آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر، با آن پوستين سرد نمناكش.
باغ بي برگي، روز و شب تنهاست،
با سكوت پاك غمناكش.
ساز او باران, سرودش باد.
جامه اش شولاي عرياني ست.
ور جز اينش جامه اي بايد،
بافته بس شعله زر تار پودش باد.
...
باغ بي برگي
خنده اش خوني است اشك آميز.
جاودان بر اسب يال افشان زردش مي چمد آرام
پادشاه فصل ها، پائيز.
نسرين عزيز، دوست گرامي، جمعه شب كه با هم تلفني حرف ميزديم و تو گفتي اوريانا فالاچي برات چه جايگاهي داره و هميشه دوست داشتي يه جورايي شبيه اون باشي كلي خوشحال شدم و از اين طرز فكرت خوشم اومد، ولي ديروز كه اين نوشتهات رو خوندم به شدت از اون شاكي شدم. و خودت ميدوني اگه نميشناختمت و برات احترام زيادي قائل نبودم اين نقد رو به اين شيوه فكرت نمينوشتم.
كشتن آدمها بدون شك يك اشتباهِ و اين آدم هر چقدر هم تو زندگي سختي كشيده باشه اجازه كشتن ديگران رو نداره، ولي دليلي كه افرادي چون من از او دفاع ميكنند نه به دليل بيگناهي او بلكه به اين جهت است كه او زني است قرباني اوضاع و احوال جامعه خود ( ميداني كه همه اين ها را من از خود تو ياد گرفته ام ) ولي هيچگاه نميگوييم او اشتباهي انجام نداده فقط معتقديم او در يك لحظه دچار جنون آني شده و دست به چنين كاري زده و مجازات عمل او نبايد اينقدر سنگين باشه كه اعدامش كنند، اما تو وقتي مينويسي:" از این کبری رحمانپور یه جورایی خوشم میاد. این آدم وقتی دیده تمام سختیها و حقارتهایی که کشیده تا زندگیش یه تکونی بخوره و روبراه بشه و دست کم، چند قدم به آرزوهاش نزدیک بشه ، داره به دست یه آدم خودخواه و نفهم تباه میشه و بی نتیجه می مونه نمی تونه طاقت بیاره و اونقدر عصبی میشه که طرفو می کشه. کاملا درکش می کنم. اصلا بعید نیست یه روز منم به سرنوشت اون دچار شم." اين را ميرساند كه تو عمل او رو تاييد ميكني و ميگويي اگر من هم جاي او بودم همين كار را ميكردم يعني ميگويي هر كس كه در زندگي به شدت سختي كشيد مجاز است هر كاري كه ميخواهد انجام دهد. اين به نظر من ترويج نوعي هرج و مرج در جامعه است كه من به هيچ وجه آن را نميپسندم.
نكته ديگر كه در اين ارتباط به ذهنم ميرسد اين است كه وقتي تو ميگويي او كه در زندگي بسيار سختي و حقارت كشيده اجازه چنين كاري را دارد هيچ معيار و سنجهاي براي اين ميزان سختي بيان نميكني، مثلا ممكن است اين خانوم در زندگي صد تا بدبختي و رنج كشيده باشد و چنين كاري كرده باشد و شخص ديگري پيدا شود كه هشتاد تا سختي كشيده و احساس كند ديگر هرچه بدبختي بوده بر سرش آمده و يا حتي ممكن است فرد ديگري خيلي نازك نارجي باشد و با كمي سختي و حقارت احساس كند جان به لبش رسيده و دست به چنين كاري بزند، منظورم اين است كه تو داري داوري را به خود اشخاص ميسپاري و آنها را محق به انجام كارهايي ميكني كه در آن محق نيستند چه بسا كه حق اصلا با آنها نباشد.
راستش را بگويم به نظرم از نوشتن این پست منظور ديگري داشتي ولي از آنچه تو نوشتي اينها برداشت ميشود و تصوير ذهني تو را بيان نميكند.
ديشب با چند تا از دوستان دور هم جمع شديم تا هنوز مطلب جديد آقاي خوابگرد رو نخونده به حرفهاش عمل كنيم.
