خبر محكوميت نسرين رو كه ديشب خوندم، تا چند دقيقهاي مات به صفحه مونيتور نگاه ميكردم. ياد دفعه اولي افتادم كه نسرين رو تو نشر ثالث ديده بودم. ياد سادگي و بيآلايشيش افتادم و اين كه اون روز كلي بي مقدمه حرف زديم از جنبش زنان تا دموكراسي، از درس و دانشگاه، از شيطنت هاي دوران دانشجويي، از همسرش نيما، و خيلي حرف هاي ديگه. بعد ياد اون روز افتادم كه من و با ريش بلند تو دانشكده جامعه شناسي دانشگاه تهران ديده بود يا اون روزهاي نمايش آفسايد و جلسات كمپين ورود زنها به استاديم. آخرهم ياد اون روزي افتادم كه قرار بود كتابهاش و براش ببرم دفتر مجله زنان، كه اساماس زد كار براش پيش اومده و مجبور شده بره بيرون و اين كه من بعد از اون روز هنوز نتونستم ببينمش.

حتي الان هم حرفي نميتونم بزنم فقط اميدوارم راي دادگاه زود تر عوض بشه.