تبليغاتX
صبا بی‌قرار
 

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش

ابر، با آن پوستين سرد نمناكش.

باغ بي برگي، روز و شب تنهاست،

با سكوت پاك غمناكش.

 

ساز او باران, سرودش باد.

جامه اش شولاي عرياني ست.

ور جز اينش جامه اي بايد،

بافته بس شعله زر تار پودش باد.

... 

باغ بي برگي

خنده اش خوني است اشك آميز.

جاودان بر اسب يال افشان زردش مي چمد آرام

پادشاه فصل ها، پائيز.

 پ.ن ) نشونه‌هاي اومدن پاييز يكي يكي برام آشكار مي‌شه. يكيش همين صحبت اتفاقي امروز من و تو  

+ نوشته شده در  جمعه 31 شهریور1385ساعت 23:39  توسط حمید رضا  |