مشكل دارم، مشكل دارم با ذهنيت آدمها، نه از اون دست افرادي نيستم كه قضاوت مردم برام مهم باشه. جنسش يه جور متفاوتيه، كم ديدم آدمها دچار اين مشكل من بشن.
دوستان زيادي از حقيقي تا مجازي از اونها كه طول دوستيمون ده ساله تا اونها كه شروع رفاقتمون به ده روز پيش بر ميگرده، مييان و با من حرف ميزنن، درد و دل ميكنن، از مشكلاتشون ميگن. تا اينجاش هيچ مشكلي نيست حتي خودم گاهي شده به بعضي رفقا كه خيلي دوستشون دارم ميگم: اگه روزي حرفي براي گفتن داشتن كه نميتونستن به هر كسي بگن و يا اگه گوش شنوايي خواستن ميتونن رو من حساب كنن.
ولي بدي داستان از اونجا شروع ميشه كه خيليها روي تصورات ذهني خودشون كه من رو مثلا آدم بزرگي تصور ميكنن ميان و شروع ميكنن به حرف زدن و انتظار كمك و راهنمايي دارن، منم هرچه به ذهنم ميرسه ميگم، ولي در درون عذاب ميكشم كه چرا اينها اومدن پيش من، از اين كه اينها تصور آدم خيلي موفق و كار درست و نميدونم مثلا روشن يا هر چيزه ديگه اي از من براي خودشون ساختن كه براي حل مهمترين مسائل زندگي شون ميان و نظرات من رو ميپرسن اين اذيتم ميكنه. اين كه اينها نميدونن من خودم هزار تا مشكل دارم هزار تا گير و علامت سوال ذهني درونم وجود داره، وقتي ميبينم خودم صبح تا شب دارم اين در اون در ميزنم تا كمي آشفتگيهاي فكريم و حل كنم و اونها اين رو نميبينن عذاب وجدان پيدا ميكنم، اين كه من بشم آدم بزرگ يه سري آدم برام سخته.
گاهي وقتها حس ميكنم شدم شبيه يه طبل بزرگ كه صداي خوبي داره ولي درونش خاليه.
تا به حال هيچ وقت استاد ملكيان در مصاحبهها و سخنرانيهاي عمومياش انقدر شفاف حرف نزده بود.
با خوندن اين مصاحبه ياد سه سال پيش افتادم كه بعد از چند ديدار خصوصي با استاد ملكيان با استاد خودمون كه شاگرد و رفيق صميمي ملكيان بود بحث ميكردم و ميگفتم به نظرم ملكيان با اين تفكراتي كه داره بعيد ميدونم تو حوزه آدم هاي ديندار قرار بگيره ولي استاد ما نظر من رو قبول نميكرد و ميگفت نه اون كاملا فرد معتقد و دينداري است. البته نميدونم شايد اون روز اون نميخواست كسي مثل من تا خود استاد نخواسته اين حرف رو به اين شفافي بزنه و يا شايد حتي ميترسيد ما گمراه بشيم و يا شايد ميترسيد از نظر سياسي كار دست خودمون بديم.
بعد دوباره ياد اون آدماي كلاس اخلاقمون افتادم و ياد اون هم دانشگاهي كه هر جا ملكيان بود ميديدمش و اون بحث روز آخر تو حياط دانشكده علوم كه به عقلانيت من ايراد گرفت و من كه براش نوشتم معنويت بدون عقلانيت به درد من نميخوره.
الان كه خوب فكر ميكنم و دوباره بعضي پرسش و پاسخهاي جلسات قديمي رو گوش ميدم، به نظرم بسياري از اون آدمهايي كه چندين ساله هرجا ملكيان سخنراني داره ميبينمشون حتي تو جلسات خيلي خصوصي، با اين كه خودشون رو شاگرد ملكيان ميدونند، احتمالا هنوز خيلي از حرفهاي اون رو درست فهم نكردن.
باران كند، ز لوح زمين، نقش اشك، پاك
آواز در، به نعره توفان، شود هلاك
بيهوده ميفشاني اشك اين چنين به خاك
بيهوده ميزني به در، انگشت دردناك.
دانم كه آنچه خواهي از اين بازگشت، چيست:
اين در به صبر كوفتن، از درد بي كسي است.
دانم كه اشك گرم تو ديگر دروغ نيست:
چون مرهمي، صداي تو، با درد من يكي است.
افسوس بر تو باد و به من باد! از آنكه درد
بيمار و درد او را، با هم هلاك كرد.
اي بيمريض دارو! زان زخمخورده مرد
يك لكه دود مانده و يك پاره سنگ سرد!
اين شعر شاملو رو من ميپرستم.