وقتي از بچهها جدا شدم تا خونه رسيدن به اين فكر ميكردم كه بلاگرها كه اصلا به واسطه نوشتن در وبلاگهاشون با هم دوست شدن وقتي دور هم جمع ميشن و گپ ميزنن هر كدوم به شكلي از حرف زدن در مورد نوشتههاشون فرار ميكنن و حرف رو به جاهاي ديگر ميكشونن. حالا اين كه اين خوب است يا نه هنوز نميدونم ولي كلا جاي فكر داره كه چرا اين جوريه.
البته دیروز ميثم با حرفهايي كه زد حسابي براي پست جديدش بازار گرمي كرد و باز من كلي به حافظهاش حسوديم شد.
با آذر هم كه تا حال فقط وبلاگش رو ميخوندم آشنا شدم و با كمال پر رويي همون ديشب ازش خواستم براي من دنبال يه كتاب بگرده.
ما امروز در واكنش به سخنان پاپ بنديكيت شانزدهم، دويست و پنجاه و ششمين پاپ كليساي كاتوليك كلاسهاي ترم جديد را به مدت دو هفته به تعليق در آورديم.
اين تمام دستاورد سفر 24 ساعته من برای انتخاب واحد به اصفهان بود.
فكر كنم سال شصتونه يا هفتاد بود كه صف فيلمهاي جشنواره فجر به چند هزار نفر ميرسيد، شايعه شده بود"نوبت عاشقي" و "شبهاي زاينده رود" محسن مخملباف بعد از جشنواره اجازه پخش عمومي نخواهد گرفت و همين طور هم شد. مخملباف از عروسي خوبان شروع كرده بود به تغيير، كارگرداني كه فيلم هاي بايكوت و استعاذه را ساخته بود، كمكم چپ ميزد و همين شد كه ديگر جايي در سينماي ارزشي ما نداشت و او يعني يكي از جريان سازترين كارگردانهاي اجتماعي ما رفت و به جز چند فيلم متفاوت ديگره هيچ خبري از او نشد.
اين تصوير وضعيت اداره فرهنگي كشور ما در اواخر دهه شصت بود، دهه هفتاد داستان كمي تغيير كرد و به مرور فضايفرهنگي كشور ما بازتر شد تا اين حد كه بيشتر فيلمها با حك و اصلاحي مجوز نمايش ميگرفتند، حتي پس از سالها بهرام بيضائي و ناصر تقوايي باز به پشت دوربين بازگشتند و كمي فعالتر شدند، اما هنوز هم محدوديتها گريبانگير خيليها بود.
يكي از كساني كه هم در ده هفتاد و هم امروز كه محدوديتها نسبت به چند سال گذشته بيشتر شده مورد سانسور قرار ميگيرد جعفره پناهي است، او كه فيلم اولش بادكنك سفيد با استقبال زيادي هم در خارج و هم در داخل كشور مواجه شد فيلم سوم و چهارمش ( دايره و طلاي سرخ ) هنوز در ايران اجازه اكران عمومي نگرفته است.
راستش را بخواهيد نميتوانم بگويم فيلمهاي پناهي را خيلي دوست دارم، ولي به عنوان كارگرداني با دغدغههاي اجتماعي برايش احترام زيادي قائلم. او اين روزها درگير مسئله مهمي است و آن اكران نشدن آفسايد آخرين فيلمش در ايران است، فيلمي كه كمپاني سوني پيكچرز حق پخش آن را در آمريكا خريداري كرده و بسيار تمايل دارد از طرف ايران براي اسكار نامزد شود، اما تا زماني كه فيلم در كشور تهيه كننده يعني ايران اكران عمومي نشود اجازه معرفي به آكادمي اسكار را پيدا نميكند.
آفسايد در حقيقت داستاني مستند گونه دارد و بیپایگی یکی از تابوهاي حاكم بر فضاي فكري ایران را به محاکمه میکشد و ممنوعیت ورود زنان به استادیوم فوتبال را با روايت داستان دختراني كه با لباس پسرانه قصد ورود به ورزشگاه آزادي را دارند به تصوير ميكشد.
عدم پخش فيلم آفسايد در واقع ريشه در وضعيت بسته فرهنگي ما و به قولي فضاي دولتي فرهنگ ما دارد، و به نظر مي رسد اگر آن روزها اين فضا سينماي اجتماعي مخملباف را از ما گرفت اين روزها قربانيان ديگري در راه دارد.
ديروز از ساعت شش عصر همه رفته بودند كنسرت شهرام ناظري و من بودم و من.
