تبليغاتX
صبا بی‌قرار

 

دلتنگي‌هاي آدمي را باد ترانه اي مي خواند،

روياهايش را آسمان پر ستاره ناديده مي گيرد،

و هر دانه برف به اشكي نريخته مي ماند.

سكوت سرشار از سخنان ناگفته است

...

 

مارگوت بيگل: ترجمه احمد شاملو

 

+ نوشته شده در  شنبه 29 مهر1385ساعت 21:13  توسط حمید رضا  | 

 

این روزها ذهنم سخت درگیره، تا پاسی از شب خوابم نمی بره و فکر می کنم.

 

به شدت خسته ام.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 مهر1385ساعت 11:59  توسط حمید رضا  | 

 

دوست داشتن كسي حس خوبي به آدم مي‌ده، حتي اگه تا حالا اون رو نديده باشي.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 مهر1385ساعت 9:44  توسط حمید رضا  | 

 

مرگ

از پنجره‌ي بسته به من مي‌نگرد،

زندگي از دم در

قصد رفتن دارد،

روحم از سقف گذر خواهد كرد.

 

 

 

عمران صالحي

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 مهر1385ساعت 0:25  توسط حمید رضا  | 

 

آدم‌ها از وقتي به دنيا ميان شروع مي‌كنن به رشد كردن از قد و وزن گرفته تا فكر و از همون اول تو مسير رشد به وسيله عواملي كه اطراف شون وجود داره محدود مي‌شن، مثلا تو دوران كودكي بعد از چند سال ديگه تو كالسكه جاشون نمي‌شه و بايد از اون بزنن بيرون.

 

رشد شخصيت آدم‌ها هم از همون اول شروع مي‌شه و بستگي به خود شخص و شرايطي كه توش زندگي مي كنه سرعتش متفاوته، اما باز در تمام اين مدت توسط عواملي مثل خانواده، دوستان، اجتماع، حكومت، مدرسه، دانشگاه، شهر، كشور، دنيا و خيلي چيزهاي ديگه محدود مي‌شه اين محدوديت‌ها تا يه اندازه‌اي خوبه و موجب رشد خلاقيت و توانايي‌هاي اون فرد مي‌شه ولي از يه جايي به بعد هر كدوم از اين‌ عوامل مي‌شن يه ديوار يا يه سقف كه اجازه فراتر رفتن رو به آدم نمي‌دن، حتي كار به جايي مي‌رسه كه نفس كشيدن زير اين سقف براي اون آدم سخت مي‌شه اين جا است كه او يا تصميم مي‌گيره اون سقف رو بشكنه و ازش بالاتر بره يا تصميم مي‌گيره شرايط رو قبول كنه و همون جا بمونه.

 

هر كدوم از ما تو زندگي مدام با اين ديوارها و سقف‌ها مواجه مي‌شيم و در هر مواجه بين رد شدن يا موندن يكي رو انتخاب مي‌كنيم و قطعا اگه يكي رو رد كنيم مانع بعدي پیش رومون سبز مي‌شه و اين تكرار مي‌شه تا آخر و اين ما هستيم كه تعيين مي‌كنيم مي‌خوايم تا كجا بالا بريم و يا كجا توقف كنيم.

 

 

من الان رسيدم به زير يكي از اين سقف‌ها و نفس كشيدن داره برام سخت مي‌شه.

 

+ نوشته شده در  جمعه 14 مهر1385ساعت 19:16  توسط حمید رضا  | 

 

يكي بهش بگه من اعصاب معصاب ندارما، انقدر با من بازي نكنه، برام قر و فرم نياد، قاط بزنم كلش و دليت مي‌كنم و خلاص.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 مهر1385ساعت 11:55  توسط حمید رضا  | 

 

وقت نمی کنم بنویسم، پرستو خوب و کامل نوشته. فقط می تونم بگم جمع صمیمی بود و فکر می کنم برنامه ها هم تاثیر خودش رو گذاشت.

 

       

نيما افشارنادری

          

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 مهر1385ساعت 13:58  توسط حمید رضا  | 

 

ببينم يعني تو كل دنيا طي اين دو هفته اخير هيچ جا هيچ توهيني به كسي نشده؟ يعني من امشب بايد برم اصفهان و فردا سر كلاس‌هاي درس حاضربشم؟

 

اي به خشكي شانس.

 

پ.ن) رجوع شود به پست ۲۷ شهریور

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 مهر1385ساعت 10:47  توسط حمید رضا  | 

 

                    by Vad Plashevsky

                                                ...walking along...