" همراه گرامي، سهم شما در استيفاي حقوق زنان چيست؟
يكصد سال پس از انقلاب مشروطه گردهم ميآئيم تا با بازخواني نقش و سهم زنان در اين انقلاب به كندوكاو بپردازيم.از گذشته بگوئيم، نياز امروز را بيابيم و براي آينده برنامهريزي كنيم.
با حضور خود ما را در اين حركت ياري كنيد. "
اين چند خطي كه در بالا آورده شده متن دعوت نامهاي است كه مسئولین برگزاری همایش، براي همايش زن و مشروطه به گروپ اينترنتی ngonews فرستاده بودند.
وقتي همايش حدود ساعت هشت به اتمام رسيد، يك سوال بزرگ تمام ذهنم رو درگير خودش کرده بود: كجاي اين همايش نقش زنان در انقلاب مشروطه رو بررسي ميكرد؟ و اين كه اصلا اين آدم هايي كه در مقابل ما بالاي سن ميرفتند چيزي از تاريخ و دوران زمان مشروطه ميدانستند يا فقط در كتاب خانههاي آنلاين دو عبارت " زن " و " مشروطه " را در كنار هم جستجو كرده بوند و مطالب پيدا شده را يك راست پرينت گرفته و با خود به سالن همايش آورده بودند. به نظرم سخنرانها بجز نام اولين مدارس دخترانه و اولين كساني كه نقد جنسيتي كردند چيزي براي گفتن نداشتند. ( البته يك و شايد دو نفرشان در اين بحث استثنا بودند ).
اصولا انگار رسم شده آدمها چيزهاي بيربط را بههم ربط بدهند و در اين وسط چهار بار از خودشان تعريف كنند و براي خودشان كف بزنند و هورا بكشند و بگويند آفرين ما همايش و تجمع برگزار كرديم، انگار با اين كار مثلا نقش زن در دوران تاريخ معاصر پر رنگ تر ميشود.
نميدانم ولي اگر به جاي همه حرفهاي زده شده در سخنرانيها و ميزگرد يك نفر ميآمد ( كسي كه علمش را داشته باشد و نيازي هم نبود حتما خانم باشد.) و به طور جامع شرايط اجتماعي سياسي آن روز ايران را بررسي ميكرد و در آخر هم نتيجه ميگرفت به دليل همين شرايط حاكم بر اين روزگار زنان هيچ نقشي در اين انقلاب نداشتند و شايد اصلا يكي از دلايل ناكامي آن، همين عدم حضور زنان در آن بوده باشد، نتايج خيلي بهتري در پيداشت.
حالا تمام سخنرانها آمدند و به اصطلاح تاريخ مشروطه را بيان كردند پس كو آنها كه قرار بود نياز امروز را بيابند؟ برنامه ريزي براي آينده به كجا رفت؟ مگر مخاطبي كه اين دعوت نامه را دريافت كرده وقتش را از سر راه پيدا كرده كه شما با دو تا شعار قشنگ فريبش ميدهيد كه بشتابيد ميخواهيم حرفهاي خوب براي آينده بزنيم و ...
از همه اين ها كه بگذريم سهم من در استيفاي حقوق زنان چيست؟ پس نقش من مخاطب در اين همايش كه در اولين جمله دعوت نامهاش به آن تاكيد كردهاند كجا رفته است؟ آيا اصلا اينها براي مخاطبانشان ارزشي قائل هستند يا فقط براي كف زدن آنها را دعوت كردهاند؟
به راستي اين آدم ها دارند از آبروي جنبش زنان در ايران هزينه ميكنند و هيچ كس هم نيست كه بگويد چرا چنين است. اين آدمها انگار برخلاف ادعاهايشان كه گوش فلك را كر ميكند نميدانند جذب يك نفر در اين جنبش چقدر انرژي ميبرد و چقدر راحت ميشود يك نفر علاقمند را با برخوردهايي اشتباه از دست داد. راستش را بگويم من نميفهمم افرادي كه حتي اصول اوليه اخلاقي احترام به مخاطب را باور ندارند چگونه ميخواهند حقوق زنان را احياء كنند.
قله علم كوه با ارتفاع 4850 متر دومين قله بلند ايرانه، كوه نوردها يه اصطلاحي دارن كه وقتي يكي اين قله رو صعود ميكنه ميگن طرف حاجي شده، يعني به قولي براي اين قله و كلا براي منطقه علمچال ( كلاردشت ) احترام زيادي قائل هستن، دليل اصلي اين احترام بجز ديواره علم كه بلند ترين ديواره ايرانه، سختي مسيرهاي صعود و آب و هواي خيلي بد و متغير اين منطق است. يادمه چند سال پيش با سه تا از اعضائ تيم دانشگاه رفته بوديم قله شاه البرز ( دقياقاً پشت علم كوه قرار داره ). وقتي روي قله رسيديم هوا عالي بود ولي ظرف كمتر از 5 دقيقه ابرهاي سياه با سرعت از بالاي علم به سمت ما راه افتادند و ما فقط به اندازه چند عكس و سرود اي ايران روي قله تونستيم اونجا توقف كنيم و مجبور شديم با تمام سرعت به سمت پايين كوه حركت كنيم تا دچار بارون صاعقه نشيم.
