آخرين امتحان تحصيل هم تموم شد، و حالا فقط پاياننامه مونده كه اگه بتونم اونجوري كه دوست دارم كار كنم به شدت لذت بخش ميشه، ولي ميدونم اگه مجبور شم به روش مورد نظر دانشگاه و يا شيوههايي كه تو ايران مرسوم هست كار كنم عذاب زيادي ميكشم.
بعيد ديگه بخوام تو ايران امتحاني براي ادامه تحصيل بدم، الان دقيقاً هجده سال و نيمه كه هر چند ماه يك بار مجبورم بشينم و براي امتحانهاي مدرسه و دانشگاه درس بخونم، هرچند اين يك سال و نيم آخر برخلاف چند سال زجر آور قبلش درسها انقدر جذاب بوده كه با لذت براشون وقت بزارم، ولي خستهام و ديگه حوصله ساعتها و روزهاي تلف شده پيش از هر امتحان رو ندارم و از اينها بدتر نشستن در كلاس استادهاي بيسواده كه هر هفته ذهنت رو با ارجيفشان پر ميكنن.
دلم دانش ميخواد بي حساب پس دادن، دانشي كه ناشي از نيازي دروني باشه، نه چيزي كه ديگران ميگن به دردت ميخوره.
اين روزها به شدت خستهام و براي رفع اين خستگيها اساسي پايهام برای هر گونه الواتي از قهوهخانه گرفته تا كافي شاپ، از فيلمهاي درجه سه سينمايي گرفته تا تاتر و موسيقي اصيل و از پياده روي گرفته تا يه صعود سخت زمستوني.
استاد ميگفت: بيانتظار به ديگران محبت كن و بيچشم داشت به آنها عشق به ورز و من هر روز تمرين ميكنم سخن او را، هرچند با آنچه او ميگويد بسيار فاصله دارم، اما آرامم و همين كافي است براي اين روزهاي من.
يكي از فيلمهايي كه براي هميشه در ذهنم ماندگار است دلشگان علي حاتمي است. آن استاد آواز ( امين تارخ) و ليلا برادرزاده سفير عثماني (ليلا حاتمي) كه با صداي دلنشین آواز استاد شفا پيدا ميكند از آن نقشهايي هستند كه گاه و بيگاه در روياهايم جان ميگيرند.
بسيار گوش ميدهم اين روزها اين تصنيف را بياد آن فيلم. شما هم ميتوانيد به همت اين وبلاگ آن را گوش دهيد.
ما دلشدگان خسروی شيرين پناهيم
ما کشتهی آن مه رخ خورشيد کلاهيم
ما در دو جهان غير تو ای عشق نخواهيم
صد شور نهان با ما، تاب و تب جان با ما
در اين سر بی سامان، غم های جهان با ما
با ساز و نی، با جام و می، با ياد وی
شوری دگر اندازيم در ميکدهی جان
به لطف صنم خورشيد خانوم و جاده طلايي منم به اين يلدا بازي دوستان دعوت شدم. راستش همين چند روز پيش فكر ميكردم رخوت و بيحالي وبلاگستان رو فراگرفته ولي خوب با اين تدبير سلمان بلاگرها از خواب زمستاني (پاييزي ) بيدار شدن و دوباره فضاي صميمي و دوست داشتني تو اين دنياي مجازي ايجاد شده.
1_ تو يه دورهاي از زندگيم (زمان دبيرستان) و به جهت مدرسه مذهبي كه ميرفتم به شدت جو گير بودم و مثلا به صداي خوانندهگان زن گوش نميدادم ولي بعد از مدرسه به آرامي و چند سال اخير به سرعت تغييرات زيادي در اين موردها كردهام و هنوز دارم با يه سري اعتقادات اون روزها ميجنگم.
2_ 4 سال پيش وقتي از نظر روحي پس از اتمام يك رابطه عاطفي شرايط نامناسبي داشتم تو زمستون تنهايي رفتم قله توچال و از اونجا رفتم سمت ده شهرستانك جاده چالوس، كه وسط روز تو دامنه روبروم يه بهمن با صداي وحشتناكي اومد، اونروز اولين باري بود كه تو زندگي با تمام وجود ترسيدم.
3_ به نظرم فيلم " خيلي دور خيلي نزديك " يك فيلم كاملا متوسطِ و در عوض فيلم "ماهيها عاشق ميشوند" رو ميپرستم.
4_ تفكرات اين روزهام ريشه در نظرات ويتگنشتاين، كيركگور، يونگ و از ايرانيها استاد ملكيان داره البته اين كه اون سه نفر اولي رو چه جوري بشه به هم نزديك كرد خودش از عجايبِ.
5_ عكاسي رو به شدت دوست دارم ولي پول خريدن يك دوربين ديجيتال حرفهاي رو ندارم و هنوز با دوربين مكانيكي خودم عكس ميگيرم و به ديگران ميگم عكاسي با دوربين مكانيكي يه حال ديگهاي داره و ادامه ميدم پشت مجله عكس در تبليغ فيلمهاي كونيكا هميشه مينويسه: عكاسان حرفهاي هنوز با دوربين مكانيكي و نگاتيو عكس ميگيرند.
شايد كمي براي يلدا بازي دير شده باشه ولي مگه گذر روزها در برابر شادي آدمها اهميتي داره پس من هم نسرين، وينا ، قصيدهنه،غزل شايد ، نمازخانه كوچك من ، پاکنویس و ارمغان را براي بازي دعوت ميكنم.