همين كه پاشون رو از خونه بيرون گذاشتن كامپيوتر رو روشن كردم و يك در ميان تا آخر شب "جان عشاق" و "شب، سكوت، كوير" گوش دادم، همه پنجره ها رو بستم و صدا رو زياد كردم تا زخمه ساز توي تموم تنم بشينه .
دوش ميآمد و رخساره برافروخته بود تا كجا باز دل غمزدهاي سوخته بود
رسم عاشق كشي و شيوه شهر آشوبي جامهاي بود كه بر قامت او دوخته بود.
بر خلاف هميشه با استاد همخووني نكردم تا فقط او باشه كه بيرقيب دل به خووندن ميده و من دل و جان به آواز استاد داده بودم.
جان عشّاق سپند رخ خود ميدانست و آتش چهره بدين كار بر افروخته بود
گر چه ميگفت كه زارت بكشم ميديدم كه نهانش نظري با من دلسوخته بود
كفر زلفش ره دين ميزد و آْن سنگين دل در پيش مشعلياز چهره بر افروخته بود
نوبت "شب، سكوت، كوير" كه ميشد دلم هواي بارون ميكرد و بارون هم نبود و من تنها بودم و بعد بارون هم اومد و باز من بودم و من.
كسي كه در سنين بلوغ به سر ميبرد هم زمان با بلوغ جنسي كمكم به خردورزي روي ميآورد، با نگاهي عقلاني در زندگي مينگرد، از بازيگوشيهاي كودكانه دست ميكشد و به تعبيري ديگر افسار احساسات خود را به مرور در دست ميگيرد، هر جا كه لازم بداند آنها را آشكار و هر جا كه صلاح بداند پنهان ميكند.
" به نام پدر " هر چند فيلم متوسطي بود اما پس از ديدنش احساس كردم حاتميكيا كمكم دارد به يك فضای جدید در عرصه فكري خود ميرسد، فضایی که من اسمش را بلوغ فکری او ميگذارم، بلوغي كه تاكنون كمتر در فيلم هاي او ديده ميشد.
ناصر شفيعي با بازي پرويز پرستويي مثل هميشه شخصيت خود حاتميكيا را نشان ميدهد ولي تفاوت هاي اساسي بين او و قهرمانهاي قبلي حاتميكيا مشاهده ميشود. واضح ترين اين تفاوتها شايد با داوود فيلم روبان قرمز باشد كه بعد از جنگ در مناطق عملياتي بازمانده و تك و تنها مين خنثي ميكند و به قولي بر خواهشهاي نفسش غلبه ميكند، ولي در "به نام پدر" ناصر پس از جنگ خانواده، كار و زندگي متمدن اجتماعي را براي خود بر گزيده است و راهي غير از ماندن در گذشته جستجو ميكند. در مقايسهاي دگير ميشود ديد كه بر خلاف حاج كاظم آژانس شيشهاي كه ديگران را مينشاند تا به اجبار به قصه و حرفهايش گوش دهند اينجا ناصر هيچگاه هوس داستان سرايي به سرش نميزند مگر بر روي تپه شاهد كه آن هم بيشتر يك جور گله و شكايت است. اما اوج تفاوت ماهيتي قهرمان اين فيلم حاتميكيا را در آن صحنههايي ميتوان پيدا كرد كه ناصر با آدم هايي كه روبريش قرار ميگيرند با وجود آنكه در جايجاي فيلم تأكيد ميَشود كه ميتواند به هيچ وجه درگير نميشود بلكه هربار سعي ميكند با ترفندهاي مختلف از كنارشان بگذرد، اين برخورد دقيقا برخلاف روحيه قهرمانان آژانس روبان قرمز و حتي ارتفاع پست است كه در جايي كه لازم ميبينند راحت اسلحه به دست ميگيرند و ديگران را تهديد ميكند.
اين تفاوتها نشان ميدهد شخصيت مركزي فيلم حاتميكيا در مواجه با دنياي مدرن و جامعه پيرامونش ديگر از آن توهم دوران گذشته خود را بيرون كشيده و به مرور زمان خود را با حقايق دنياي اطراف وفق ميدهد.