حالا قراره دو هفته ديگه با بچهها بريم علم و به قولي حاجي بشيم. از امروز صبح شروع كردم به دويدن تا بدنم كمي آماده بشه، امشب هم شبونه ميريم كلكچال، فكر كنم بايد پام و بكنم تو كفش اين جغدا.
چندي پيش و در پي آخرين كشف جانور شناسان دبير اين گروه در سخنراني خود اعلام كرد: طي آخرين تحقيقات به عمل آمده تمام جانوران را ميتوان به دو گونه مرغها و جغدها تقسيم نمود، وي در ادامه افزود: تمام جانوراني كه شبها زودتر از ساعت يك و نيم دو ميخوابند در دسته مرغها و آنهايي كه بعد از اين ساعت ميخوابند در دسته جغدها طبقه بندي ميشوند.
اعلام اين خبر در سراسر دنيا واكنشهاي متفاوتي را از طرف گروهها و جرايانهاي فكري و سياسي مختلف در پي داشت.
در اولين اقدام اعضائ جنبش جغدان در وبلاگهاي خود از تمام جغدان دعوت كردند شب بعد از سخنراني، در تجمع صلح آميزي كه در راستاي مقابله با نظام مرغ سالار در طي ميليونها سال گذشته و همچنين در اعتراض به قوانين ضد جغد، كه بر روي بلندترين شاخه درختهاي نزديك محل سكونت خود برگزار ميشد شركت نمايند.
طبق گزارش خبرگزاري هاي مختلف به دليل مجوز نداشتن اين تجمع برخورد همراه با خشونتي با آنها توسط كركسها صورت گرفت. همچنين برخي شاهدان كه تمايل داشتند نامشان فاش نشود، اعلام كردند: ديدهاند بسياري از بلندترين شاخههاي درختان محل سكونتشان خالي مانده و جغدي بر رويشان مشاهده نشده است.
با بيان اين كشف خروسهاي بسياري در سراسر جهان دچار بحران هويت شدهاند، چرا كه بعد از سالها قوقولي قوقو گفتن نه ميتوانند بپذيرند كه زير خفت مرغ بودن بروند و از خودشان قُدقُدقُدا در آورند و نه ميتوانند در ادامه راه زندگي از تمامي مرغهاي عالم دل بكنند.
مرغهاي تمام دنيا پس از سالهاي فراوان و در پي به رسميت شناختن حقوق شهروندي خود جشن شادي برگزار كردن و خواستار ملي شدن هر چه سريع تر صنعت تخممرغ از مسئولين حكومتي خود شدند و اعلام كردن تا زماني كه اين قانون تصويب نشود تمام دنيا تحريم است و هيچ تخمي را در آن توزيع نميكنند.
گروهي از جغدهايي كه در تجمع ذكر شده مورد ضرب و شتم نوك و بالهاي كركسها قرار گرفتند مجله اينترنتي جغدستان را راهاندازي كرده تا بيش از پيش انرژي خود را در راستاي كارهاي فرهنگي صرف كنند و از اين طريق در توده جغدها نفوذ كنند.
در پي تحريم تخمي جهان توسط مرغها در هر گوشه جهان گروهي از خروسها دست به تظاهرات زده و شعار " تخم، صلح، آزادي " سر دادند و در بيانيه خود اعلام كردند تا زماني كه اين تحريم در سراسر دنيا از بين نرود، هرگونه رابطه مشروع و غير مشروع با مرغها را از جانب خود محكوم مي كنند.
از طرفي گروهي از خروسان چپگرا كه بعد از سالها از خواب پريدند اعلام كردند اين همان تضادي است كه ماركس نويد آن را داده و تا زماني كه ابزار توليد تخم در اختيار مالكيت عمومي نباشد اوضاع جهان بر همين منوال خواهد بود.
