از اون قديمترها چهار شنبهها رو دوست داشتم. از اون روزهايي كه تو مدرسه چهارشنبه ها روز ورزش بود، ما بوديم و يه توپ پلاستيكي كه دنبالش از اين ور به اون ور ميدويدم. تو راهنمايي چهارشنبهها روز تاريخ بود، با اون معلم پير دوست داشتني و داستانهايي كه بعدتر فهميدم نصفش و از خودش در ميآورد. دبيرستان يك سالش كه آقاي اسكندري بود فارغ از درسي كه ميداد خودش جذاب بود و دوست داشتني. يكي دو سال ديگهاش هم روز نگارش و ادبيات بود، با اون ياد داشت روزانههايي كه آقاي جزيني هر هفته از مون ميخواست، يا اون شعر هايي كه دكتر شكيبا سال پيش دانشگاهي برامون ميخوند كه اون ايام رو شيرين كرده بود. اين چند سال آخر هم كه چهار شنبهها روز جلسه هفتگي بود، شوق رسيدنش از اول هفته من و همراهي ميكرد. ديدن دوستاي قديمي، اونهايي كه باهاشون بزرگ شدي، باهاشون خنديدي و حتي گريه كردي بخش بزرگي از شاديهاي اين سالها بود.
اما هفته پيش، فقط
بودن تو كافي بود تا چهار شنبهها براي هميشه جاودانه بشن، هر ثانيهاش از اون
ماكاروني درست كردن قبل از ديدنت تا خداحافظي تو خيابون قابليت اين و داشت كه اون زمان
رو جاودانه كنه، يا مثلا اون كادرهاي عكاسي كه از اون روز هنوز تو ذهن من مونده و
افسوسش كه چرا تو همون لحظهها ثبتشون نكردم. حتي تلفن حرف زدن شب تا صبحش از همه
اون چيزهايي كه كلي جذاب بود و ...