ديروز وقتي دوباره داشتم نوشته هاي جديد وبلاگستان در باب حوادث لبنان را ميخواندم ياد اين جمله برنارد شاو افتادم كه در كتاب مريد شيطانش ميگويد: "بدترین گناهی که انسان نسبت به همنوعش مرتکب میشود تنفر نیست، بلکه بیاعتنائی است. بیاعتنائی منشٱ بیرحمیست. اگر مردم را با دقت مورد توجه قرار دهی خواهی فهمید که نفرت تا چه حد به دوست داشتن نزدیک است."
اين روزها همهاش را يا ميخوانم يا مينويسم يا فيلم هاي نديده را ميبينم. خيلي وقت بود انقدر وقت آزاد نداشتم، بعدهم آن مسابقه عكاسی آبرنگ كه گفته بودم، كتاب نمايشگاه را برايم فرستاده، گاه مينشينم و چند ساعت ورقش ميزنم، در ذهنم قاب عكسها را جابجا ميكنم و شروع ميكنم به خيالبافي، يك لحظه درحال عكاسي در درياي جنوب هستم و چندی بعد مشغول تماشاي كوههاي شمال.
عصر ديروز بر حسب اتفاق رفتم و اين مطلب آذرستان را خواندم كه كلي حس خوب داشت برايم، بعد ياد استاد افتادم و زنگ زدم خانهاش، به راستي از پشت تلفن هم صداي استاد آرامش بخش است.
پيش نگاشت1) من بنياد گرايي در عرصه اجتماعي جدا از تعاريف فلسفي آن را به معناي مبارزه غير گفتماني با هر گونه تغيير در سطح جامعه ميدانم. ( تعريف مال خودم است شايد اشتباه باشد.)
پيش نگاشت 2) بنياد گرايي را در دو حوزه ميبينم: اولي حكومتي و ديگري اجتماعي
به نظر من امروزه در كشور ما هر دو نوع بنيادگرايي به شدت ديده ميشود، شايد زمان خاتمي بنيادگرايي از نوع اول به كمترين ميزان در بعد از انقلاب رسيده بود ولي از آن جا كه اين رويداد نه از روي علت اصلي كه ناشي از كاهش بنياد گرايي در سطح جامعه ميباشد بلكه به سبب يك اتفاق يا تغيير ذائقه مردم روي داد دوام نياورد.
اصولا من بزرگترين مانع پيش روي جنبش زنان و يا حتي بزرگتر از آن دموكراسي خواهي را همين بنيادگرايي در سطح حكومت و اجتماع ميدانم و تنها راه برون رفت از اين دايره بنيادگرايي برقراري ارتباط با توده مردم است كه از اين راه ميتوان با مرور زمان بر بنياد گرايي اجتماعي ضربه زد و در دراز مدت بر بنياد گراي حكومتي تاثير واقعي گذاشت.
بنياد گرايي اجتماعي را نيز ناشي از دو عامل ميدانم 1_ تفكرات ناشي از برداشت كنوني از دين در سطح جامعه ( بي شك قرائت هايي از دين هست كه با بنياد گرايي مخالفت ميكند كه در زير شاخه بحث پلوراليزم قرار ميگيرد.) 2_ باور هاي سنتي كه بيشتر به خرافه ميماند كه در بين مردم ما به شدت رواج دارد (مانند ديد خانه نشيني براي زن ها)
شايد موثرترين كاري كه ما در جنبش زنان امروز ميتوانيم انجام دهيم استفاده از ظرفيت هاي موجود براي از بين بردن آن ديد و باور هاي سنتي در جامعه است، زيرا وقتي بتوانيم حضور زنان و دختران را در عرصه جامعه بيشتر كنيم خود آنها به مرور ديدشان وسيع تر شده و به مبارزه با ديگر باورهاي غلط در خانواده و جامعه ميپردازند.
*****
به دوستاني كه براي مطلب قبلي كامنت گذاشتن جدا گانه جواب ميدهم.
نقد و بررسي جنبش زنان ايران به مناسب روزهايي كه به راحتي از پيش روي ما ميگريزند.