همچنين اطلاعات رسيده حكايت از آن دارد برخي از لاشخورهاي سرمايهدار كه توسط لابي هاي خود زودتر از اين كشف آگاه شده بودند و چنين تحريمي را پيش بيني ميكردند، چندي پيش با همكاري برخي مرغها شروع به جمع آوري تخم آنها از سطح بازار كرده و كمكم بازار را در دست گرفتند و با تحت فشار قرار دادن آن ابتدا ظرف مدت كوتاهي قيمت تخم را تا شونهاي هفتاد دلار بالا بردند و سپس آهسته شروع به تزريق آن به درون بازار كردند. پيش بيني ها حكايت از آن دارد كه قيمت تخم مرغ دو زرده تا شونهاي دويست دلار هم بالا خواهد رفت.
شانههايم امشب براي تو
تا سير بر رويشان گريه كني
و خشك شود ريشهي تمام اشكهايت.
دوست دارم آن روز كه ميبينمت،
جز خنده هيچ بر صورتت ننشيند.
در اين دو هفته گذشته دچار نوعي مزاحمت جديد اينترنتي شدهام. چند ايميل داشتم كه در آن اشخاصي ناشناس مختلفي نوشتهاند دنبال دوست ميگردند يا مثلا گفتهاند جمعه مهماني ميخواهيم بگيريم هر كس ميخواهد خبر بدهد يا خواستههاي نامربوط ديگري داشتهاند. اما چيز بسيار عجيب در تمام آنها اين است كه وقتي به ليست كساني كه اين ايميلها را دريافت ميكنند نگاه مي كني ( ليست در همه آنها مشترك است ) حدود صد تا آدرس ايميل از آدمهاي معروف وبلاگستان مانند صنم دولتشاهي و پرستو دوكوهكي و ديگران را ميبيني كه در كنار هر آدرس ايميل نام صاحب آن را با الفاظ ناپسند جنسي و غير جنسي ذكر كردهاند و به نظر مي رسد خود اين اشخاص هم مانند من اين ايميلهاي پرت و پلا را دريافت ميكنند.
اما گفتم اينجا بگويم كه من نه تنها از دريافت اين ايميلها شاكي نشدم بلكه بسيار هم خوشحال هستم و در صورت پيدا كردن جمع كننده و فرستنده اين ايميلها ابتدا او را يك ماچ گنده كرده و بعد هم از آن كه آدرس ايميل من را كنار آدرس ايميل افراد كار درست وبلاگستان قرار داده و به قولي ما را هم آدم حساب كرده به شدت از او تشكر ميكنم.
البته اين خود جاي بسي فكر دارد كه مثلا كدام آدم يا آدمهاي بيكاري پيدا ميشوند كه بنشينند و يكي يكي ايميل بلاگرها را از گوشه وبلاگشان استخراج كنند برايشان چرت و پرت برفستند. اما خوب يك احتمالي هم هست كه دوستان و برادران آن وزارتخانه دوست داشتني اين زحمت را كشيده باشند و بعد ديگران از آن ليست حاضر و آماده استفاده ميكنند، كه اگر اين طور بوده دستشان درد نكند كه از وظايفشان بوده و اگر زودتر خبر ميدادند خودمان زودتر خدمتشان ايميل ميزديم و ابراز اردات ميكرديم.
سيبي در نگاه تو ميچرخد
آدم را وسوسه ميكند.
بيا از اين جهنم فرار كنيم!
اندازه همين يكي دو سطر فرصت داريم
از تير رس نگاه اين فرشتهها كه دور شويم
بهشت كه نه
نيمكتي را نشان تو خواهم داد
كه مثل يك گناهِ تازه
وسوسه انگيز است.
سطر هاي پنهاني: حافظ موسوي
به قول دوستي: شعرهاي اين حافظ موسوي را دوست ميدارم اين روزها، زياد، زياد ...
چقدر گرفته دلت، مثل آن كه تنهايي
چقدر هم تنها،
خيال ميكنم دچار آن رگِ پنهان رنگها هستي.
سهراب
عروسي ديشب عالي بود. من هم فكر كنم يك سالي است كه در عروسي رفقا به جاي نشستن و لمباندن ميوه و شيريني به خواست خودشان به عكاسي مشغولم.
راستش را بگويم ديشب به شدت خوشحال بودم از این كه به همراه گروه فيلم برداري يك عكاس حرفهاي هم حضور داشت كه موجب ميشد اگر عكسهاي من خوب در نميآمد خانواده عروس و داماد خيلي ناراحت نشوند، همين امر هم سبب شد استرسم از هميشه كمتر و تمركزم بيشتر باشه و در نهايت عكس هاي خيلي خوبي گرفتم.
در اين عروسيها هر كدام از دوستان كه من را مشغول عكاسي ميبيند قول ميگيرند حتما بايد در عروسي آنها هم عكاسي كنم ( همين مهدي از دو ماه پيش تاريخ مراسمش را گفته بود كه براي اين روز برنامه ريزي نكنم ). اما ديشب علاوه بر دوستان، خاله داماد هم براي عكاسي در عروسي دخترش دعوتمان كرد كانادا، اين كه ايشان عكس ها را نديده از چي ما خوششان آمده نميدانم والا.
