به لطف صنم خورشيد خانوم و جاده طلايي منم به اين يلدا بازي دوستان دعوت شدم. راستش همين چند روز پيش فكر ميكردم رخوت و بيحالي وبلاگستان رو فراگرفته ولي خوب با اين تدبير سلمان بلاگرها از خواب زمستاني (پاييزي ) بيدار شدن و دوباره فضاي صميمي و دوست داشتني تو اين دنياي مجازي ايجاد شده.
1_ تو يه دورهاي از زندگيم (زمان دبيرستان) و به جهت مدرسه مذهبي كه ميرفتم به شدت جو گير بودم و مثلا به صداي خوانندهگان زن گوش نميدادم ولي بعد از مدرسه به آرامي و چند سال اخير به سرعت تغييرات زيادي در اين موردها كردهام و هنوز دارم با يه سري اعتقادات اون روزها ميجنگم.
2_ 4 سال پيش وقتي از نظر روحي پس از اتمام يك رابطه عاطفي شرايط نامناسبي داشتم تو زمستون تنهايي رفتم قله توچال و از اونجا رفتم سمت ده شهرستانك جاده چالوس، كه وسط روز تو دامنه روبروم يه بهمن با صداي وحشتناكي اومد، اونروز اولين باري بود كه تو زندگي با تمام وجود ترسيدم.
3_ به نظرم فيلم " خيلي دور خيلي نزديك " يك فيلم كاملا متوسطِ و در عوض فيلم "ماهيها عاشق ميشوند" رو ميپرستم.
4_ تفكرات اين روزهام ريشه در نظرات ويتگنشتاين، كيركگور، يونگ و از ايرانيها استاد ملكيان داره البته اين كه اون سه نفر اولي رو چه جوري بشه به هم نزديك كرد خودش از عجايبِ.
5_ عكاسي رو به شدت دوست دارم ولي پول خريدن يك دوربين ديجيتال حرفهاي رو ندارم و هنوز با دوربين مكانيكي خودم عكس ميگيرم و به ديگران ميگم عكاسي با دوربين مكانيكي يه حال ديگهاي داره و ادامه ميدم پشت مجله عكس در تبليغ فيلمهاي كونيكا هميشه مينويسه: عكاسان حرفهاي هنوز با دوربين مكانيكي و نگاتيو عكس ميگيرند.
شايد كمي براي يلدا بازي دير شده باشه ولي مگه گذر روزها در برابر شادي آدمها اهميتي داره پس من هم نسرين، وينا ، قصيدهنه،غزل شايد ، نمازخانه كوچك من ، پاکنویس و ارمغان را براي بازي دعوت ميكنم.