تبليغاتX
صبا بی‌قرار


لغو مجوز غيرمنتظره 6 نشريه
+ نوشته شده در  یکشنبه 26 اسفند1386ساعت 14:16  توسط حمید رضا  | 

چند وقتي است تمرين مي‌كنم از شادي‌هاي اندك زندگي، زياد لذت ببرم، انقدر كه با يك تلفن كوچك از سوي دوستي ذوق مرگ مي شوم، همه جا و همه جا موسيقي گوش مي‌دهم، در خيابان هر جور كه مي‌خواهم راه مي‌روم، گاه شنگول وار مي‌دوم و گاه آنقدر آرام قدم بر مي‌دارم كه صداي آدم‌هاي اطرافم در مي‌آيد، آن چيز‌هايي كه دارم انقدر برايم مهم‌اند كه به راحتي از كنار تمام آنچه ندارم به سادگي مي‌گذرم، يعني افسوس نداشتنشان را نمي‌خورم و ...

 

در كل دارم با تنهايي‌هايم رفيق شوم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 اسفند1386ساعت 14:14  توسط حمید رضا  | 

 

 

 

از اون قديم‌تر‌ها چهار شنبه‌ها رو دوست داشتم. از اون روزهايي كه تو مدرسه چهارشنبه ها روز ورزش بود، ما بوديم و يه توپ پلاستيكي كه دنبالش از اين ور به اون ور مي‌دويدم. تو راهنمايي چهارشنبه‌ها روز تاريخ بود، با اون معلم پير دوست داشتني و داستانهايي كه بعدتر فهميدم نصفش و از خودش در مي‌آورد. دبيرستان يك سالش كه آقاي اسكندري بود فارغ از درسي كه مي‌داد خودش جذاب بود و دوست داشتني. يكي دو سال ديگه‌اش هم روز نگارش و ادبيات بود، با اون ياد داشت روزانه‌هايي كه آقاي جزيني هر هفته از مون مي‌خواست، يا اون شعر هايي كه دكتر شكيبا سال پيش دانشگاهي برامون مي‌خوند كه اون ايام رو شيرين كرده بود. اين چند سال آخر هم كه چهار شنبه‌ها روز جلسه هفتگي بود، شوق رسيدنش از اول هفته من و همراهي مي‌كرد. ديدن دوستاي قديمي، اونهايي كه باهاشون بزرگ شدي، باهاشون خنديدي و حتي گريه كردي بخش بزرگي از شاديهاي اين سالها بود.

اما هفته پيش، فقط بودن تو كافي بود تا چهار شنبه‌ها براي هميشه جاودانه بشن، هر ثانيه‌اش از اون ماكاروني درست كردن قبل از ديدنت تا خداحافظي تو خيابون قابليت اين و داشت كه اون زمان رو جاودانه كنه، يا مثلا اون كادرهاي عكاسي كه از اون روز هنوز تو ذهن من مونده و افسوسش كه چرا تو همون لحظه‌ها ثبتشون نكردم. حتي تلفن حرف زدن شب تا صبحش از همه اون چيزهايي كه كلي جذاب بود و ...

 


پ.ن ) تيتر از شعر ترانه فرهاد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 اسفند1386ساعت 12:39  توسط حمید رضا  | 

 

ياد اون سال افتادم كه قرار بود با آرش و آلما و حسين يه روزه دماوند و صعود كنيم. بعد از كلي برنامه خوب رفتن يه سري اتفاق پشت سر هم افتاد كه ديگه نشد ادامه بديم. بعدتر هم كه من اون شكل كوهنوردي فني و سرعتي و كنار گذاشتم و بيشتر برا دل خودم كوهنوردي كردم. اما اون روزها كه بدنم خيلي آماده بود مي‌تونستم چهل و پنج دقيق راحت بدوم، يادمهِ اون روزها چقدر شاد بودم. 

 حالا دوباره شروع كردم به دويدن، كلي حس‌هاي خوب بهم دست داد، وقتي تو هواي خنك صبح، تو روشني گرگ و ميش زدم از خونه بيرون.


پ.ن: كلي وقته قراره برم خونه آرش و آلما ولي نمي‌شه، چشم شيطون كور قبل از عيد حتما اين كار و مي‌كنم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 اسفند1386ساعت 16:9  توسط حمید رضا  | 

خارج شدن از آن روزهاي نيم بند و رسيدن به اينجا كه امروز هستم در اين زمان اندك فقظ به يك معجزه شبيه است. يادت هست كه گفته بودم:‌ "بدترين و بهترين چيزها هميشه در درون آدم اتفاق مي افتد." گويا اين هم از آن معجزاتي است كه در درون آدم رخ مي‌‌دهد.

 

راستي، من كه روزها است به تو ايمان دارم، ديگر معجزه براي چه بود؟!!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 اسفند1386ساعت 23:33  توسط حمید رضا  | 

رقصي چنين ميانه‌ي ميدانم آرزو است.

رقصي چنين ميانه‌ي ميدانم آرزو است.

رقصي چنين ميانه‌ي ميدانم آرزو است.

رقصي چنين ميانه‌ي ميدانم آرزو است.

رقصي چنين ميانه‌ي ميدانم آرزو است.

رقصي چنين ميانه‌ي ميدانم آرزو است.

رقصي چنين ميانه‌ي ميدانم آرزو است.



پ.ن ) جملات قادر به وصف شيداي نيستند، به رنگها پناه مي‌برم، آنها هم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 اسفند1386ساعت 14:52  توسط حمید رضا  |