تو كنعان يه جايي هست، كه مرتضي (محمد رضا فروتن) داره با مينا ( ترانه علي دوستي) بحث ميكنه و ميگه: «تو قول دادي، بياي شمال»، مينا ميگه: «مگه نميبيني شرايط عوض شده»، بعد فروتن لحنش و كمي تند ميكنه و ادامه ميده: «قول يعني حتي اگه شرايطم عوض شد، پاي حرفت بموني»، آخراي فيلم هم وقتي مرتضي بعد از فوت مادرش روسري يادگار اون و ميده به مينا ميگه: «برو استراحت كن فردا صبح بر ميگرديم تهران، بعد از محضر من بر ميگردم اينجا»، مينا ميگه «نه نميخواد»، اما مرتضي ميگه «من قول دادم پس بر ميگرديم» ( نقل به مضمون)
آدمايي كه يه سري اصولي تو زندگيشون دارن، تو ذهن من از اين ديدگاه به دو دسته تقسيم ميشن. دسته اول كسايي هستن كه تا جاي ممكن قولي به كسي نميدن، تا اگه شرايط تغيير كرد و نتونستن انجامش بدن، چيزي و از دست نداده باشن و برخلاف اصولشون عمل نكرده باشن. اما دسته دوم، آدمايي هستن كه اصلا دوست دارن قول بدن، كه حتي اگه شرايطم تغيير كرد پاي حرف و قولشون بمونن، حتي اگه خيلي ضرر كنن.
من از دسته دومم.
بعد از يك سال و نيم پايان نامهام تمام شد. اما آن لحظه كه در كنار اساتيد داور و راهنمايم ايستاده بودم تا نمرهام را اعلام كنند، وقتي داشتم به روبرويم نگاه ميكردم و دوستانم را ميديدم كه در كنار خانوادهام ايستاده بودند. انگار به چيزي بيشتر از يك مدرك تحصيلي رسيده بودم. دوستاني را كشف كرده بودم كه ارزششان برايم هزار برابر شده بود. مقداد و همسرش با محمود شب قبلش آمده بودند، نجوا و هستي و رضا نيز كه با من و خواهرم دو روز زودتر به اصفهان رفته بوديم و حضورشان كلي دلگرمي بود.
منشي گروه ميگفت: اينجا فقط گه گداري روز دفاع مادر و پدر دانشجويان در جلسه شركت ميكنند، اما شما چقدر دوستان نزديك داريد كه همه از تهران براي جلسه دفاع شما به اصفهان آمدهاند. تازه نميدانست 5-6 نفر ديگر هم بودند كه اگر مشكل پيش نميآمد حتما خود را ميرساندند و من هم برايش نگفتم ريرا چقدر نگران بود و دلهره داشت و وقتي ديده بود زمان دفاع طولاني شده، چند بار با خطم تماس گرفته بود و چه ذوقي كرد وقتي نمرهام را از پشت تلفن شنيد. ميگون كه برايم هورا كشيده بود آن روز و حامد و محسن و ميثم و الهام و سينا و حميد و خيليهاي ديگر كه در كمتر از چند ساعت همگي زنگ زدند و از چند و چون دفاع جويا شدند.
هيچ كاري سخت نيست، وقتي دوستاني داشته باشي كه باورت داشته باشند.