اما سكانس پاياني فيلم كه ناصر به منطقه بازگشته و دوربين او را در حال مينيابي نشان ميدهد بيش از هرچيز بيانگر اين نكته است كه با وجودي كه حاتميكيا به عقل مدرن روي آورده هنوز دل در گرو سنت دارد و در تنهاييهاي خود براي روياهايش احترام زيادي قائل است اما ديگر آن را به كسي توصيه نميكند يا مانند اعلاميهاي آن را براي كسي نميخواند.
در همين ارتباط: تغيير چهره
اين هفته كافه تيتر ميزبان" قاب " بود، نمايشنامه قاب رو دكتر عبدالحسین لاله چند سال پيش نوشته ولي به دلايل مختلف تا حالا حتي در دوران آقاي خاتمي از به روي صحنه رفتن اون ممانعت شده.
زحمت رو خواني متن رو خود آقاي دكتر به همراه حسین رجایی بازيگر خوب تاتر به عهده داشتن. قرائت نمايشنامه مثل هميشه خوب بود ولي چيزي كه برنامه اين هفته رو جالبتر و براي من پر بارتر كرده بود: نقدها و حرفهاي حاضرين بعد از اجرا بود و آقاي دكتر كه با صميميت گاه خيلي از نظرات رو ميپذيرفت و گاه كمي بحث ميكرد و توضيحي ميداد. در بين حرفهايي كه زده شد كمي هم سخن به سمت مسائل اجتماعي رفت كه جذابيت خاص خودش رو داشت.
پ.ن1) ميدونم خيلي لوسه كه من هر هفته بيام از برنامه كافه تيتر بنويسم ولي من هيچ كافهاي رو تا حالا اينجوري دوست نداشتم، برا همين يه تعهد دروني نسبت به نوشتن در اين مورد تو خودم احساس ميكنم.
سيد: حاجي شرق رو بستن، غرب و شمال و جنوب رو هم كه قبل بسته بودن، ما محاصره شديم، گرامونم گرفتن دارن نخود ميريزن.
حاجي: توكلت به خدا باشه
سيد: آزوغه مون تموم شده بچهها گشنهان، مهماتم نداريم ،معلوم نيست اينجا تا كي دووم بياريم.
حاجي: گفتم كه توكل كنين
از پشت بيسيم صداي خش خش مياد و ارتباط قطع ميشه.
یکی از دوستای وبلاگیم اومده تهران، اول رفتيم نشر ثالث و كمي لاي كتابهاي اونجا چرخيديم كه يه دفعه من با ديدن چاپ جديد كتاب ميرا ذوق زده شدم و دو تا ازش خريدم ( اين شعار جديد منه : ميرا بخوانيد تا رستگار شويد ) ناهار رو خانه هنرمندان خورديم و بعد عازم كافه تيتر شديم، اونجا كلي حرف زديم از دنياي حقيقي گرفته تا دنياي مجازي، از زندگي تو ايران تا ادامه تحصيل تو خارج و خيلي چيز هاي ديگه.
كافه بر خلاف عصرهاي نمايشنامه به شدت خلوت بود و من كه حسابي با بهنام و بيتا ( آقا و خانوم كافه دار )دوست شدم كمي هم با اونها گپ زدم. عصر هم با دو تا از دوستاي آزاده به نام پدر رو ديديم.
الانم دارم از خستگي ميميرم ولي بازم ميگم تا حجت بر شما تموم بشه: ميرا بخوانيد تا رستگار شويد.
اين گرما من رو كلافه ميكنه، كلي حرف تو ذهنمه ولي همش تو يه لحظه بخار ميشه ميره هوا.
به گمونم اين دو روز باز از اون تعطيليهاي مزخرفه كه هر ثانيهاش به اندازه ساعتي يا روزي كش مياد، چند تا برنامه داشتم كه همه به هم خورد و احتمالا باز بايد خونهنشيني كرد.
آهاي ملت ( به سبك كلاغ سياه ) يكي يه برنامه بذاره من و از خونه بكشه بيرون.
ديروز دومين جلسه نمايشنامه خواني يا به قول بهزاد مرتضوي قرائت نمايشنامه در كافه تيتر برگزار شد. نمايشنامه اين هفته " باران در خیابان پنجم " نوشته خود بهزاد مسئول برگزاري اين جلسات بود، كه رضا افشار و آزاده سهرابي اون رو قرائت كردن. همه چيز مثل هفته پيش خوب بود و كافه به قدري شلوغ شده بود كه چند نفري برنامه رو ايستاده گوش ميدادن. تقريبا همه اونهايي كه هفته پيش اومده بودن اين هفته هم حضور داشتن به علاوه كلي آدم ديگه كه با خودشون آورده بودن.