پيش نگاشت: براي آن كه عنوان بحث را كمي توضيح دهم لازم است بگويم عبارت" نقد از بيرون" بيشتر حاوي نوعي نگاه انتقادي منفي است و بيشتر در آن به دنبال كوبيدن موضوع بر ميآيند و معمولا از جانب كساني ايراد ميشود كه در خارج مجموعه يا حركتي ايستادهاند و ميخواهند آن را سخت به چالش بكشند به گونهاي كه اگر شد ديگر بلند نشود. "نقد از درون" هم به نوعي از نقد دلسوزانه گفته ميشود كه توسط يكي از كساني كه خود در مركز جريان قرار دارد ايراد ميشود و معمولا اگر منصفانه باشد بسيار مفيد فايده خواهد بود ( نميگويم وجود ندارد ولي من به شخصه اين گونه نقد را در جريان جنبش زنان ايران نديدهام ). اما "نقد از كنار" ( من جايي اين عبارت را نديدهام و خودم آن را تعريف ميكنم ) در ديد من نقدي دلسوزانه است كه نه از مركز حركت، كه از درون جريان با مقداري فاصله از محور اصلي محرك آن بيان ميشود طبيعتا ايراداتي بر اين گونه نقد وارد است كه مهمترينش در جريان اجراييات نبودن شخص نقاد است كه ايراد واضح و به جايي است و بايد آن را با ديدهاي ديگر كامل و برطرف كرد.
پس از تجمع روز هشت مارس سال گذشته در روبروي تاتر شهر، ذهن من بيش از هميشه در گير جنبش زنان در ايران شد در آن حد كه براي چند نفر از وبلاگ نويسان مطرح وبلاگستان هم ايميلهايي نوشتم كه تا امروز جوابي از آن ها دريافت نكردهام. اما منتظر ماندم تا همين يك ماه پيش و تجمع بيست و دو خرداد در ميدان هفت تير، آدمها همانها بودند چهرهها ديگر بعد از چند بار ديدن همه برايم آشنا بودند، تنها غريبهها مردان و زناني بودند كه از خروجيهاي مترو بالا ميآمدند، با تعجب به ما مينگريستند و با ديدن شلوغي يا سرشان را پايين ميانداختند و سريع دور ميشدند يا اگر يكي از ايشان ميپرسيد: اينجا چه خبر است؟ در آن بحبوحه كه جاي توجيه كردن آدم ها نيست، هم بايد مراقب ميبودي كتك نخوري هم بايد ميديدي آن گوشه ميدان چه خبر است، اما تك و توكي بودند كساني كه با مردم با صبر و حوصله حرف ميزدند و آن ها را آگاه ميكردند.
گذشت و من منتظر ماندم تا ببينيم اين تنها جنبش زنده ايران قرار است براي روز زن خودمان ( همين ديروز بيست و پنج تير ) چه حركتي انجام دهد. پيش بيني من درست بود و هيچ خبري نشد، فهميدن اين كه چرا هيچ خبري نشد ساده است. بسياري از اين جوانان و پيران و كلا روشنفكران جنبش زنان اصلا اين روز را به عنوان روز زن قبول ندارند ( من به خوبي يا بدي و يا درستي يا نادرستي اين امر كاري ندارم)، پس براي اين روز هيچ تجمع يا برنامه سادهاي در نظر نميگيرند. اين براي من بدان معنا است كه اين بزرگواران يا هدف خود را گم كردهاند و يا شناخت دقيقي از جامعه ما ندارند، همان گونه كه در همه تجمع ها يا مراسم هايي از اين دست هم ميشود به وضوح ديد بيشتر حضار روشنفكران يا جواناني هستند كه از نظر رفاهي و آگاهي در سطحي بسيار بالاتر از ميانگين جامعه ما هستند و اين فعالان فكر كردهاند تمام مخاطبين شان همينها هستند و هيچ نميدانند نه تنها امسال بلكه تا بسياري سالها بعد روز رسمي مادر براي جامعه و خانوادههاي سنتي ما همان روز تولد دختر پيامبر اسلام است. چرا كه اين روز در سالها پيش كه هنوز حكومت كنوني در دل اكثر مردم جايگاهي داشت به اين مناسبت برگزيده شده و با مناسبتهايي كه اين سالها وضع ميشوند مانند روز پدر فرق هاي بسياري دارد. اين روز در ذهن و دل سطح پايين، متوسط و تا حدي بالاي جامعه ما نقش بسته است، اين را ميتوانستيم به راحتي ديروز در شلوغي گل فروشيها در خيابانها ببينيم. حالا ما هرچقدر كه بخواهيم روز هشت مارس براي همديگر اساماس و ايميل تبريك بفرستيم شايد براي ما زيبا باشد ولي جامعه ما به اين زوديها اين روز را جزء تعلقات خود قرار نخواهد داد و قبول نميكند.
