تفريح
اين روزهايم راه رفتن است، موقع راه رفتن آرامش مييابم. با خودم ميگويم بايد راه بروم پيش از اين كه اين چند روز با ابرهاي سفيد، سياه و
خاكستري بروند و خورشيد آسمان را فرا گيرد. بايد راه بروم تا خود و تنهايي گم كردهام را ميان اين كوچهها،
خيابانها، درختان و رهگذرانش پيدا كنم.
بايد انقدر بروم تا نايي براي راه رفتن نماند، بعد تازه عزم برگشتن كنم با پاهايي خسته، انقدر كه از خستگي تلو تلو بخورم، حتي زمين بيافتم. انقدر كه وقتي به خانه ميرسم توان سلام دادن هم نداشته باشم يا همان جلوي در ولو شوم. انقدر كه صداي غرغرهاي مادرم را هم نشنوم.