 

+ نوشته شده در  شنبه 8 مهر1385ساعت 10:42  توسط حمید رضا  | 

 

پريشب مهموني خداحافظي حامد بود، برا ادامه تحصيل داره مي‌ره انگليس. از بين هفتاد هشتاد نفري كه بعد از دبيرستان هنوز با هم دوستیم و از حال هم خبر داريم، اون سومين نفره كه داره مي‌ره، علي‌عامري هم پذيرش گرفته، دو نفرم كه همين جا دكترا قبول شدن احسان هم عقد كرده و به اون سي نفر قبلي اضافه شده و هزار تا خبر ديگه كه تو مهموني شنيدم و من كه در آستانه گرفتن تصميم هستم براي رفتن يا موندن. تصميمي بين درس يا كار، بين پايان نامه علمي يا عملي و... بين زبان خوندن يا چسبيدن به كار.

 

اين روز‌هام پره از اين سوال‌ها و كلنجارها دروني، بر فرض هم بنا باشه برم، كجا؟ چه جوري؟ با كدوم پول؟ و از همه مهمتر چه رشته‌اي؟ رشته خودم يا جامعه شناسي شهري يا نه اصلا يه چيز ديگه؟ و ترسيدن از اين كه اينجا هيچي يادم نمي‌دن، اينكه استادها يكي از يكي بي‌سواد ترن، ترسيدن از اين كه برم و ببينم من با مدرك ارشد به اندازه كارداني اون‌ها هم سواد ندارم.

 

اينها و خيلي چيز‌هاي ديگه فكر و خيالهاي اين روزها است كه بايد تكليفش تا آخر مهر برا خودم مشخص بشه.         

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 مهر1385ساعت 10:58  توسط حمید رضا  | 

 

حرف در مورد داستان ليست افتخارات زياد داشتم ولي خيلي‌هاش رو خورشيدخانوم زده، من سعي مي‌كنم اون چيز‌‌‌‌‌‌‌‌هايي كه به نظرم جامونده رو بگم.

 

تو اين داستان دو تا موج ايجاد شد اولي مربوط به كسايي كه ليست افتخارات نوشتن و دوم اون‌هايي كه به اون گروه اول ايراد گرفتن. تو موج اول چند نفري بودن كه مي‌خواستن كورش رو نقد كنن و بعدش يه سري آدم ديگه اومدن و شروع كردن براي خنده و ايجاد شادي براي خود و مخاطبانشون اون كار رو ادامه دادن. موج دوم هم از چند تا وبلاگ خاص شروع شد كه به نظرشون اين گونه نقد و برخورد كار درستي نبوده و عده‌ ديگه‌اي كه با تحت تاثير قرار گرفتن از وبلاگهاي فوق شروع به نوشتن كردن كه تو نوشته‌ها شون هيچ دليل و منطقي ديده نمي‌شد و حتي تحليل جديدي از داستان ارائه ندادند فقط شعار گونه گفته بودن كه اين كار شرم آور است، شما ها نقد بلد نيستيد، او را تحقير كرديد و ...

 

1_ يه تئوري مشهور هست كه مي‌گه وقتي يه موضوعي اذيتت مي‌كنه شروع كن هي بهش دامن بزن تا بره تو چشم مردم و كسي ديگه اون حقيقتي كه وجود داره و تو رو اذيت مي‌كنه نبينه بلكه بيشتر حواشي اون رو بررسي كنه، از نظر من  داستان اين ليست افتخارات ناخود آگاه و به خودي خود داشت به اين سمت كشيده مي‌شد و در واقع ديگر اصل موضوع اون نقد و تيكه انداختن به كوروش نبود بلكه موضوع با مزه‌اي بود كه مسبب خنده ديگران مي‌شد و اگه اون چند نفر اوليه موج دوم يك باره اين موضوع رو پر رنگ نكرده بودن كاملا داشت از داستان اوليه فاصله مي‌گرفت و به قولي خودش اثرات خودش رو خنثي مي‌كرد.     