اين پروژه دانشگاه هم ديگر دارد روي اعصاب من رژه ميرود. از همه بيشتر فرسايشي شدنش اذيتم ميكند روزي نزديك به دوازده ساعت برایش وقت ميگذارم ولي جمع نميشود. استاد ما هم كه خيال تحويل گرفتن ندارد تا ما هم به اين بهانه سرهم بنديش كنيم. بعد از تمام شدن پروژه بايد بشينم مفصل داستان اين گروه چهار نفري كه با هم پروژه را انتخاب كردهايم بنويسم تا كمي با من احساس همدردي كنيد.
فيلم "پنهان" پيش از هر چيز داستان زندگي ما است، مخصوصا شايد زندگي نويسندگان، هنرمندان و به نوعي روشنفكران جامعه امروز در دنياي معاصر. به اندازه يك برش كوتاه يك يا دو هفتهاي از بخشي بحراني از زندگي كه ماهيت آدمها را بيرون ميريزد و به نوعي آن را روانكاوي ميكند.
فيلم زندگي آرام زوجی فرانسوی( مرد مجري برنامه هاي پر طرفدار روشنفكري تلويزيوني و زن نويسنده ) با پسرشان را روايت ميكند كه متوجه می شوند کسی آن ها را زیر نظر دارد و در فیلمهای ویدیویی و کارت پستالهای عجیب كه برايشان ميفرستد به مرور بخشي از زندگی حال و یا گذشته تاريك مرد را ياد آوري ميكند.

در روايت داستاني ميشائل هانكه ( كارگردان فيلم ) آن چيز كه اهميت ندارد سرانجام ماجرا است تمام بار داستان در زمان حال ميگذرد و هيچ اهميتي نميدهد كه داستان خانواده به كجا ميانجامد و بسياري از پرسشهايي كه در طول فيلم براي تماشاگر مطرح ميشود در انتها بي پاسخ ميماند. آنچه اهميت دارد و در زير لايهاي از ترس و اضطراب در فيلم پنهان شده پيامهاي اخلاقي است كه در بطن حركت فيلم جريان دارد و تماشاگر به اندازه تيز بيني خود از آن سهم بر ميدارد.
نكته ديگري هم كه در فيلم به خوبي به تصوير كشيده ميشود: نحوه و پيش زمينه ذهني برخورد فرانسويها با مهاجران الجزايري اين كشور است كه آنها را در اتفاقات از پيش متهم ميدانند و ريشه تمام مشكلات را در مواجه با آنها ميجويند.
بازی دانيل اتوی در نقش ژرژ كه در كنار پر مدعا بودن، خود از ضعفهاي خود به خوبي آگاه است و هرچه از فيلم مي گذرد بيشتر درمانده ميشود و حال روزي عصبي تر پيدا ميكند بسيار عالي است و من را شدیدا به ياد آل پاچينو در بيخوابي مي اندازد، مخصوصا آن نماي آخر كه پردهها را در اتاق خواب ميكشد. همچنين شخصيت پر اضطراب و شكننده ژوليت بينوش در نقش همسر ژرژ بی نهایت دوست داشتنی بازي شده است.
ديروز دكتر چند قطره از آن داروي لعنتي ريخت توي چشمام و بعد از چند دقيق هر دو تا مردمك اينقدر گشاد شدند كه تمام قسمت رنگي اون تو رو فرا گرفتند، اومدن از مطب تا خونه هم در اوج آفتاب ظهر تابستون با مردمكهايي كه عادت نمي كنند واقعا ديوونه كننده بود، عملا يه جاهايي از راه چشمام و بسته بودم و با حس هام راه رو پيدا مي كردم. خونه كه سردرد ناشي از چشم درد سراغم اومد و از همه اينها بدتر اين بود كه تا شب نه ميشد چيزي خوند نه پاي كامپيوتر نشست نه هيچ كار مفيد ديگهاي ميشد انجام داد.