حال اين سوال پيش ميآيد چرا بايد در چنين روزي تجمعي آنچنان برگزار كرد وقتي با آن شدت با ما برخورد ميشود؟
اولين ضرري كه برقراري تجمع در اين روز دارد اين است كه در روزي كه نظام حاكم كاركردي براي آن قائل نيست ميخواهيم دور هم جمع شويم، خوب به راحتي مهر ضد نظام ميخورد روي پيشاني تجمع و زدن و كشتن آدمها براي برادران و خواهران بسيجي و سپاهي ميشود حكم شرعي. واقعا اين كه چرا بايد اين همه هزينه كرد جاي سوال دارد؟ من به ذهنم ميرسد يا برگزار كنندگان اين تجمع ها از كتك خوردن لذت ميبرند و دوست دارند با مظلوم نشان دادن، حق به جانب بودن خود را به رخ بكشند. اما اين مظلوم بودن را چه كسي ميبيند به جز آن آدمهايي كه آنجا بودند و كتك خوردند و به جز اين آدمهايي كه اين وبلاگها را ميخوانند كه بگمانم بيش از نود درصد اشتراك داشته باشند، حالا اين آدمها روي هم چقدر ميشوند پنج هزار نفر يا فوقش ده هزار نفر. شايد دليل دوم آن است كه ميخواهند خارجيها اين تصاوير را ببينند و بگويند: واي در ايران حقوق بشر بيش از پيش دارد پاي مال ميشود و بايد برايشان كاري كرد و دل خوش كردهاند به كمك بيگانگان كه اگر اينطور باشد هنوز نفهميدهاند كه آتش بيگانه به جز دودي كه درچشمان ما ميرود برايمان هيچ چيز به ارمغان نمي آورد.
با خودمان صادق باشيم ميخواهيم نفسمان از اين تجمعها حال بيايد و بعدش براي خودمان و در وبلاگهايمان بنويسيم صداي آزادي زنان خيلي نزديك است يا ميخواهيم تغيير ايجاد كنيم، ميخواهيم دختران و زنان ديگر و البته مردان ديگري را نيز به جمع خودمان اضافه كنيم آيا ميخواهيم فرهنگ جامعهمان را از پايين ترين سطح دچار دگرگوني كنيم يا ميخواهيم سالي يك بار برويم كتك بخوريم و برگرديم.
اما براي اين كه چرا خوب بود در روز زن ايراني برنامهاي داشته باشيم من حداقل دو فايده به ذهنم ميرسد: اول اين كه در اين روز اگر بگوييم روز زن كسي تعجب نميكند و لازم نيست بيايم وقت و انرژي صرف كنيم براي بيان تاريخچه اين روز و به علاوه با اين كار طيف بيشتري از مخاطبان يعني خانواده هاي سنتي و حتي زناني كه بيشتر به اسلام باور دارند را هدف قرار ميدهيم. حال يك سوال ديگر: به راستي توده عادي مردم بيشتر نياز به آگاهي از حقوق خود دارند يا اين آدم هاي وبلاگستان؟
ثانيا اين روز به جهت آنكه جزو برنامه هاي رسمي نظام كشور ما است ديگر آن ديد ضدنظام بودن همان اول داستان بر پيشاني مراسم ها نميخورد و از آن مهمتر در اين روز كه يكي از روزهاس خاص و بهقولي عيدهاي مسلمانان است در حكومت اسلامي حتي براي حفظ ظاهر هم كه شده برخوردهايي كه ممكن است صورت گيرد بسيار آرامتر و با ملايمت بيشتري همراه خواهد بود.
