پريشب مهموني خداحافظي حامد بود، برا ادامه تحصيل داره ميره انگليس. از بين هفتاد هشتاد نفري كه بعد از دبيرستان هنوز با هم دوستیم و از حال هم خبر داريم، اون سومين نفره كه داره ميره، عليعامري هم پذيرش گرفته، دو نفرم كه همين جا دكترا قبول شدن احسان هم عقد كرده و به اون سي نفر قبلي اضافه شده و هزار تا خبر ديگه كه تو مهموني شنيدم و من كه در آستانه گرفتن تصميم هستم براي رفتن يا موندن. تصميمي بين درس يا كار، بين پايان نامه علمي يا عملي و... بين زبان خوندن يا چسبيدن به كار.
اين روزهام پره از اين سوالها و كلنجارها دروني، بر فرض هم بنا باشه برم، كجا؟ چه جوري؟ با كدوم پول؟ و از همه مهمتر چه رشتهاي؟ رشته خودم يا جامعه شناسي شهري يا نه اصلا يه چيز ديگه؟ و ترسيدن از اين كه اينجا هيچي يادم نميدن، اينكه استادها يكي از يكي بيسواد ترن، ترسيدن از اين كه برم و ببينم من با مدرك ارشد به اندازه كارداني اونها هم سواد ندارم.
اينها و خيلي چيزهاي ديگه فكر و خيالهاي اين روزها است كه بايد تكليفش تا آخر مهر برا خودم مشخص بشه.