تبليغاتX
صبا بی‌قرار

 

پنجشنبه عروسي يكي از صميمي ترين دوستاي دوران دبيرستانه، شايد از اون نود و هفت نفر سال‌ پيش‌دانشگاهي بيش از سي‌ نفرشون ازدواج كردن، اكثرا هم به من لطف دارن و تو مراسم‌هاشون دعوتم مي‌كنن، ولي من هنوز وقتي مي‌‌شنوم يكي داره عروسي مي‌كنه تعجب مي‌كنم و شوكه مي‌شم.

 

 چند ماهيه روزايي كه با بابا مي‌ريم بيرون مي‌گه حميد بشين پشت فرمون، از وقتي هم كه دوباره مي‌رم سركار هر شب ازم مي‌پرسه شركت امروز چه خبر بود؟ كارا خوبه يا نه؟ يا وقتي كه با هم تنها مي‌شيم حرفاي جدي تري نسبت به گذشته مي‌زنه، گاه از مشكلات سركارش مي‌گه و گاه از اين كه بايد استقلال مالي داشته باشم.

 

توي دانشگاه استادها به دانشجوهاي فوق يه جور ديگه نگاه مي‌كنن، هم شخصيت ويژه‌اي برات قائلن و هم انتظار دارن ديگه بازيگوشي هاي دوره ليسانس رو انجام ندي.

 

                         زندگي در پيش رو

  

تو خيابون مردم به چشم يه آدم بزرگ نگاهت مي‌كنن نبايد آواز بخوني، نبايد لي‌لي بري. تو مهموني لباس‌هات بايد تر و تميز و اتو كشيده باشه، نبايد دو تا شيريني بر داري، نبايد شب زود خوابت بگيره و بخوابي، بايد تو بحثاي بزرگتر‌ها از سياست گرفته تا قيمت خونه و ماشين شركت كني و . . .

 

تقويم امروز بيست و چهار ساله شدن من رو نشون مي‌ده ولي من هنوز پياده روي‌هاي بي‌خيالم رو، آواز خوندن با صداي بلندم رو دوست دارم، برداشتن دو تا دو تاي شيريني‌هاي خامه‌اي رو، بازي‌گوشي‌هاي توي دانشگاه و هزاران كار ديگه‌ رو هم دوست دارم كه جبر حاكم بر جامعه مي‌خواد لذت انجامشون رو تنها به جرم بزرگ شدن از من بگيره و من مي‌خوام تا جايي كه ممكنه در برابرش مقاومت كنم.

 

+ نوشته شده در  شنبه 4 آذر1385ساعت 21:15  توسط حمید رضا  |