اين برنامه از نظر من سه ضلع داره 1_ ميزبانان كافه تيتر 2_ گروه نمايشنامه: نويسنده و خوانندهاي متن 3_ مخاطب: آدم هايي كه در کافه حاضر می شوند و به نمايشنامه گوش می دن. حالا اگه يكي از اين سه ضلع نباشه قطعا برنامه تعطيل ميشه مثلا اگه كار جذابيت نداشته باشه و كسي براي شنيدن كار نياد برنامه خود به خود تعطيل ميشه.
ديروز فكر مي كردم: نويسنده يا دوستاني كه زحمت قرائت نمايش رو ميكشن چرا بايد اين كار رو براي ما انجام بدن، يعني در عوض اين چند ساعت وقتي كه برا تمرين و كار كردن روي متن ميگذارن چه سودي ميبرن. راستش چيزي به ذهنم نرسيد، طبيعيه وقتي كاري سود چنداني براي يكي از طرفين نداشته باشه اون طرف بعد از مدتي كمكم سرد ميشه و قيد انجام اون رو ميزنه( آخه مرام هم حدي داره)
به نظر من دو گروه اول وظيفه خودشون رو به خوبي انجام ميدن يعني فضا و پذيرايي به خوبي حاضر ميشه و گروه نمايشنامه هم كار خودش رو در حد مطلوبي ارائه ميكنه، اما من مخاطب مييام ميشينم، يه ساعت به نمايشنامه گوش مِيدم، چيزي سفارش ميدم، سيگاري دود ميكنم و ميرم.
راهي كه به ذهن من ميرسه اينه كه فقط با مشاركت مخاطب تو برنامه ميشه انگيزه رو براي گروه نمايشنامه ايجاد كرد، روش خيلي سادهاش اينه كه بعد از قرائت كار آدمهاي حاضر عمومي يا خصوصي در مورد متن و حتي شيوه خوانش اون نظر بدن، حتي نويسنده يا خوانندها رو از احساسي كه بعد از اتمام كار در خودشون شكل گرفته با خبر كنن و يا براي مثال همين ديشب من مفهوم يك المان رو تو نمايشنامه نگرفته بودم و بعد از صحبت با نويسنده قضيه رو فهميدم، البته اين مشكل از من بود، ولي ممكنه يه نمايشي خوانده بشه و خيلي از مخاطبين بخشي از اون رو درك نكنن و تو بحث چند نفر اون علامت سوال ذهنيشون رو براي نويسنده مطرح كنن، اينجا است كه نويسنده متوجه ميشه شايد بايد تغييراتي تو متن اثر ايجاد كنه تا منظورش بهتر قابل انتقال باشه. مطمئنا اون شب نويسنده با لذت اين كه ايرادي هرچند كوچك رو توي متنش فهميده به خونه بر ميگرده و از حضور اون شبش كاملا راضيه، نتيجه اين كه دفعه بعد با اشتياق بيشتري و حتي داوطلبانه حاضر به همكاري در اين برنامه ميشه.
شايد تا همين ديروز گاهي تحريك ميشدم كه براي فتح قله كوهنوردي كنم ولي بعد از دماوند و سبلان و حالا علم كوه ديگه هيچ قلهاي تو ايران نيست كه فتح كردنش وسوسم كنه، حالا ميتونم با خيال راحت كوهنوردي كنم بدون اين كه ذرهاي به فتح قلهها فكر كنم، حالا ميتونم لذت كوهنوردي رو به طور خالص توي راهش ببينم نه تو مقصدش، ميتونم از ديدن زيبايي هاي طبيعت بيشتر لذت ببرم و از بودن كنار رفقا و دوستام تو لحظات شيرين و سختِ صعود بيشتر شاد باشم.

بازم مثل هميشه روي قله علم كوه ياد آدمهاي زيادي بودم، ياد اونهايي كه روزهاي زيبايي رو با هاشون گذروندم، ياد دوستي كه برام نوشته بود:" ميبيني آدم ها و خاطراتشون رو با همه سنگيني با خودت ميبري اون بالا و هي مرورشون ميكني " و از همه بيشتر ياد لواي عزيز بودم كه قرار بود براش يه سنگ بذارم روي قله.