هفته پيش "فراني و زويي" اثر جي. دي. سلينجر رو خوندم، بعد از خوندن كتاب ياد بار اولي كه فيلم پري رو ديدم افتادم ( با الهام از اين رمان ساخته شده ). دوازده، سيزده سال پيش بود، خونه دايي مادرم ناهار دعوت بوديم، يكي اين فيلم رو گذاشت تو ويدئو و گفت: فيلم شاهكاريه. بعد يادمه همه بچههايي كه به هواي يك فيلم حادثهاي نشسته بودن حوصلشون سر رفت و زدن پي بازي، فيلم انقدر كند و سياه بود كه بزرگترها هم شروع كردن به حرف زدن و خيلي حواسشون به فيلم نبود. ولي من عين آدم بزرگا كه خيلي ميفهمن رفته بودم تو فيلم، تا يكي از بزرگاي فاميل اومد بلندم كرد و گفت اين فيلم به درد سن و سال تو نميخوره پاشو برو پيش بچهها تو حياط، من كه رفتم، اونها هم فيلم و در آوردن و زدن اخبار ساعت دو تلويزيون. از همون روز بود كه من از اين اخبار ساعت دو متنفر شدم. سالها بعد كه ديگه زده بودم تو خط فيلم بازي، يه بار یک پوستر از فيلم كه عکس علي مصفا ( نقش داداشی ـ سیمرغ جشنواره فجر اون سال رو برد ) رو انداخته بود، ديدم و ياد اون روز افتادم، بعد از مدتها فيلم رو پيدا كردم و چندين بار تماشايش كردم.
از همان روزی که فرزندان آدم زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید ، آدمیت مرده بود گرچه آدم زنده بود: يك مطلب عالي در مورد داستان هاي اخير در دنيا
سیا بازی: هميشه فكر ميكنم اين قاصدک چقدر در خلق موقعیت های ساده و زیبا استاد است.
تقدیم به دو دوستي كه آدينه نوشتهايشان را بسيار دوست دارم.
يك
آفتاب اولين اشعههاي نورش را ميتاباند روي پاهاي لخت من، انگار ميخواهد در گرما سرخشان كند، تا به حال هزار بار از خود پرسيدهام چرا هيچ روزي اين خورشيد لعنتي با من مهربان نيست؟ ساعت موبايل چهار و چهل دقيقه را نشان ميدهد، پس من چرا اينقدر زود از خواب بيدار شدم، آخرين لحظات بيداري ديشب را فقط با خستگي فراونش به خاطر ميآورم.
دو
در خانه همه خوابند، تنها كتاب ميشود خواند، سر و صدا نميتوانم بكنم. حتي موسيقي هم در اين ساعت روز ممنوع است. بيصدا چاي ديشب را گرم ميكنم تا بلكه تلخي آن به تلخي اين ثانيههاي ملالآور غلبه كند و ذهنم آرام گيرد.
سه
گاهي وقتها اين اتاقهاي رو به جنوب هم چه عذاب آور ميشود، تمام اتاقم اثير آفتاب شده است. از صبح چندين بار در اين دنياي مجازي سرك كشيدهام ولي نميدانم چرا اين آدمهاي وبلاگستان هم امروز همگي غيب شدهاند يا حوصله نوشتن ندارند، شايد آنها هم مثل من دچار رخوت شدهاند.
چهار
خورشيد كم كمك پايين ميرود، غروب آدینه است. امروز از آن روزهايي است كه نه كسي ميآيد، نه كسي ميرود، نه تلفن زنگ ميخورد، بيشتر به شهر مردگان مانند است، گويا بذر مرگ در همه جا پاشيدهاند، تا به حال دوبار از مادر پرسيدهام: او هم مثل من بوي كافور در خانه احساس ميكند؟ به راستي از آن روزهايي است که تنهایی عظمتش را باز به رخ ميكشد.
پنج
آدينه به آخر رسيد و رفت.
گويند روزگاري مردي دائم الخمر زندگي ميكرده، اواخر عمر دکتر استفاده الکل را براي او ممنوع ميكند. شبي به رفقاي قديم سر ميزند در حالي كه ايشان حسابي مشغول بودند و به او نيز تعارف ميكنند. او تشكر كرده و زير لب آهسته زمزمه ميكند:
کفاره بد مستي هاي بيشمار هشيار در ميان مستان نشستن است
شام خوردن ما توی خونه كم و بيش با زمان پخش برنامه كولهپشتي از شبکه سه همزمانه و من كه عادتي به تماشاي تلوزيون ندارم هنگام غذا خوردن قسمتي از حرفهاي فرزاد حسني مجري به نسبت تواناي برنامه رو ميشنوم. خيلي در مورد برنامه نظر خاصي ندارم، اما فرزاد حسني مجري است كه ذهن خلاقي داره كه گاه به شكل حاضر جوابي و گاه به به شكل طرحها و ايدههايي بديع در برنامه هاش بروز ميكنه و من اين دومي رو خیلی می پسندم.
