چند وقتي است تمرين ميكنم از شاديهاي اندك زندگي، زياد لذت ببرم، انقدر كه
با يك تلفن كوچك از سوي دوستي ذوق مرگ مي شوم، همه جا و همه جا موسيقي گوش ميدهم،
در خيابان هر جور كه ميخواهم راه ميروم، گاه شنگول وار ميدوم و گاه آنقدر آرام
قدم بر ميدارم كه صداي آدمهاي اطرافم در ميآيد، آن چيزهايي كه دارم انقدر
برايم مهماند كه به راحتي از كنار تمام آنچه ندارم به سادگي ميگذرم، يعني افسوس
نداشتنشان را نميخورم و ...
در كل دارم با تنهاييهايم رفيق شوم.