من حرف زياد دارم براي زدن در اين باب، اما اين نوشته فقط به عنوان بررسي يك مثال ساده از عملكرد اين جنبش است، بيشتر تلنگري است براي آن ها كه دلشان ميسوزد و مانند من فكر ميكنند جنبش فيمينيستي ايران امروز در بمبست و تكراري گرفتار شده، هرچند ميدانم با حضور دولت جديد شرايط هم براي اين گونه فعاليت ها به شدت رو به سختي رفتهاست. شايد وقت آن باشد كه آدم هاي فعال اين جنبش كمي در حركتهايي كه تاكنون داشتهاند تامل كند و در درون خود به نقادي بپردازند، البته نه مانند كنفرانس هشت تا هشت امسال كه مثلا قرار بود به بررسي جنبش زنان در يك سال گذشته بپردازد ولي در عمل بيشتر به يك ميزگرد دوستانه هم راه با كمي خط كشي فيمينيستها ( اكتيويست و غير اكتيويست) شبيه شده بود. شايد وقت آن است كه اين دوستان ما هدف فعاليت هايشان را براي خود شفاف كنند، راه هاي مختلف رسيدن به آن را مجدد ترسيم نمايند، كمي در راستاي شناخت ساختار قدرت مطالعه كنند، كمي به راه حلهايي فكر كنند كه بتوانند با آنها به توده مردم نفوذ كنند، راهي كه بشود بر فرهنگ جامعه تاثير گذاشت تا پيش نيايد كه باز بگويند ما صد سال زود به دنيا آمدهايم.
در پايان از كليه بزرگواراني كه حوصله به خرج داده و تا انتهاي مطلب را خواندند بسيار سپاسگزارم.
خوب من كه به فحش خوردن عادت دارم ( سري به كامنت هاي پست قبلي بزنيد ) و از اين امر نه تنها ككم گزدیده نمی شود، كه لذت هم ميبرم، نفسم هم جلا پيدا ميكند.
از طرفي هم از اين كه كسي بيايد و هرچه ميخواهد بگويد و كمي سبك شود خوشحال ميشوم.
اما وقتي ميبينم مخالفان حكومت كنوني مملكت ما آدم هايي هستند كه حتي از بردن نامي مستعار و يا گذاشتن رده پايي كوچك ( ايميل ) هم ميترسند، تازه ميفهمم چرا مسئولين مملكتي خيالشان انقدر راحت است و هر كاري كه بخواهند ميكنند.
نميتوانم دركشان كنم
مگر ميشود يادمان رفته باشد دوران كودكي مان را، كه من هنوز نسبت به جاهايي كه مانند زيرپله، سقف هایي كوتاه دارند شدیدا آلرژي دارم.
نميتوانم دركشان كنم اين هايي را كه از ديروز خرده ميگيرند بر ما، كه خودمان هزار دردسر و بد بختي داريم، كه ما هزار ده و روستا داريم كه هنوز امكانات زندگي ندارند و...
نميگويم دروغ ميگويند، ایشان حقيقتي را باز گو ميكنند كه با چشمانم بارها ديدهام خيلي واضح تر از تصوير مبهمي كه آنها به آن اشاره ميكنند و اگر خود آن مردمي كه در آن شهرها و روستاها كه در سختي زندگي ميكنند اين حرف را ميزدند سرم را شايد ميانداختم پايين و به زمين نگاه ميكردم كه چرا تا كنون در زندگي بيش از اين به فكرشان نبودهام. ولي سخت است برايم كه دوستان روشنفكر اين گونه سخن بگويند.
من تاكنون در هيچ تظاهرات روز قدسي شركت نكردهام، چون اصولا به مانورهاي تبليغاتي دولتها اعتقادي نداشته و ندارم، ولي هيچ گاه نشده كه نگويم مردم لبنان و فلسطين بيگناه كشته ميشوند.
من هم مانند دوستم به انسان متعهد، به دغدغه دار بودن، دغدغه دار دیدن، باور دارم . من همه اين ها را بخشي از انسانيت ميبينم و انسان بودن تنها ذهنيتي است كه در تمام زندگي حتي يك لحظه در موردش شك نكردهام.
مهم نيست كه من با يك يا دو نوشته نتوانم دنيا را تغيير دهم يا نتوانم جلوي جنگ يا فرو ريزي سقف خانهها بر سر زنان و كودكان لبناني را بگيرم، مهم آن است كه من هرچه در توان دارم هر آنچه از دستم بر ميآيد را انجام دهم.