اين چند روز هم او گير داده به اولين شب جمعه ماه رجب يا همون شب آرزوها، اصولا من به جنبه مذهبي اين ايام كار خاصي ندارم و برام مهم نيست كه اعمالش چياست و چه ثوابهايي داره. ولي چيزي كه در بطن اين داستان برام جذابه همون داستان آرزو داشتنه، خيليها اگه خودمون رو نگاه كنيم ميبينيم شايد مدت زياديه كه آرزوهاي مشخصي نداريم، چه كوتاه مدت، چه بلند مدت. يعني باري به هر جهت زندگي ميكنيم و اين باعث ميشه آينده و هدف خاصي براي خودمون به تصوير نكشيم که در ادامه سبب ميشه تلاشي هم براي رسيدن به آرزو هامون نكنيم. فرقي هم نداره چه آرزوهاي مادي و چه غير مادي. منتظريم ببينيم توي اطرافمون چه اتفاقي ميافته تا ما هم با حركت اون يه تكوني به خودمون بديم و به قولي موج سواري بكنيم، به جاي اينكه سعي كنيم برای خودمون و در اطرافمون موج راه بندازيم.
يادمه استاد ما ميگفت: دعا كردن اصلش يعني آرزوي قلبي داشتن و كسي كه دعا ميكنه نبايد بشينه تا يه قدرت بزرگ از اون بالا بياد تا دعاش رو برآورده بكنه، بلكه بايد در جهت رسيدن به آرزوهاش گام برداره و حركت كنه. يعني وقتي ما براي رسيدن به چيزي تلاش بكنيم و سختي بكشيم تازه معلوم ميشه به راستي اون چيز چقدر خواسته دروني و از ته دل ما بوده و ما حاضريم براي بدست آوردنش چقدر هزينه كنيم.
تا اينجا مال بخش فردي قضيه، بخش اجتماعيش هم وقتي همه مردم آرزوهايي داشته باشن و براي رسيدن به آرزو هاشون تلاش كنن به طور طبيعي جامعه ما هم پيشرفت ميكنه. يا از ديد ديگه خيلي از تحولات اجتماعي توي دنيا از همين حركت و تلاش در راستاي آرزوهاي مشترك ناشي ميشه مثل همين جنبش زنان يا حركت دموكراسي خواهي كه با آرزوي برابري و آزادي خواهي شكل ميگيره، اگه تكتك اين آدمهايي كه درگيرن با اين داستان چنين آرزوهايي نداشتن كه براش تلاش كنن ديگه هيچ حركتي وجود نداشت، همه اين آدمها هم ميرفتن دنبال يه كار روتين تو زندگي كه فوقش پول بيشتري در بيارن.
من دوست دارم امشب بشينم و يك باره ديگه تموم آرزوهاي كوچيك بزرگي رو كه تو ذهنم دارم مرور كنم.
ديشب شبكه هاي مختلف خبري مانند BBC و CNNو حتي همين اخبارهاي داخلي خودمان را كه نگاه ميكردم، ميديدم مردم در بسياري از كشورهاي دنيا شروع به تظاهرات گستردهاي بر عليه جنگ بين اسرائيل و لبنان كردهاند. نميتوانم جمعيت حاضر در تظاهرات ها را تخمين بزنم ولي در بعضي از تصاوير واضح بود كه جمعيت به قدري زياد است كه بخش عظيمي از يك خيابان عريض را فرا گرفته بودند و در بيشتر تصاوير پرچم هاي لبنان و عكسهاي بزرگي از جنايتهاي صورت گرفته در دستان مردم به راحتي قابل تشخيص بود. بعد ياد هفته پيش افتادم، به گمانم دوشنبه شب بود كه در اخبار خودمان شنيدم فردا تظاهرات ضد رژيم صهيونيستي از ميدان فلسطين آغاز ميشود. فردايش اطراف انقلاب كار داشتم بر حسب اتفاق همان زماني كه پياده از چهار راه وليعصر به سمت انقلاب ميرفتم و از خيابان فلسطين عبور ميكردم گروه تظاهرات كننده نيز به آن تقاطع رسيده بودند كه من را ياد اخبار شب قبل انداخت. برايم جالب بود تمام حاضرين با آنهايي كه حتي براي تماشا ايستاده بودند فضاي چهار راه انقلاب و فلسطين را به طور كامل پر نميكردند شايد جمعيتي نزديك به صد نفر آمده بودند. زنان كه همه چادري بودند، مردها نيز بيشتر به جوانهاي بسيجي مشابهت داشتند تا مردم عادي. در اين ميان تنها عكسي كه دست تظاهرات كنندگان ميديدم عكس سيد حسن نصرالله رهبر جنبش حزب الله بود، شعارها هم كه يك چيزي در مايههاي مرگ بر اسرائيل يا اسرائيل بايد نابود شود بود. هرچند دقيقه يك بار هم كسي از آن وسط ُفرياد ميزد و جمعيت تكرار ميكرد انرژي هستهاي حق مسلم ما است.
