تصوير قيصر امينپور از هر شاعر
معاصري در ذهنم روشنتره. خاطرات و لحظات شيريني كه او برام رقم زده بيشمار تر از
اونه كه اينجا بشه نوشت:
يا اون روزي كه عليرضا دوست دوران دبيرستان يك سالي بعد از فارغالتحصيلي
تصادف كرد و فوت كرد، صمد از كتاب گلها همه آفتابگردانند كه همان سال منتشر شده بود،
تو جلسه هفتگي اين و خوند:
"زنده بودن، سرودن بهانه
هرچه جز با تو بودن بهانه
......
گريه هم مثل باران ضروري است
غصه از دل زدودن بهانه ..."
كه من هنوز هر بار ميخونمش ياد عليرضا ميافتم.
يا بعد از اولين نافرجامي احساسي در جلسه گروه كوه دانشگاه كه روزهاي سه شنبه
برگزار ميشد و اون هم مثل من بي حوصله و ساكت يه گوشه جلسه نشسته بود، روي كاغذ
زير دستم نوشتم:
"سه شنبه،
چرا تلخ و بيحوصله ؟
سه شنبه،
چرا اين همه فاصله؟
سه شنبه،
چه سنگين! چه سر سخت، فرسخ به رفسخ!
سه شنبه،
خدا كوه را آفريد! "
يا اون شب كه تا صبح بيدار بودم و همهي شعرهاش رو خوندم و انگار يه راز و كشف
كرده بودم و فردا زنگ زدم به كلي آدم گفتم، كه قيصر انتهاي شعر " ترانه آبي
اسفند " سروده:
" عشق هم شايد اتفاقي ساده و
عادي است!"
و در يه جاي ديگه، انتهاي شعر " خاطره " گفته:
با اعتماد خاطرهاي در ياد،
اما،
آن اتفاق ساده نيفتاد "