نكتهاي كه دوستم محمد امين به آن اشاره كرده بود و راننده ترن هم آن را نوشتهاست را كاملا قبول دارم: لبنان و فلسطین، امروز، به هردلیل درست و نادرستی در صف مقدم مقابله با اسرائیلند. به هر دلیلی که درست و نادرست بودن آن باز هم مهم نیست اسرائیل دشمن شماره یک ایران است. اگر حماس و حزب الله نبودند مرثیه امروز را باید برای هموطنان خودمان می سرودیم آقایان و خانم های محترم.
این واقعیت است!
پ.ن ) اين روزها با تمام ناراحتي كه در وجودم نهفته است خوشحالم كه دوستانم لاغر، راننده ترن ، نازلي و خيليهاي ديگر را بهتر شناختم و ايشان را بيشتر، خيلي بيشتر از ديروز دوستشان دارم.
آي آدم ها كه بر ساحل نشسته شاد و خندانيد!
يك نفر در آب دارد ميسپارد جان
يك نفر دارد كه دايم دست و پايي ميزند
روي اين درياي تند و تيره و سنگين كه ميدانيد . . .
آي آدم ها!
او از راه دور اين كهنه جهان را باز ميپايد،
ميزند فرياد و اميد كمك دارد.
به مادر ميگويم پياز و ترشي هم بياورد، پدر هم كه قبل از ظهر نان سنگك تازه گرفته. پس از آنكه خواهرم سفره را مياندازد من مينشينم براي همه نان خورد ميكنم تا در آبگوشت شان تليت كنند و مادر كه ميداند من آبگوشت خيلي دوست دارم مثل هميشه يك پاتيل گنده مخصوص من سر سفره ميآورد.
ما راحت در خانه نشسته ايم و آبگوشت روز جمعه مان را در جمع گرم و صميمي خانه ميخوريم اما كمي آن طرف تر غذاي كودكان فلسطيني و لبناني بمبهايي است كه ناگهان سر سفره هايشان مهمان ميشوند.
در همين ارتباط:
آپارتایدِ اسرائیل را محکوم کنیم
عملیات محدود: به شوری خون، به تلخی دود
نگران خلیل بودم
اصلا کسی اينجا حواسش به اين چيزها هست؟
آرامش می خواهم. دنیای بی جنگ، بی قحطی، بی انرژی هسته ای، بی فلسطین و اسرائیل...
خداوندا.... (مرتب آپ دیت می شه این پست و از نگرانی هاش در مورد خانواده اش در لبنان نوشته)
نگرانم/میترسم
برای لبنانی ها
يك لحظه كانال تلويزيون رو عوض نكن...
به دلسوزی برای مردم فلسطین دل خوش نکنیم
لعنت به رسانه ها.همه جا.
کرخت و بیعار مشو!
ساعات اخیر در اسرائیل
در يک جنگ نابرابر طرفدار ظالميد يا مظلوم؟
کودک لجوج و غداره بند مست و پست
ديروز فيلم lenny ( بر اساس زندگي لني بروس كمدين با بازي داستين هافمن به كارگرداني باب فاس، ۱۹۷۴) رو ديدم.
اين فيلم در سال ۱۹۷۴يعني همان سالي كه پدرخوانده 2 و بازيگرانش تمام جوايز اسكار را ربودند در چندين بخش از جمله بهترين فيلم و بهترين بازيگري مرد كانديداي اسكار شده بود الان كه فكر ميكنم به نظرم اگر اين فيلم در آن سال زير سايه فيلم شاهكار پدر خوانده قرار نميگرفت حتما يكي از بهترين فيلمهاي تاريخ سينما ميشد.
فيلم از آن دسته فيلم هايي است كه در آن شاهد ماجراي تقابل يک فرد با سيستمي که ميخواهد قدرت و نفوذش را بر او تحميل کند هستيم مثل خيلي از فيلم هاي ديگري همچون مردي براي تمام فصول ( فرد زينهمان، ۱۹۶۶)، بعدازظهر نحس (سيدني لومت، ۱۹۷۵)، رانندة تاکسي (مارتين اسکورسيزي، ۱۹۷۶)، جي. اف. کي (اليور استون، ۱۹۹۱)، نفوذي/خودي (مايکل مان، ۱۹۹۹ ) با اين تفاوت كه به جاي مبارزه با قدرت بيشتر ميخواهد عليه يک جريان اجتماعي منحط كه جامعه را فراگرفته افشاگري کند.
