و آن كجا. در واقع اين دو فرمانبري از چهار جهت با هم متفاوت است:
1_ نوكر( عبد ) آنچه او را به فرمانبرداري وا مي دارد" ترس" است. اما در حالت دوم اين "مهر" است كه به عاشق فرمان ميدهد.
2_ اگر نوكر از تير رس ارباب دور شود، كار هاي خلاف دستور او انجام مي دهد؛ چراكه تمام آنچه او را به اطاعت وا مي داشته، ترس بوده است. ترس وقتي حاكم است كه ارباب ناظر است. حال اگر در جايي ارباب ناظر نباشد او هم كار هاي ديگري ميكند. كارهايي كه مورد امر ارباب نيست. و حتي كار هايي كه مورد نهي اوست. اما كسي كه عاشق ديگري است برايش حضور فيزيكي معشوق اصلا مطرح نيست. بنابراين هيچ گاه گريختن از فرمان معنا نمي يابد.چون اطاعت براي عاشق بار نيست كه بخواهد از آن شانه خالي كند. براي عبد است كه اطاعت بار است.
3_ اگر نوكر حتي اظهار هم نكند، وقتي كاري براي ارباب انجام مي دهد "منّت" ميگذارد كه بهر حال كاري براي او انجام داده است. اما عاشقي كه براي معشوق كاري انجام مي دهد، نه تنها منت نميگذارد، كه منت هم ميكشد و اين خيلي تفاوت ايجاد ميكند.
4_نوكر در كار هاي خويش خوشايند ارباب را مي جويد تا بر او سخت نگيرد ولي عاشق در امور خويش به دنبال مصلحت معشوق است، چارا كه براستي آرامش خود را در آرامش معشوق مي بيند.
چندي پيش حسين درخشان در وبلاگش مطلبي نوشته بود تحت عنوان: "عباراتي كه از آن بدم ميآيد." و در ذيل آن ده كلمه را كه به نظرش بايد از دايره لغات حذف شوند را نوشته و براي هر كدام دلايلي ذكر كرده بود. اولين عبارتي كه آن روز ها به ذهنم رسيد؛ عبارتي است كه اين روز ها بيشتر مي شنوم. " موظفیم به انجام تکلیف."
اين عبارت برايم گوياي همان رابطه ارباب و نوكر است. كدام تكليف؟ كدام دستور ؟ كدام ارباب است كه اين چنين آدم ها را وا مي دارد به نوكري؟ پس سرشت شخصي آدم ها يه كجا پرتاب شده است؟ آن تيپولوژي هاي مختلفي كه هر يك از ما داريم چه مي شود؟ انگار قرار است همه از روي يك نسخه كپي كنيم، وظايفمان را؟
اگر قرار است كاري انجام دهم ترجيح مي دهم عاشق آن كار باشم تا اين كه كسي بگويد:" اين تكليف است، چرا ندارد، تو موظفي به تكليف." و دوست ندارم آدم هايي را كه مي گويند اگر وظيفه باشد هستيم.
اگر به آن راه، به آن كار و به آن هدف عشق مي ورزيم خوب اين گوي و اين ميدان، اگر هم اهل راه نيستيم بگذاريم و برويم جايي ديگر كه عاشق باشيم.
حرف نا گفته زياد است ولي هنوز در تفكرم بين سخن گفتن و اختيار سكوت.
از روز اول هم آب من با اين جناب كانت و آن اخلاق وظيفه محورش در يك جوب نمي رفت. اساسا در دايره اخلاقيات باور هاي ويليام ديويد راس را بيشتر مي پسندم. چون ديگر اين چنين از وظيفههايي نوشته از قبل سخن نمي گويد.