چه بعد از ظهر شيريني بود، از اون ساعتهايي كه ميدونم تا مدتها لذت تكرارش در درونم وول ميخوره.
عصر ديروز اولين برنامه نمايشنامه خواني كافه تيتر بود و چه كافه كوچولو، صميمي و دوست داشتنيي، با ميزبانهايي ساده و مهربون كه از حرف زدن و نحوه برخوردشون ميشه فهميد كه چقدر آدمهاي با فرهنگي هستن و زمين تا آسمون با كافه داراي ديگه فرق ميكنن، همراه با نويسندهها و هنرمنداني بيادعا، از آنها كه من لذت ميبرم از نشستن كنارشان، حتي اگر مثل ديروز هيچ كدومشون رو از نزديك نشناسم.
نمايشنامه " در تاريكي " داستان گفتگوي بين ساموئل بكت، اوژن يونسكو و ادوارد آلبي يا به بياني سه نمايشنامه نويس بزرگ تاتر اَبزورد ( پوچی ) بود. اونها در اتاقي تاريك با دري بسته نشستهاند و در مورد پسر جووني كه قراره به ديدنشون بياد حرف ميزنن و در خلال ديالوگها، بازي با اشياء و مفاهيم، تصاوير ذهني و فضاي حاكم بر نمايشنامههاي اونها ياد آوري ميشه و به نوعي مورد انتقاد قرار ميگيره.
نمايشنامه رو اشكان (خطيبي) دوست اميد سهرابي ( نويسنده نمايشنامه ) با همراهی رضا افشار با لحنهايي كه كاملا بيان گر شخصيت هر كدوم از نويسندهها بود خوند مخصوصا وقتي ديالوگهاي بكت رو اجرا ميكرد با اون مكثهاي طولاني و شيوه سنگين بيان كلمات خيلي باور پذير و دوست داشتني شده بود.

دو تا از دوستاي خوب من به تازگي فتوبلاگ چيليك رو راهاندازي كردن، اميدوارم بتونن ناديدنيها رو به تصوير بكشن تا با فتوبلاگهاي ديگه تفاوت اساسي داشته باشن.
فتاده تخت سنگ آنسوي تر، انگار كوهي بود.
و ما اينسو نشسته، خسته انبوهي.
زن و مرد و جوان و پير،
همه با يكديگر پيوسته، ليك از پاي،
و با زنجير.
اگر دل ميكشيدت سوي دلخواهي
بسويش ميتوانستي خزيدن، ليك تا آنجا كه رخصت بود
تا زنجير.
...
شعر كتيبه رو اخوان سال 1340 و در ارتباط با اوضاع حاكم بر جامعه و شرايط حاصل از تغييرات اون سروده.
مصاحبه گري در سال 1364 يعني چندين سال بعد از انقلاب در نوار "درخت معرفت" از او ميپرسه: آقاي اخوان آيا هنوز هم معتقديد پشت و روي آن تخته سنگ يكي است؟
و او جواب ميده: به اعتقاد من پشت و روي تخته سنگ تفاوت نكرده نه تنها در دوره ما، در دورههاي گذشته هم همينطور، همه جاي دنيا يك همچين حالاتي هست.
بعضي وبلاگ نويسها 16 شهريور سال هشتاد كه همزمان با تولد وبلاگ سلمان هستش رو به عنوان آغاز به كار وبلاگستان فارسي ميدونن. منم تقريبا عمر وبلاگ خونيم شايد فقط به يك يا دو ماه بعد از اون بر ميگرده، يادمه اون روزها دوستي كه شروع كرده بود به نوشتن ميگفت كلا حدود دويست وبلاگ فارسي وجود داره، همون روزهايي كه حسين درخشان ليست تمام وبلاگ ها رو كنار صفحه خودش گذاشته بود ( يا به صفحه اون لينك داده بود ). از طرفي نوشتنهاي متمركزم در اين وبلاگ بعد از چند وبلاگ گروهي و موضوعي تا چند روز ديگه داره به يك سالگي خودش ميرسه. هرچند خيلي براي خودم اين يك سال شدن اهميتي نداره ولي دوست دارم بشينم و دوباره يه سري اهدافي كه تو وبلاگ خوندن و نوشتن دنبالش ميگردم رو باز تعريف كنم، براي همين تصميم دارم بين نوشته هام كمي هم به موضوع وبلاگ بپردازم، براي خودم يه جور فكر كردن با صداي بلنده و طبيعتا خيلي مثل يه مقاله منسجم و قوي نيست، بلكه بيشتر حالت پراكنده و طوفان فكري داره.
