تبليغاتX
صبا بی‌قرار

تو رو مي‌بينمت شايد يه روزي، مثلا پونزده - بيست سال ديگه، وقتي كه من يه آدم كاملا جا افتاده شدم. يه روزي كه موهام ديگه كاملا كم پشته و ريش‌هاي بلندم نصفشون رو به سفيدي زده، يه روزي كه كمي چاق‌تر از امروزم هستم و يه پالتوي بلند مشكي پوشيدم.

تو رو مي‌بينمت بعد سال‌‌ها، با تمام جذابيت‌هاي زني به سن و سال خودت و اين كه خودت مي‌دوني هرچي از سنّت مي‌گذره زيباتر مي‌شي.

تو رو مي‌بينمت - شايد به اتفاق - نمي‌دونم كجا، شايد تو يه كشور ديگه، شايد تو فرودگاه، شايد تو يه كافه يا حتي تو خيابون. بي اهميت زياد دادن به آدم‌هايي كه ممكنه با من يا تو باشن، كمي حرف مي‌زنيم، شايد پنج يا ده دقيقه يا اگه جايي برا نشستن باشه كمي بيشتر، يك يا دو ساعت. بعد موقع خداحافظي وقتي ميام جلو تا هم و بغل كنيم، آروم در گوشت مي‌گم: "مي‌دوني، من هنوز عاشقتم."


+ نوشته شده در  دوشنبه 12 اسفند1387ساعت 19:6  توسط حمید رضا  | 

بعضي وقت‌ها هست كه تو فكر مي‌كني اگه فلان كار و كرده بودم، اگه بيشتر درس خونده بودم، اگه بيشتر محبت مي‌كردم، اگه از اول حواسم و جمع مي‌كردم، اگه، اگه، اگه و ... اگه هر كدوم از كارها رو مي‌كردم نتيجه بهتري مي‌گرفتم. اينجا است كه حس غم و اندوه زيادي تو رو فرا مي‌گيره، كه يا بعد مدتي فراموش مي‌شه، يا سعي مي‌كني به تغيير دادنش و از اول شروع كردن، يا نه مثل يه زخم قديمي مي‌مونه تو ذهنت كه گه گاهي سر باز مي‌كنه.

اما يه وقتايي هست، يه وقتاي كمي كه هرچي به اطرافت نگاه مي‌كني هيچ كاري ازت بر نمي‌ياد، يعني سعي و تلاش تو هيچي و نميتونه تغيير بده، توي جبر زمونه گير كردي، تمام اتفاق‌ها بدون اين كه تو توش سهمي داشته باشي داره مي‌افته، توي تحصيل، توي دوستي‌هات، توي رابطه، تو شركت، تو مملكت و ... اون وقته كه خستگي بهت غلبه مي‌كنه و گاهي ديگه نمي‌توني درد مزمني و كه مدتيه با خودت مي‌كشيش و هر بار سعي مي‌كني با يه خنده و چهره متفاوت تمومش كني، مخفيش كني.

اون وقته كه بايد بري راه بري، براي ساعت‌ها، كيلومتر‌ها بي‌توجه به اين كه اطرافت چي مي‌گذره، بي‌توجه به بارون نم‌نم و هواي دو نفره، بي توجه به عابر‌هايي كه از كنارت رد مي‌شن و ماشين‌هايي كه به روت آب مي‌پاشن. بي توجه به مسير، مغازه‌ها، كتاب فروشي‌ها، درخت‌ها، بي‌ياد آوري خاطراتي كه ممكنه قبلا تو اون خيابان‌ها داشته باشي و بي سيگار. مثل كسي كه داره از مرگ فرار مي‌كنه، فرصت ايستادن، نگاه كردن و فكر كردن به هيچ چيزي و نبايد به خودت بدي. بايد انقدر بري تا وقتي تصميم مي‌گيري برگردي فقط بتوني يه ماشين بگيري به سمت خونه. حتي به قيمتي هم كه راننده مي‌گه فكر نكني. تو ماشين خوابت ببره و راننده دو بار بيدارت كنه تا آدرس و ازت به پرسه. بايد انقدر راه رفته باشي كه تو بالا رفتن مجبور بشي دستت و بگيري به نرده كنار راه پله و وقتي مي رسي خونه ته‌مونده انرژيت به يه سلام بگذره و همون جور خيس رو تخت ولو بشي و جيغ و داداي مامانت و هم نشنوي.

+ نوشته شده در  جمعه 2 اسفند1387ساعت 20:59  توسط حمید رضا  |