ورقها رو بر ميزنم، دست قبل و تو بردي، دست قبل ترش رو هم. اول بازي قول دادم تقلب نكنم. دست پيش شاهِ دل و كه زدي رو بيبيم از شادي داد كشيدي و گفتي: اين بود اين همه ادعات كه از بچگي من پاسور باز بودم و هميشه حاكم بودم و ... پس چي شد، چرا تو زرد از آب در اومدي! دست اول رو هم همين كه بردي يه هو از جا پريدي بالا و شروع كردي به قاه قاه خنديدن . . .
بر زدن ورقها كه تموم ميشه، ميگم: بشين، ببين اين دفعه چه طور كُتِت ميكنم. دستهي اول ورقها رو كه ميدم ميگم حكم؟ ورقهات و كه از رو زمين بر ميداري، قيافه خندون چند لحظه پيشت جدي ميشه. عينكت رو نزدي، با دستام موهاي چين و تاب دارت و كه دور صورتت ريخته آروم ميآرم جلو تا رو شونت بريزه، اينجوري زيباتره انگار. ميگي: حواست كجاست آقاهه! ( هيچ بهت گفته بودم اين "آقاهه" گفتنت و خيلي دوست دارم؟ ) از تيكت خندم ميگيره، ميگم: حكم بالاخره چي شد. ميگي: ده بار گفتم پيك. با طعنه ميگم: پيك حكم منه، اين دست و باختي.
شروع ميكنيم به كشيدن ورقها و بيرون انداختن اونهايي كه نميخوايم. هميشه فكر ميكردم حكم دو نفره بازي كردن اصلا نبايد جالب باشه، ولي خوب اين دفعه كلي فرق ميكنه، انگار امروز فقط بايد اين و بازي ميكرديم. همون اول با هيجان آسِ خشت و ميزني، يه خال ريز مياندازم پايين، بعدهم شاه خشت ميزني و من سرباز. تو بازي فرو رفتي، منم غرق بازي خودم شدم. گوشوارههاي گرد سفيدت بين موهات با چشماي من قائم موشك بازي ميكنه، دست بندِ سنگ سياهتم - كه من آخرم اسمش و ياد نگرفتم- موقع ورق انداختن تو دستت عقب و جلو ميره.
نوبتِ منه، حواسم نيست چيا اومديم پايين، ده پيك و ميزنم. با خوشحالي ورق تو دستت و ميبري سمت لبت و بعد آروم ميآريش پايين، ميگي اينم سرباز وفادار من، رو صورت سرباز يه لكه صورتي افتاده. ميگم: خوب مزد وفاداريشم گرفت. با هم ميزنيم زير خنده.
بيبي دل ميزني. ورقهاي توي دستم و نگاه ميكنم آس و سرباز دل و هفت خشت دارم، دستهاي برده روي زمين و ميشمرم، تو شيش تا بردي و من چهار تا، سرم و كه بالا ميآرم ميبينم چشمات منتظرن و دارن من و نگاه ميكنن، گوشوارت از اون پشت بهم چشمك ميزنه. ورقهاي دستم و نگاه ميكنم، آس دل و زير هفت خشت قائم ميكنم و سرباز دل و مياندازم پايين و ميگم اينم وفاداري سرباز من. هورا ميكشي و از جات ميپري هوا .
من هنوز تو بازيم ...