تبليغاتX
صبا بی‌قرار

 

ياد اون سال افتادم كه قرار بود با آرش و آلما و حسين يه روزه دماوند و صعود كنيم. بعد از كلي برنامه خوب رفتن يه سري اتفاق پشت سر هم افتاد كه ديگه نشد ادامه بديم. بعدتر هم كه من اون شكل كوهنوردي فني و سرعتي و كنار گذاشتم و بيشتر برا دل خودم كوهنوردي كردم. اما اون روزها كه بدنم خيلي آماده بود مي‌تونستم چهل و پنج دقيق راحت بدوم، يادمهِ اون روزها چقدر شاد بودم. 

 حالا دوباره شروع كردم به دويدن، كلي حس‌هاي خوب بهم دست داد، وقتي تو هواي خنك صبح، تو روشني گرگ و ميش زدم از خونه بيرون.


پ.ن: كلي وقته قراره برم خونه آرش و آلما ولي نمي‌شه، چشم شيطون كور قبل از عيد حتما اين كار و مي‌كنم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 اسفند1386ساعت 16:9  توسط حمید رضا  |