 

2_ سنين شونزده و هفده سالگي شرايط خاص خودش رو داره يعني دقيقا آدمها در حال طي كردن سال هاي اوليه بلوغ جسمي و فكري خودشون هستن. اون سال هاي خودمون رو اگه يادمون بياد يكي از چيزهايي كه هميشه آزار مون مي‌داد اين بود كه مثل بچه‌ها باهامون برخورد بشه يعني وقتي يكي تو سن ده سالگيه اگه كسي بهش بچه بگه ناراحت نمي‌شه ولي وقتي اين فرد به آستان بلوغ و سالهاي بعد اون مي رسه( اينجا شونزده سالگي) اگه بچه خطاب بشه كم‌كم بهش بر مي‌خوره و دوست داره مثل يه آدم بزرگ باهاش رفتار بشه و شخصيتش تو اجتماع ديده ‌بشه، حالا خودتون قضاوت كنين به كار بردن اصطلاح كودك آزاري در مورد اين فرد بيشتر به شخصيتش لطمه مي‌زنه و اون رو ناديده مي‌گيره يا وقتي اين فرد به عنوان يه آدم بزرگ مورد نقد قرار مي‌گيره.

 

3_ بعضي از كساني كه به موج اول ايراد گرفتن بهترين دليلي كه نوشته شده رو اون مطلب "پسانوشت" سولوژن مي‌دونن. به نظر من استدلال او بر پايه نظريه اخلاقي نتيجه گرايانه ( معروف ترين متفكران آن بنتام و ميل هستند) استوار است كه امروزه ايرادات اساسي براين نظريه وارد مي‌شه: به طور مثال فرض كنيد فردي هنگام رانندگي يا پارك كردن بر اثر بي‌دقتي به ماشين جلويي خود مي‌زنه و هر دو ماشين خسارت مي‌بينن بعد در نظر بگيريد فرد ديگري به عمد پشت ماشين خود ميشينه و محكم به ماشين جلويي خود مي كوبه و خسارت زيادي ايجاد مي‌شه، مسلمه فرد اول فقط اشتباه و خطا انجام داده ولي هيچ عمل غير اخلاقي از او سر نزده ولي فرد دوم دچار عملي غير اخلاقي و گناه شده، يا مثال ديگه دو نفري رو با هم مقايسه كنيد كه نفر اول هيچ چيزي از مضرات سيگار نمي‌دونه و نفر دوم كامل از مضرات اون براي خود و بقيه با خبره، حال اگه اين دو نفر با هم جايي سيگار بكشن نفر اول گناه اخلاقي مرتكب نشده و هيچ عذاب وجداني نداره ولي نفر دوم بي‌شك عمل غير اخلاقي انجام داده، اينجا هم بحث همينه حتي اگه قبول كنيم كه نقد اين گونه منصفانه نبوده ( كه خود جاي بحث داره) به هيچ وجه نمي‌تونيم كساني كه بدون علم از نتيجه و با انگيزه ديگه‌اي اين كار رو كردن گناه كار بدونيم و در بدترين شرايط اين آدم‌ها فقط اشتباهي انجام دادن و اين اشتباه به هيچ وجه شايسته اين نيست كه به آنها بگن كه وبلاگستان رو تحقير كردن يا اينكه كار آن‌ها را شرم آور بوده به نظرم افراد موج دوم تو به كار بردن عبارت‌هاشون خيلي تند رفتن.

 

در نهايت فكر مي‌كنم افراد موج دوم بسيار بيشتر از افراد موج اول در اين‌ راستا مقصر بودن و كل داستان رو به بي‌راه كشوندن.   

 

پ.ن) به نظرم داره موج سوم راه مي‌افته : تحقیر، کودک آزاری، سنگسار، اعدام،...؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 مهر1385ساعت 13:11  توسط حمید رضا  | 

 

وقتي داشتم پرونده افتخارات وبلاگستان رو مي‌خوندم با خودم گفتم تو كه هيچي از اينها كم نداري پس شكسته نفسي و بذار كنار و كمي هم شايستگي‌هات رو به بقيه نشون بده تا همه بفهمن با چه آدم كار درستي طرف هستنُ و حالا این شما و این افتخارات من:

 

1_ در بدو تولد يك هفته زودتر از زمان مقرر بدون اطلاع قبلي از شكم مادرم بيرون زدم.

2_ من مثال نقضي براي بسياري از دستاوردهاي پزشكي هستم مثلا كمتر از دوماه از شير مادر خوردم و بقيه شيرخشك مي‌خوردم تا ثابت كنم دستاورد هاي علمي كه مي‌گويد شيرمادر بچه را باهوش‌تر و قوي تر مي‌كند چندان هم درست نيست.

3_ خيس كردن خودم وقتي روي كول دايي بزرگم سواري مي‌كردم در شش ماهگي كه هنوز مايه خجالت مادر پدر و مباهات خودم مي‌باشد.

