دوستي مي گفت: دانشكده جامعه شناسي دانشگاه تهران مثل اتوبوس دو طبقه مي مونه. اول كه وارد مي شي، انگار اتوبوس پُرپُره. ولي همين كه پات رو از پله هاي طبقه دوم بالا بگذاري مي بيني تمام صندلي ها خاليه. بخوام خودموني بگم: استاد و آدم با سواد توش كم پيدا مي شه. يه سري هستن كه ديگه فسيل شدن و دارن نون گذشته و اسمشون رو مي خورن.اكثرشون هم كه هيچ. شايد چند نفري هم هستن كه دارن كار مي كنند وهنگامي كه پاي صحبتشون بشيني، مي بيني حرف هاي زيادي برا گفتن دارند.
اين ها رو برا اين گفتم، چون قرار بود اول هفت يه كنفرانس در مورد نظريات اجتماعي دو جامعه شناس ( اميل دوركيم و ماكس وبر، كه هر دو جزء شاخص ترين ها در زمينه مطالعات خود هستند. ) بدم. خوشبختانه از قبل بطور كلي با نظرياتشون آشنا بودم.همچنين بعد از 4 يا 5 ساعت گشتن تو اينترنت بالاخره يه مقاله اي جمع وجور شد و در روز مقرر شروع به ارائه ي كنفرانس كردم. دانشجوها كه قربونشون برم تعطيل. استاد هم با ديدن اين كه يك دانشجو، كنفرانس به اين كاملي ( در مقايسه با ديگران) و با توانايي ارائه خوب مي ده.كلي ذوق زده شده بود و مدام با ديده تحسين به من نگاه مي كرد. البته من بيش از مطالعاتم مديون حضور ذهن خلاق و بياد آوردن مثال هايي مرتبط در زمان كنفرانس و آسمون ريسمون هايي كه مي تونم ببافم. هستم.
ولي مطلب بالا را در باب تعريف از خود نگفتم. بلكه احساس مي كنم در جامعه ما كلاً وزن توجه آدم ها و بخصوص مديران و حتي اساتيد دانشگاه ها به مسائل و مشكلات انساني، بسيار كمتر از حساب و كتاب هاي رياضياتي است. در همين رشته ي ما( شهرسازي )، چگونه مي توان بستر مناسبي براي شهروندان و شهرنشيني بدون توجه به جامعه شناسي شهري ايجاد كرد؟ آيا واقعا تمام مشكل شهري مثل تهران، ترافيك سنگين آن است؟ و يا در واقع چند درصد از شهرسازان و تصميم گيرندگان شهري ما به مسائل فرهنگي اجتماعي شهر توجه دارند و آنها را در تصميم گيري هاي خود دخيل مي كنند ؟؟؟؟؟
يكي از زيبايي هاي زندگي در خوابگاه و شهرستان، وقت آزادي است كه پيدا مي كني. هر كسي مي تونه هم اون رو تلف كنه و هم ازش كلي استفاده كنه و يا به كارهايي كه دوست داره وخيلي وقت ها نمي رسه به پردازه.
بعد از 3 سال، طرح اوليه يه داستان كوتاه رو دارم مي نويسم و احتمالاً تو پست بعدي مي فرستمش ولي به نظرم تو زبان داستان خيلي ضعيف شدم (يا بودم)
من تو ده ي اول آذر مي خوام برم شيراز. از الان كلي ذوق زده ام. احساس مي كنم شايد بيشتر از يك ساله با خيال راحت چنين مسافرتي نرفتم.