وبلاگ براي من مثل يك پنجره ميمونه كه من پشت اون بخشي از زندگي، افكار، احساسات و درونياتم رو در معرض ديد ديگران قرار ميدم، كه اين خودش چند تا نتيجه رو در پي داره:
1_ اينجا بخشي از زندگي منه، نه همه زندگيم، اما با اينكه فقط بخشي از زندگي من اينجا ديده ميشه هميشه توام با صداقت و حقيقته، هرچند ممكنه تمام حقيقت نباشه.
2_ به دليل اينكه تمام شخصيت و زندگي من اينجا ديده نميشه برام اصلا مهم نيست كه كسي از روي نوشتههام در موردم قضاوت كنه.
3_ طبيعتا وقتي افكارم رو ميريزم توي اين دنياي مجازي ميدونم با وقتي من در ذهن خودم نگهشون داشتم خيلي فرق ميكنه و انتظار اين رو ندارم كه همه بيان و تاييدشون كنن، بلكه اتفاقا از اين كه آدمهاي ديگه ميان نقدشون ميكنن و به قولي انقدر چكش مي زنن تا سخت بشن لذت ميبرم.
4_ من دوست دارم وبلاگ رو اين جوري ببينم، ولي اين دليل نميشه همه اون رو از زاويه ديد من نگاه كنن.
توي اين يك سالي كه به طور مداوم و با هويت مستقل مينويسم سعي كردم زياد وبلاگ بخونم شايد ميانگين روزي 2 تا 3 ساعت زمان مناسبي باشه، اين بيشتر براي اين بود كه افق ذهنيم تو بحثهاي مختلف بازتر بشه يا شيوه هاي مختلف ارتباط با مخاطب رو بررسي كنم و ببينم از كدوم بيشتر خوشم مياد يا مثلا هر متني رو بايد با چه لحني نوشت، ولي مدت كميه كه تو اين روند تغييراتي ايجاد كردم، ديگه پراكنده نميخونم يا مثلا هر نوشتهاي كه به من و فضاي ذهنيم ربط نداره رو دنبال نميكنم. بيشتر اونهايي رو كه دوستشون دارم يا ميپسندم رو ميخونم، حتي گاهي چند بار يه پست رو ميخونم تا بتونم ريتم اون رو حس كنم و تو ذهنم جا بيفته.
برنامه صعودمون به دليل بدي آب و هوا و شلوغي منطقه يه هفتهاي به تعويق افتاد، ولي اين برنامههاي آمادگي كه اين روزا ميرفتم با اينكه تو آمادگي بدنيم تاثير زيادي نداشت اين فايده رو داشت كه بابام كفشهايي كه تو شش سال كوهنوردي از دماوند تا برنامه كوير هميشه همرام بود، كه به شدت هم پاره پوره شده، رو ديد و مقدار پولي كه نزديك به يك ساله براي خريد كفش كم داشتم رو تامين اعتبار كرد، تا بالاخره بعد از اين كه با - اگه دقيقا بگم - 12 نفر از بچههاي گروه كوه يا رفقا رفتم و اونها با مشورت من كفشهاي خارجي خريدن، امروز با محسن رفتيم و يه كفش سه فصل LOVA كه قراره از اين پس تو سرما و گرما مونس و همدم پاهام باشه و اونها رو از جميع بلايا حفظ كنه خريديم.
اون كفش پايار قديمي رو هم ميخوام حسابي تر و تميزشون كنم و اگه مامانم گيرنده ( چشمك ) به عنوان سمبل كوهنوردي و هزاران خاطره بذارمشون رو كمد، كنار اون كاپها و مدالهاي قديمي.
وقتي اين كفشه رو امروز تو مغازه پام كردم، از بس سبك بود، فكر كردم تا حالا با اين كفشاي ايراني انگار ما وزنه به پاهامون ميبستيم و از كوه بالا مي رفتيم.