تبليغاتX
صبا بی‌قرار

 

خبر محكوميت نسرين رو كه ديشب خوندم، تا چند دقيقه‌اي مات به صفحه مونيتور نگاه مي‌كردم. ياد دفعه اولي افتادم كه نسرين رو تو نشر ثالث ديده بودم. ياد سادگي و بي‌آلايشيش افتادم و اين كه اون روز كلي بي مقدمه حرف زديم از جنبش زنان تا دموكراسي، از درس و دانشگاه، از شيطنت هاي دوران دانشجويي، از همسرش نيما، و خيلي حرف هاي ديگه. بعد ياد اون روز افتادم كه من و با ريش بلند تو دانشكده جامعه شناسي دانشگاه تهران ديده بود يا اون روزهاي نمايش آفسايد و جلسات كمپين ورود زنها به استاديم. آخرهم ياد اون روزي افتادم كه قرار بود كتاب‌هاش و براش ببرم دفتر مجله زنان، كه اس‌ام‌اس زد كار براش پيش اومده و مجبور شده بره بيرون و اين كه من بعد از اون روز هنوز نتونستم ببينمش.

                     

                      

 

حتي الان هم حرفي نمي‌تونم بزنم فقط اميدوارم راي دادگاه زود تر عوض بشه.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 اردیبهشت1387ساعت 12:41  توسط حمید رضا  |