تبليغاتX
صبا بی‌قرار

 

گذر روز‌ها تند شده‌ است، اما آن حسي كه بايد در عبور تند روز‌ها دست بدهد نيست. انگار هر روز دارد دير مي‌‌شود، يا نمي‌دانم دارم روزها را از دست مي‌دهم. بيشترش در فكر كار‌هاي عقب مانده و نكرده مي‌گذرد. روز‌هاي زيادي كه مدفون شده بودم، انگار مي‌خواهم آنها را زنده كنم، كارهاي اين يك سال و اندي پيش را مي‌كنم، فيلم‌هاي نديده‌اي اين دوران را مي‌بينم يا كتاب‌هاي نخوانده اش را مي‌خوانم. غافل از اين كه اين روز‌هايي كه اين چنين تند مي‌گذرد خود دارد به پاي گذشته‌هاي رفته مي‌سوزد و دور باطل تسلسل هي تكرار مي‌شود تا كي نمي‌دانم!!!

بعد ياده اين گردباد‌هايي مي‌افتم كه تند و تند دور خودش مي‌چرخد و همه چيز را در خود فرو مي‌كشد، دارم مي‌چرخم، سرم گيج مي‌رود. منتظر وقتي‌ام تا نوبتم بشود و مثل هزار چيز فرو كشيده شده در يكي از اين دور‌ها به بيرون پرتاب شوم و بيافتم يك جاي دورييييييي كه نمي‌شناسمش.

 

پي نوشت، بي ربط)  شايد دستي به سر و روي اينجا كشيدم بايد جان بگيرد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 اردیبهشت1387ساعت 23:24  توسط حمید رضا  |