نميدانم ميگيريد چه مي گويم يا نه: مردم سراسر دنيا به صورت خودجوش دارند بر عليه جنگ و كشته شدن مردم بيگناه تظاهرات ميكنند و در ايران انقدر از اين كارهاي فرمايش و وابسته به دولت انجام شده كه ديگر مردم ما ككشان هم گزيده نميشود از ديدن و شنيدن اخباري كه هر روز در جنگ بين اسرائيل و لبنان اتفاق ميافتد. اين سران مملكتي ما هم كه ميخواهند ازهر اتفاقي در دنيا به نفع حركتهاي تبليغاتي خود استفاده كنند.
امروز به هر زحمتي بود خودم را رساندم به امامزاده طاهر. شاملو را در تنهايي بيشتر دوست دارم، همين شد كه بجاي ديروز امروز سر مزارش حاضر شدم.
و چه پر ابهت است مزار مردي چنين بزرگ، حتي بدون سنگي كه نميگذارند بر روي خاك او باقي بماند.
كمي دور زدم، سر خاك ديگر هنرمندان رفتم و بازگشتم، نشستم و كمي مرور كردم، نه شعرهايش را، بلكه آن چيز هايي را كه پيشتر در زندگي از او آموخته بودم .
الان دارم نوار رباعيات خيام شجريان و شاملو را گوش ميكنم كه ميگويد:
چون ابر به نوروز رخ لاله بشست برخيز و به جام باده كن عزم درست
كين سبزه كه امروز تماشاگه تو است فردا همه از خاك تو برخواهد رست
ابر آمد و زار بر سر سبزه گريست بي باده گل رنگ نميشايد زيست
اين سبزه كه امروز تماشاگه ما است تا سبزه خاك ما تماشاگه كيست
پ.ن) تيتر اين پست بخشي از ترجمه آزاد شاملو از مرثيهاي است كه لوركا براي دوست گاوبازش سروده.
صبح كه از خواب بيدار شدم با خودم زمزمه ميكردم چه روزي بشود امروز، بعد تلفن همراه را زدم به برق و گفتم امروزبراي هماهنگي برنامهها زنگ خورم زياد است، شايد شارژ كم بياورم و سپس شروع كردم به اساماس زدن و تماس گرفتن با اين و آن، كه فلان ساعت بياييد سينما و فلان ساعت برويم تاتر. كه يا تماس حاصل نشد، يا اساماسها نرسيد، يا رسيد و جوابي نيامد، يا آمد و كار داشتند، يا كار نداشتند وخسته بودند. اين شد كه حوالي ظهر از خانه زدم بيرون به قصد ميدان هفت تير و نشر ثالث و آنجا دوست جديدي را كه از قبل با هم وعده كرده بوديم زيارت كردم و من چقدر سادگي و بيآلايشي او را دوست داشتم و چقدر راحت بودم با او، انگار كه سالها است ميشناسمش( تا اينجايش ولگردي نبود).
حوالي چهار بود كه او رفت و من دوان شدم به سمت سينما فلسطين و كمال بدبخت را ديدم كه نيم ساعتي است زير آفتاب داغ كنار سينما منتظر ايستاده، چند دقيقهاي بعد هم جناب روشنان آشفته و دوان دوان از راه رسيدند و ما موفق شديم در آخرين لحظات وارد سالن شويم. طبل بزرگ زير پاي چپ را نيميبيدار و نيميخواب ديديم و بعد كه در انتهاي فيلم چراغهاي سالن روشن گرديد فهميديم كه بجز ما و يك آقاي بيكار ديگر فقط چند جفت آدم چند رديف بالاتر از ما نشسته و فيلم را تماشا كرده بودند. بعد هم كه تازه توانستيم آقاي روشنان را خوب ببينيم و احوال پرسي كنيم فهميديم چرا از هيبت آن شبي ايشان كمي كاسته شده، گويا موهايشان را تازه كوتاه كردهاند. بعد خامي و جواني كرديم و به حرف اين خانم كه صبح گفته بود گوش نداديم و رفتيم به سمت تاتر شهر، رفتن همان و سرافكندگي ناشي از اتمام بليط در تمامي اجراهاي به درد خور همان.
از آقاي روشنان خداحافظي كرده و با كمال رهسپار كافه هفتاد و هشت شديم و من در اوج گرما نتوانستم از دمجوش مخصوصش چشم پوشي كنم و او قهوه فرانسه سفارش داد و حرف زديم از دوراني كه هيچ كدام نبوديم. ساعت نزديكيهاي نه بود كه گفتيم نخود نخود هركه رود خانه خود.