باران كند، ز لوح زمين، نقش اشك، پاك
آواز در، به نعره توفان، شود هلاك
بيهوده ميفشاني اشك اين چنين به خاك
بيهوده ميزني به در، انگشت دردناك.
دانم كه آنچه خواهي از اين بازگشت، چيست:
اين در به صبر كوفتن، از درد بي كسي است.
دانم كه اشك گرم تو ديگر دروغ نيست:
چون مرهمي، صداي تو، با درد من يكي است.
افسوس بر تو باد و به من باد! از آنكه درد
بيمار و درد او را، با هم هلاك كرد.
اي بيمريض دارو! زان زخمخورده مرد
يك لكه دود مانده و يك پاره سنگ سرد!
اين شعر شاملو رو من ميپرستم.