تبليغاتX
صبا بی‌قرار

خانوم پومره: اشتباه نمي‌كنم؟ داري آهنگ مبارك باد عروسي گوش مي‌كني؟

ديان: آره اين مضحك ترين آهنگيه كه مي‌شناسم.

خانوم پومره: با موسيقي نظامي اشتباهش نگرفتي؟

ديان: نه

خانوم پومره: دختركم مي‌دوني كه اين آهنگ رو وقتي مي‌زنن كه آقاهه با لباس پنگوئن‌ها و خانمه عين كيك خامه‌اي در كليسا جلوي كشيش حاضر مي‌شن تا عقدشون كنه؟

ديان: آره.

خانوم پومره: اِ ؟ و اين به نظرت خنده دار مياد؟

ديان: مراسم جشن و پايكوبي كه قبل از هر فاجعه‌ي بزرگي به پا مي‌شه، مضحكه ...

اين هم پاييزانه‌اي (بر وزن عيدانه) براي فرا رسيدن پاييز و پيش قدمي‌اش در استقبال از ما.

«عشق لرزه» مانند تمامي كارهاي اريك امانوئل اشميت نمايشنامه‌اي تو در تو است، كه احساسات و روابط انساني رو با زيركي بي‌نظيري زير ذره بين مي‌بره.

پ.ن1 ) راستش اين تيكه از كتاب را براي شوخي با رفيق شفيقي انتخاب كردم. آرش جان مبارك باشه.

پ.ن2 ) عكس از اينجا با معرفي ايشون

+ نوشته شده در  سه شنبه 31 شهریور1388ساعت 21:59  توسط حمید رضا  | 



هيچ گاه فكر نمي‌كردم حركتي چنين نمادين، اين گونه با واقعيت جهان پيرامون براي مبارزه با ظلم عجين بشه.


+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 شهریور1388ساعت 10:32  توسط حمید رضا  | 


لافش رو زياد زدم، بگي نگي پرت هم نگفتم. يعني تو زندگي ‌تا جاي ممكن بهش عمل كردم، اونم با كلي تلاش و تمرين و ممارست. شايد الان چهار – پنج سالي باشه كه به اين درجه از آگاهي در مورد سپري كردن روزگار رسيدم. اما خوب امروز كه همه چيز در همه چيز تنيده شده، انقدر كه هيچ چيز و هيچ كس سرجاش نيست. امروز كه گه گيجه مي‌گيره آدم از اوضاع و احوال، دقيقا امروز كه شب پيش تا صبح حتي يك ثانيه هم نخوابيدم، بايد باور داشت تمام اون حرف‌ها چيزي بيش از يه لاف بوده، امروزه كه بايد به قول آيدا كارپدي‌ام وار زندگي كرد.

+ نوشته شده در  شنبه 21 شهریور1388ساعت 13:1  توسط حمید رضا  | 


برو ايگناسيو! به هيا بانگ شور انگيز حسرت مخور!

بخسب! پرواز كن! بيارام! دريا نيز مي‌ميرد.

 

 

لوركا: مرثيه‌اي براي « ايگناسيو سانچز مخياس »


+ نوشته شده در  یکشنبه 15 شهریور1388ساعت 14:5  توسط حمید رضا  | 


تنهايي‌هاي هر كسي سرمايه‌ي زندگيه اون آدمه، ارزون نبايد از دستشون بده.


+ نوشته شده در  یکشنبه 15 شهریور1388ساعت 13:56  توسط حمید رضا  | 


مي‌خواهم تا به من نشان دهند راه رهائي كجاست

اين ناخدا را كه به مرگ پيوسته است.



لوركا: مرثيه‌اي براي « ايگناسيو سانچز مخياس »


+ نوشته شده در  یکشنبه 15 شهریور1388ساعت 13:47  توسط حمید رضا  | 


ظرفيت آدم‌ها در قبال دريافت محبت محدوده، اگه بيش از اندازه بهشون محبت كني يا اُوردوز مي‌كنن يا توهم ورشون مي‌داره كه وظيفه است و اگه نباشه يه چيزي كمه.
 
+ نوشته شده در  یکشنبه 15 شهریور1388ساعت 13:35  توسط حمید رضا  | 


حالم بد شد، انقدر كه ضعف كردم و نزديك بود روزه‌ام را بخورم. آن هم ساعت شش و نيم كه چيزي نمانده بود به اذان.

داشتم فيلم Country of my Skull را مي‌ديدم. فيلمي است ساده و روان در مورد آپاراتايد نژادي در آفريقاي جنوبي با بازي‌ خوب ساموال ال جكسون و ژوليت بينوش. همه چيز خوب بود، من هم از آن آدمهايي نيستم كه با ديدن چند صحنه درگيري و كشتار يا اسكلت مردگان به هم بريزم و دگرگون شوم. همه چيز خوب بود تا اين دو شكنجه‌گاهي را كشف كردند. همه چيز خوب بود و قابل پيش بيني از لوازم شك‌هاي برقي گرفته تا دست بندهايي آويزان از سقف و ديوارهايي كه در اثر برخورد‌هاي مكرر گچ‌هايش جا به جا ريخته شده بود. همه چيز خوب بود تا به يكباره قاب تصوير ميله‌اي آهني را نشان داد با كاندومي كشيده شده بر سر، كه نه قهرمانان داستان ديگر تاب آوردند و نه من، هر سه با هم حالمان بد شد.

 

                 

پيش خودم حساب مي‌كنم بنابر تاريخ روايت فيلم (در سال 1995) تا ساخت آن 2004 ده سال فاصله است. بعد فكر مي‌كنم به سال 1398 خودمان و فيلم‌هايي كه قرار است در آن سال ساخته شود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 شهریور1388ساعت 13:40  توسط حمید رضا  | 


بي‌خوابي از آن مرض‌هاي به شدت واگير داريست، كه از آدمي به آدمي و از شبي به شبي ديگر سرايت مي‌كند.


+ نوشته شده در  دوشنبه 9 شهریور1388ساعت 5:18  توسط حمید رضا  | 

مادر حسنك (حسنك وزير) زنى بود سخت جگرآور. چنان شنيدم كه دو سه ماه از او اين‏حديث نهان داشتند. چون بشنيد جزعى نكرد چنان كه زنان كنند! بلكه بگريست به‏درد، چنان كه حاضران از درد وى خون گريستند. پس گفت: «بزرگا مردا كه اين پسرم بود»



و من مانده‌ام اگر مادر حسنك بود چه مي‌گفت در پايمردي مرداني چنين بزرگ.

مرغ پربسته که کشتن نداره!

تا هميشه ...


+ نوشته شده در  سه شنبه 3 شهریور1388ساعت 23:11  توسط حمید رضا  | 

Leonard Cohen - A Thousand Kisses Deep



And sometimes when the night is slow,
The wretched and the meek,
We gather up our hearts and go,
A Thousand Kisses Deep.

The ponies run, the girls are young,
The odds are there to beat . . .

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 شهریور1388ساعت 22:18  توسط حمید رضا  |