4_ در دوران دبستان تو بيشتر رشته‌هاي ورزشي مثل كاراته، فوتبال، شنا، بسكتبال و تنيس روي ميز كلاس رفتم ولي درهيچ كدوم هيچي نشدم.

5_ اون زماني كه باشگاه پاس براي فوتبال مي‌رفتم حميد استيلي و خاكپور جلوي ما کنار زمین لباس عوض مي‌كردند(شورت ورزشی می پوشیدن.

6_ سال سوم مدرسه يك تيم جنگي براي خودم داشتم و بچه هاي كلاس پنجمي رو كه بچه‌هاي ما رو اذيت مي‌كردن ادب مي‌كردم.

7_ معلم هاي ابتداييم همشون مريض مادرم بودن و وقتي براي معاينه پيش اون مي‌اومدن بيشتر از بيماري از اخلاق من شكايت مي‌كردن.

8_ دو بار در دوران دبستان پاي چشمم يه بادمجون گنده كاشته شد.

9_ تابستون سال اول دبستان 3 تا كتاب ژول ورن خوندم.

10_ سال پنجم به دليل شركت در مسابقه كتاب خوني سر كلاس يه پس گردني محكم از معلممون خوردم. اون زمان هيچ كدوم از بچه هايي كه  ادعا شون مي‌شد تا اينجا پيش نرفته بودن، از اين زمان در زمينه هايي كه نياز به هسته داشت به خود باوري هاي زيادي رسيدم.

11_ حضور مكرر در استاديوم آزادي در بازي هاي استقلال، در نتيجه آشنايي با بسياري از فحش‌هاي خواهر و مادر از همان دوران طفوليت.

12_ سال دوم راهنمايي  كتاب "مادر" ماكسيم گوركي رو خوندم.

13_ همون سال وقتي آقا كيا برامون فيلم مي‌آورد دور از چشم همه و قبل از بقيه فيلم رو مي‌ديدم و بعد مي‌گفتم از فيلمش خوشم نمي‌آد.

14_ تابستون سال اول دبيرستان دنياي سوفي و دو بار خوندم.

15_ خريدن مجله مهر حوزه هنري در دوران دبيرستان حتي به قيمت 100 تومان (قيمت اصلي 20 تومان بود)       

16_ سال پيش‌دانشگاهي مشكل فلسفي پيدا كرده بودم يادمه همون سال تازه حس شاعريم گل كرده بود.

17_ يه بار با هشت نفر قرار بود بريم كلكچال همشون من و پيچوندن.

18_ شيرين ترين نمره زندگيم نمره ده بوده.

19_ در زمان ليسانس 5 ترم با معدل دوازده و خوردي از مشورطي فرار كردم.

20_ توي پنج روز از دو جبهه مختلف قله دماوند و صعود كردم.

21_ دو ميليون پول بي زبون رو تو دوسال توي بورس به كمتر از يه ميليون تبديل كردم ( البته اين همكاري مشترك من و دولت آقاي احمدي نژاد هستش)

22_ قهوه خانه‌هاي تهران رو مثل كف دست بلدم.

23_ ركورد 8 بار قليون در يك روز و همچنين 25 ليوان چايي تو روز بدون تلاش بدست آوردم.

24_ نمايشگاه كتاب امسال آقاي مسئول نشر هرمس حسابي من و تحويل گرفت و كلي خرت و پرت مجاني به من داد.

25_ با كمك نازلي كافي شاپ‌هاي شيراز رو بيشتر از تهران بلدم.

26_ تو 25 تا از استان‌هاي كشور بيشتر از يك هفته چرخیدم ولي هنوز تخت جمشيد و نديدم.

27_ هشت ساله كه عيدها پيش خانواده نيستم و با رفقا مسافرت مي‌رم.

28_ تا حالا ده تا كتاب ميرا به دوستام هديه دادم تازه به خودمم يكي هديه دادش.

29_ فکر کنم تابستون امسال ده تا عقد و عروسي رفتم، تو چهارتاش عكاسي كردم و تو دو تاش به شدت گند زدم.

30_ تنها بلاگري هستم كه جنسيت نام وبلاگم با جنسيت خودم فرق مي‌كنه.

31_ الان تو امتحاناي فوق ليسانس دو تا شاگرد اول دوره‌ مون تو امتحان ها سر نشستن پشت و جلوي من با هم دعوا مي‌كنن.

 

خسته شدم و گر نه افتخارات من خيلي بيشتر از اين حرفها است. 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1 مهر1385ساعت 18:33  توسط حمید رضا  |