فيلم در رده بندي سني جزء فيلم هاي بالاي 18 سال طبقه بندي شده، زيرا داستان كمديني است كه در برنامه هايش در كافهها و هتل ها به بيان شوخي هاي جنسي و لطيفه هايي از اين دست ميپردازد و در ميان آنها اخلاق مزورانه و رياكارانه رايج در جامعه را به نقد ميكشد. مواردي كه او آن روز مطرح ميكرد همان مسائلي است كه ديگر (عرف ) آمريكاي امروز آن ها را به راحتي پذيرفته است.( شامل بسياري از مباحث امروز وبلاگستان ما هم ميشود. )
اما آنچه بجز ديد جامعه شناسانه و ناظر بر اجتماع در فيلم توجه من را جلب كرد بحثهايي بود كه به موشكافي شخصيت لني ميپرداخت، يعني به نحوي بازگوي اين موضوع بود كه او مطالبي را در اجراهايش بيان ميكرد كه به شكلي كاملا مستقيم در زندگي شخصيش با آنها ارتباط داشته و يا آنها را تجربه كرده بود. امّا زيبايي بسيار ماجرا آنجايي است كه تعداد بيشماري از مردمي كه پاي برنامههاي او مينشستند خود اين حرفها و مسائل را بارها تجربه كرده بودند ولي آنجا به آن حرفها به عنوان موضوعي عجيب ميخنديند. در واقع فيلم در كنار روايت كمدي كه در سطح دارد، بازگوي يك تراژدي بسيار عميق در زندگي انساني است.
در اين بين از بازي بي نظير داستين هافمن در خلق شخصيت لني كه بار اصلي فيلمنامه بر دوش او بود نبايد به راحتي گذشت.
حسابي جلوي خودم رو گرفتم كه يك سري حرف ها رو ننويسم تا كمي زمان بگذره.
1_ سهم ما از تقصير ديگران: نوشته دوست عزيز من عباس نعمتي ( فيلمنامه نويس سريال اولين شب آرامش ) من سريال را نديدم ولي حرف اصلي كه عباس توي نوشتهاش زده را دوست دارم.
2_ اونایی که میخواهند چند ساعتی چشمانشان را از دیدن مناظر دود آلود شهر به سمت زيبايي هدایت کنند الان وقتشه: نمايشگاه عكس آرش كريمي كه من هم در كوهنوردي و هم در عكاسي كلي مطلب ازش ياد گرفتم در فرهنگسراي دانشجو برپاست.
3_ نخستين جشنواره فرهنگي هنري باور: در جهت فرهنگ سازي براي معلولين
زمان: پنج شنبه همين هفته ساعت 10 تا 13:30 مكان: تالار حركت واقع در تقاطع خيابان كردستان و خيابان شهيد گمنام
كساني كه تمايل به حضور در برنامه را دارند با من تماس بگيرند
"در کتاب مقدس بیاجازهگان آمده است
و قسم به تنهایی که انسانها تنهایند
تنهایند
تنهایند…. "
میگون
شادي ها آني اند، كوتاه و زود گذر، شوري ميخواهم كه كمي مدام باشد. غبطه نميخورم، خسته نميشوم. توان دويدن ندارم، گرما هم امان نميدهد، ولي از پاي هم نمينشينم. انگيزه كم است، اما دنبال معجزه هم نميگردم. خيال بافي كم شده، حضور بي دغدغه نيز. گويي باز هم انتظار ميكشم.
ديروز به لطف حضور نازلي و يلداهه با چند تا از بلاگرها در يكي از كافههاي گاندي ديدار داشتيم كه حسابي به من خوش گذشت.
خيلي وقت ها دلم يه جمع كوچولو ميخواد كه بشينيم و از در و ديوار با هم حرف بزنيم يه جمعي كه مثل ديشب آدم ها برام خيلي تكراري نباشن.
و من هميشه ذوق ميكنم با دوستي هاي جديد و...
ديروز كلي خنديدم وقتي خانوم عكاسه گفت از اسم وبلاگم فكر ميكرده من يك زن سي چهل ساله افسره باشم. تازه خانوم عكاسه خواهرش رو هم آورده بود و من كلي دلم خواست وقتي هم سن اون بودم انقدر چيز ميدونستم و فهم و شعورم بالا بود.
