مشكل دارم، مشكل دارم با ذهنيت آدمها، نه از اون دست افرادي نيستم كه قضاوت مردم برام مهم باشه. جنسش يه جور متفاوتيه، كم ديدم آدمها دچار اين مشكل من بشن.
دوستان زيادي از حقيقي تا مجازي از اونها كه طول دوستيمون ده ساله تا اونها كه شروع رفاقتمون به ده روز پيش بر ميگرده، مييان و با من حرف ميزنن، درد و دل ميكنن، از مشكلاتشون ميگن. تا اينجاش هيچ مشكلي نيست حتي خودم گاهي شده به بعضي رفقا كه خيلي دوستشون دارم ميگم: اگه روزي حرفي براي گفتن داشتن كه نميتونستن به هر كسي بگن و يا اگه گوش شنوايي خواستن ميتونن رو من حساب كنن.
ولي بدي داستان از اونجا شروع ميشه كه خيليها روي تصورات ذهني خودشون كه من رو مثلا آدم بزرگي تصور ميكنن ميان و شروع ميكنن به حرف زدن و انتظار كمك و راهنمايي دارن، منم هرچه به ذهنم ميرسه ميگم، ولي در درون عذاب ميكشم كه چرا اينها اومدن پيش من، از اين كه اينها تصور آدم خيلي موفق و كار درست و نميدونم مثلا روشن يا هر چيزه ديگه اي از من براي خودشون ساختن كه براي حل مهمترين مسائل زندگي شون ميان و نظرات من رو ميپرسن اين اذيتم ميكنه. اين كه اينها نميدونن من خودم هزار تا مشكل دارم هزار تا گير و علامت سوال ذهني درونم وجود داره، وقتي ميبينم خودم صبح تا شب دارم اين در اون در ميزنم تا كمي آشفتگيهاي فكريم و حل كنم و اونها اين رو نميبينن عذاب وجدان پيدا ميكنم، اين كه من بشم آدم بزرگ يه سري آدم برام سخته.
گاهي وقتها حس ميكنم شدم شبيه يه طبل بزرگ كه صداي خوبي داره ولي درونش خاليه.