تبليغاتX
صبا بی‌قرار
 

"ریک: لباس آلمانا خاکستری بود و تو آبی پوشیده بودی.

لیزا: آره اون لباس و گذاشتم یه گوشه ای که وقتی آلمانا رفتن دوباره بپوشمش.

 

ریک: این همه تو شهرهای دنیا کاوارست. اونوقت لیزا باید یه راست بیاد تو کاواره من.

 

لیزا: داستان، درباره دختریه که تازه از خونش از فنلاند به پاریس اومده، در منزل یکی از دوستاش مردی و می بینه که تمام عمر تعریفش رو شنیده بود، یه مرد بزرگ و شجاع، این مرد درهای دنیایی زیبا از دانش و علاقه ی تازه به روی دختر باز کرد. هرچی این دختر یاد گرفت یا به هر جا رسید باعثش اون مرد بود. دخترک مرد رو تحسین می کرد اون و می پرستید با احساسی که فکر می کرد عشق توشه.

 

ویکتور لازلو: دوستان من تو نهضت بهم گفتن شما سوابق زیادی دارین: برای مردم اتیوپی اسلحه فرستادید، در اسپانیا علیه فاشیست ها جنگیدین، عجیب نیست که همیشه در کنار مظلومین علیه ستمگران مبارزه کردین.

ریک: دیگه جز برای خودم برای چیزی مبارزه نمی کنم.خودم تنها هدف جالب برای خودم هستم.

 

ریک: اگه اون هواپیما بلند شه و تو با ویکتور نباشی تو پشیمون می شی. ممکنه امروز نشی و فردا نشی ولی پشیمونی با تو می مونه.

 

لیزا: خدا حافظ ریک، به امید آینده."

 

 

من عاشق فیلم کازابلانکا هستم

 

******

 

اگزیستانسیالیست ها معتقدن انسان بیشترین شناخت از خود را در "شرایط مرزی" می تواند کسب کنند .  "شرایط مرزی" یعنی زمان هایی که در معرض یک حادثه بسیار مهم قرار می گیری. شاید دو تا موردی که تمام اگزیستانس ها کاملا در این که آن دو "شرایط مرزی "هستند توافق دارند 1_تجربه نزدیک به مرگ 2_انتخاب در مسائل بنیادی زندگی باشد.

 

حالا من تو شرایطی این چنینی گیر کرده ام. شاید تا به حال هیچگاه اینقدر در انتخاب مردد نبوده ام. از چندین جهت و چندین موضوع مورد هجوم این سوالات قرار گرفته ام.

 

میان عشق و آرمان کدوم رو باید انتخاب کرد؟

میان خود ( آینده خود ) و آرمان کدوم رو باید برگزید ؟

 

شما باشید چه می کنید؟ آیا راه دیگری جز انتخاب هست؟

 

******

 

دیشب که اون خبر رو دادی خیلی خوشخال شدم .مبارک باشه. 

 

******

 

این روز ها همه ی لحظه هام رو به ریک فکر می کنم. سکانسی که نصف شب نشسته تو کافه و سیگار می کشه، مدام جلوی چشمام رژه می ره.

  

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 آذر1384ساعت 14:38  توسط حمید رضا  |