قلبم داره تير ميكشه
پاييز براي من با اولين بارون شروع ميشه، با اولين سوزي كه تو وجودم حس مي كنم، با اولين برفي كه رو توچال ميشينه، با اولين پيادهروي زير بارون، با اولين شبي كه دلم ميگيره و شروع ميكنم به نوشتن و با اولين باري كه قلبم تير ميكشه.
مني كه هميشه از توچال بدم مياومده فقط اين ايام از پاييز اون و ميپرستم، وقتي اين برف ميشينه مثل عروس ميشه ،وقتي به اين سفيدي نگاه ميكنم قلبم تير ميكشه .
تمام آرزو هام و ريخته بودم تو وجودش با هر گام به هم نزديك ميشديم.
هيچ وقت انقدر زيبا نبود، شايد من هم هيچ وقت انقدر سرگردان نبودم.
اون دوربين ياشيكاي ساده بهترين حلقه عكسم رو گرفت از اون پس همه عكس هام رو به ياد اون حلقه مياندازم، ولي ديگه تكرار نميشه نه عكس ها و نه اون دوربين كه گمش كردم، انگار همه چيز اون روز بايد گم ميشد.
جادويي بود تو اون سرما، تو اون برف، كه تا ته وجودم رو مسحور خودش كرد، سحري كه خيلي وقت باطل شده ولي هميشه، ته ته دلم منتظر بودم يك باره ديگه اون سحر تكرار بشه.
شايد بعد از اون همۀ كوه هام رو به ياد اون روز رفتم ولي حتي روي قله دماوند زير بارش سنگين تگرگ هم ديگه اون حس تكرار نشد كه نشد.
آخرين روزي كه مي اومدم اصفهان كلي زير بارون راه رفتم ولي فردا با ديدن سفيدي اون بالا پاييز كاملا از راه مي رسه.