تبليغاتX
صبا بی‌قرار

 

 

در این شهر شلوغ، خوابگاه ما در انتهاي بازار بزرگ اصفهان واقع شده است. شب هنگام در طول بازار به جز چند دوچرخه سوار و گاه مردمي كه در كنار درب ورودي تيمچه ها نشسته اند كس ديگري دیده نمی شود، راسته بازاري كه صبح ها از شلوغي حتي صداي كنار دستيت را نمي شنوي اكنون سرشار از سكوت است. و قدم زدن در این سکوت عالمی دارد.

 

پس از پيچي سردر اصلي بازار قيصريه مقابلم ظاهر مي شود و نماي گنبد، مناره ها و سردر مسجد شاه از دور خود را به رخ مي كشد. كمي كه جلو مي روم انفجار نور و فضا كه مشخصه اي اصلي مكتب اصفهان است چشمانم را خيره مي كند، به راستي عظمتي است اين ميدان. تصوير مسجد شيخ لطف الله و ماه در حوض وسط ميدان شوق تماشا را در وجودم به بينهايت ميل مي دهد. تمام حس هايم را براي ادراك فضا به كار مي گيرم و با هر گام شعفي تازه در ذهنم نقش مي بندد. چند لحظه اي در چمن هاي وسط ميدان دراز مي كشم. گذر زمان را فقط سرماي نقش بسته بر صورتم به من گوشزد مي كند گويي 20 دقيق ايست بي حركت به آسمان مي نگرم.

مقابل عاليقاپو كه مي رسم چشمانم مي خواهد از جا كنده شود. اين عمارت شاهنشاهي همچنان مظهر حكومت است در ميدان، چشمانم را مي بندم و سعي مي كنم به 2 قاب عكسي كه بر دیوار عمارت نصب شده است فكر نكنم، ولي انگار نمي شود بي واكنش از كنارش گذشت. تمام زيبايي بنا برايم بي ارزش مي شود هنگامی که دو باره به آن نگاه مي كنم. گویی تاریخ پادشاهی در این مملکت تمامی ندارد.

 

****

 

و تنها آزادي است كه معنا دارد و من به آن تساوي حقوق انسان معتقدم كه در مورد همه ي افراد مصداق داشته باشد . من با هر كس كه آزادي انسان را به بند مي كشد خواهم جنگيد و معتقدم كه آزادي رهايي انسان براي تعالي است.

خلبان جنگي : آنتوان دو سنت اگزو پري   ( این کتاب رو خیلی دوست دارم، هم یه شاهکار ادبی است و هم هدیه ای از دوست گرامیم علی آقا است.)

 

****

 

کمی نگرانت بودم، به خونت زنگ زدم، نگرانیم بیشتر شد. بهت ميل زدم ، ازت خبري نشد. سخت نگرانتم. اگر خوبي، اگر اين رو مي خوني، خبري بده فرقي نمي كند چه جوري، فقط بگو خوبي، یا یه نشونی از خودت باقی بذار ......

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 10 دی1384ساعت 9:27  توسط حمید رضا  |