تبليغاتX
صبا بی‌قرار
 
 دست مي‌كنم از تو كيف دو تا مارلبروي آخر رو از تو بسته‌اي كه چند هفته‌اي‌ است باقي مونده در مي‌آرم. اولي رو آتيش مي‌كنم. حس كام گرفتن از سيگار چيزيه كه هميشه به آدم دست نمي‌ده بايد حال خاصي داشته باشي تا كام بگيري. حال خوب و بدش فرق نمي‌كنه يك دقت خاصي مي‌خواد بايد بهش توجه كني، براش شخصيت قائل باشي، مثل عشق بازي مي‌مونه، بايد لمسش كني، باهاش بازي كني، حرف بزني، جاي دست‌هات و عوض كني، حركات سر انگشتات بايد ظريف باشه و نرم. بايد با چشمات مسير دود‌ رو تو هوا دنبال كني، حتي تو تنت ردش رو دنبال كني از روي لب‌ها تا سينه، گرماش و حس كني با تمام وجودت.



"نمي‌آيي" از پشت تلفن اين رو مي‌گي. "حتما اين جوري راحت‌تره " اين و به خودم مي‌گم. حوصله شركت موندن ندارم، كارها رو كه جمع و جور مي‌كنم مي‌زنم بيرون. نور خورشيد كه به پس كله‌ام مي‌خوره، تازه يادم مي‌افته ناهار نخوردم. ساعت حوالي سه رو نشون مي‌ده. هرچه فكر مي‌كنم جايي براي رفتن به ذهنم نمي‌رسه. تا ميرداماد با ماشين مي‌رم. سر شريعتي كه مي‌رسم حوصله خونه رفتن رو هم ندارم، پياده از خيابون رودخونه مي‌اندازم مي‌رم بالا. بايد جاي خوبي باشه حتي براي پياده روي‌هاي تنها، درخت‌هاي بلند سايه خوبي كنار مسير آب درست كردن. صداي عبور آب دلنشينه. اين جاست كه ياد سيگار مي‌افتم.


از جلوي اون رستوران هميشه بسته رد مي‌شم. باز ياد گرسنگيم مي‌افتم. با خودم فكر مي‌كنم كي مي‌گه با شكم خالي سيگار نمي‌چسبه؟! سيگار دوم رو روشن مي‌كنم، تو فكرت غرق مي شم.‌

پ.ن) عكس از فيلم شاهين مالت


+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 فروردین1387ساعت 22:49  توسط حمید رضا  | 

زمان يك معجزه است. ايمان آوردن به آن سخت است، اما براي آنها كه به آن باور داشته باشند بسيار اميد و روشنايي بخش است.

 

و من به زمان سخت ايمان دارم . . .

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 فروردین1387ساعت 22:30  توسط حمید رضا  | 

فرانكي و جاني رو ديدم. شخصيت جاني يكي از دوست داشتني ترين شخصيت‌هايي است كه تا حالا ديدم. تلاشش براي رسيدن به خواسته‌اش و اعتماد به نفس و قدرت سخنوريش مثل همه فيلم‌هاي آل‌پاچينو بي ماننده.


                           

           

               

به گمونم ارزش اين و داره كه سعي كرد تو زندگي شبيه اون بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 فروردین1387ساعت 1:14  توسط حمید رضا  | 

ريش‌هايم را كه مي‌زدم بغضم گرفته بود ...


 

عصر مي‌روم سفر، آن طرف طبس جايي به نام ديهوك در دل كوير. دوربين مي‌برم تا شايد بعد از يك سال و نيم عكسي بگيرم كه بشه اسمش رو عكس گذاشت.

 

+ نوشته شده در  شنبه 3 فروردین1387ساعت 7:24  توسط حمید رضا  |