تبليغاتX
صبا بی‌قرار

نامجو مي‌خواند، من هم زمزمه مي‌كنم:

De la Sierra Morena,
Cielito lindo, vienen bajando,
Un par de ojitos negros,
Cielito lindo, de contrabando.

از دور مي‌آيي، در آينه مي‌بينمت:

vienen bajando, Un par de ojitos negros

vienen bajando, Un par de ojitos negros

مي‌رويم تهران گردي، از زير پل حافظ از جلوي حوزه هنري رد مي‌شويم برايت تعريف مي‌كنم روزهاي بسياري را كه آن جا گذراندم. نام آدم‌هايي را مي‌گويم كه كنارشان آنجا فيلم ديدم، حبيب رضايي، سروش صحت، ابراهيم حاتمي‌كيا و چند نفر ديگر. از كنار تالار وحدت كه عبور مي‌كنيم تو غر مي‌زني چقدر جايش بد است، چقدر دور است. به سفارت كه روسيه مي‌رسيم، قرار سيزده آبان را مرور مي‌كنيم، نامجو هم از گلادياتورها مي‌خواند. كمي آن سو تر جلوي سفارت فرانسه، رنگ و روي دوست دختر فرانسوي سال‌هاي آينده من رو زير ذره بين مي بريم و حسابي مي‌خنديم. تو ترافيك پاساژ علائدين را مي‌بينيم. در چهار راه استامبول دلار فروش‌ها را از دور مي‌بينيم، منم هم يادم مي‌رود پاساژ پلاسكو را نشانت دهم و از رفيق كفش فروشم بابك برايت بگويم. اسم تابلو لاله زار را كه مي‌بيني ذوق مي‌كني. سعدي را مي‌پيچم پايين، داستان ضبط خريدنم را از پشت شهرداري برايت مي‌گويم و تو از ميكرو و سگا خريدنت حرف مي‌زني. نشانت مي‌دهم مير حسين كجاي ميدان توپخانه ايستاده بود و با بلندگوي دستي سخنراني مي‌كرد. هر دو لب ور مي‌چينيم و افسوس مي‌خوريم. ماشين و تو كوچه روبروي بنياد سينمايي فارابي پارك مي‌كنيم و پياده از جلوي كافه گل رضاييه رد مي‌شيم و نقشه سري بعد رو مي‌كشيم. گردشمان ختم مي‌شود به كافه نادري و استيك سس قارچش كه هيچ فرقي با شاتوبريانش ندارد. راستي يعني آن روزها كه صادق هدايت روي اون صندلي كنج كنار پنجره مي‌نشست نمي‌گذاشتن سيگار بكشد؟

پ.ن) ترجمه انگليسي شعر را اين جا بخوانيد.

+ نوشته شده در  شنبه 25 مهر1388ساعت 22:30  توسط حمید رضا  | 


آدميزاد است ديگر بانو، از شش صبح كه سر پا باشد، نعشش مي‌رسد به نيمه شب. شما هم كه بانويي هستي سرشلوغ و مشغول‌ِِ مهماني بازي و مهمان نوازي و يا در رفع و رجوع امور جشن‌ها و گپ زدن با شاهزادگان روس و كلنل‌هاي انگليسي در گشت و گذار ِكافه‌هاي تهران به ياد ايام خوش پاريس و پياده روي در خزان بلوار پهلوي با مرور خاطرات شانزليزه. شب‌ها هم كه يحتمل وقت سينما توگراف است كه مي‌گويند بيست و چهار نشان مي‌دهد و هر شب كه بيني افسون است و گر نه افسوس. حقا كه با اين همه مشغله ديگر وقت به مجانين روزگار و بنده حقير نمي‌رسد. اميد كه روزي شرح احوال ما هم در وقايع اتفاقيه چاپ شود تا صبحگاه كه همراه چاي آن را مرور مي‌كنيد، از نديمه‌اي كسي حالي هم از چاكر بپرسيد.

شب بخير.


+ نوشته شده در  شنبه 18 مهر1388ساعت 19:31  توسط حمید رضا  | 


كار بهترين مخدره براي فراموشي چيز‌هايي كه تو زندگيت نداري.


+ نوشته شده در  شنبه 18 مهر1388ساعت 13:20  توسط حمید رضا  | 


اولين كسي كه در محل كار جديد آدم بايد باهاش حسابي رفيق بشه، آبدارچي شركته. آقا رضاي ما مرد رديفي است. چاي مي‌آورد تند تند، قند پهلو، داغ و دم كشيده و به قولي دبش ِ دبش.
 
+ نوشته شده در  جمعه 17 مهر1388ساعت 14:56  توسط حمید رضا  | 

از قوانين جديد مورفي است به گمانم، تا روزي كه دنبال كار مي‌گردي حتي اگه چند ماه شده باشه، به همه عالم و آدم هم سپردي، اما يه كارم پيدا نمي‌شه كه يك دهم شرايط مورد نظر تو رو داشته باشه. ولي همين كه به يه شرايط حداقلي راضي مي‌شي، قول همكاري مي‌دي و مشغول كار مي‌شي، ظرف يك هفته سه تا پيشنهاد ديگه بهت مي‌شه يكي از يكي وسوسه انگيزتر.


+ نوشته شده در  جمعه 17 مهر1388ساعت 14:48  توسط حمید رضا  | 


ديالوگي داره سيامك انصاري در فيلم بي‌ پولي كه بي نظيره : " بابا ول کنین این مفهوم انتزاعی رفاقت رو! "

فيلم كه تموم شد، داشتم به اين فكر مي‌كردم چقدر اين مفهوم – رفاقت - چالش داشته تو ذهن و شايد تو زندگيم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 مهر1388ساعت 0:21  توسط حمید رضا  |