راننده ترن رو هم که تازه کشفش کردم از آن آدم های است که اگر بازیگر بود حتما چیزی شبیه کیوین اسپیسی یا ادوارد نورتن می شد. معرفی دیگر دوستان هم بماند برای بعد.
دوست داشتم توي جمع آدمهاي ديشب ميگون و ريرا رو هم ميديدم.
گفته بود گاهی مشروب میخورد و بددهنی میکند. بار آخر گفت دستبزن هم دارد اما هرچه کردم نخواست اقدام قانونی بکنم. امروز هنوز روی صندلی ننشسته زد زیر گریه. پسرک را فرستادم توی سالن انتظار با اسباببازیها سرگرم شود. زل زده بود به صورت گریان مادرش.
مطلب کامل را در وبلاگ قاصدک بخوانید.
دو يا سه سال پيش بود كه مسابقه عكاسي با موضوع گفت و گوي تمدن ها برگزار شد و عكسي از حسن سربخشيان كه در آن يك ضد هوايي يا تانكي مشاهده ميشد و چند متر جلوتر در راستاي لولهاش توپ فوتبالي به هوا پرتاب شده بود در مسابقه جايزه اول را كسب كرد.
اين را براي اين گفتم كه بگويم با آن كه خاتمي كه به نوعي بيان كننده نظريه گفت و گوي تمدنها بود ديگر حنايش برايم رنگي ندارد ولي با تمام وجود به تئوري گفت و گو در همه جا قائلم و اين از آن جا ناشي ميشود كه از جنگ و از تمام كساني كه اين گونه آتش ميزنند بر خرمن جنگ از آن مردك آمريكايي تا امثال او در ايران از همهگي بيزارم. از آن ها كه سردشت را به اين روز انداختند بيزارم و از آنها هم كه اينگونه فراموشش كردهاند سخت شاكيم.
براي من فوتبال فقط يك بازي است و يك ورزش جايي كه ميشود همه را دور هم جمع كرد و به نوعي حرف زد. از اين چهار تيمي كه ماندهاند هيچ كدامشان برايم برد و باختشان فرقي نميكند آلمان را به خاطر كلوزهاش دوست دارم، فرانسه را بخاطر زيدانش، پرتغال را براي فيگو و ايتاليا را براي اينزاگي كه به او بازي نميدهند، اين ها هم فقط از روي حس است كه دوستشان دارم و مثل هميشه براي حس هايم احترام قائلم. فوتبال را يك وسيله گفتگو ميبينم نه به گفته جامعه شناسان: مرحم روح رنج كشيدهي ملتهاي تحقير شده و نه مانند اين دوستم در آن به دنبال تسويه حساب هاي سيصد ساله هستم و فوتبال را ميدان جنگ ايران و پرتغال نميبينم. دوست دارم بنشينم و از زيبايي ها و هنرنمايي آدمها بر روي اين زمين سبز لذت ببرم.
جلوي بينيام مثل دلقك ها قرمز شده، پشت دستهام هم انقدر سوخته كه با رنگ اون لباس قهوهايم حسابي جور شده، نوك انگشتاي دستم گزگز ميكنه و تمام ماهيچههاي پام گرفته.
اينها يعني من از يك كوهنوردي عالي برگشتم، هر چقدر از زيباييهاي برنامه بگم كمه: روز اول 5 ساعت صعود از روي يالهاي كوه و بعد يك ساعت حركت روي خطا الرأس داشتيم و بعد شام و خواب روي ارتفاع 3900 متري، من كمي ارتفاع زده شده بودم و سر درد داشتم كه به مرور خوب شد. صبح روز دوم با چهار نفر ديگه براي صعود به قله از تيم اصلي جدا شديم و باسرعت بيشتري راه افتاديم، بقيه تيم هم كمكم خودشون رو روي گردنه رسوندن، صعود بسيار سختي بود، يك ساعت آخر دقيقا زير قله بوديم ولي مجبور شديم تمام آن را براي صعود دور بزنيم و من مثل هميشه قبل از رسيدن به خودم فحش ميدادم كه چرا اومدم كوه ولي كمي بعد وقتي روي قله زيباي سيالان شروع كرديم به خوندن " اي ايران اي مرز پرگوهر"فقط شادي در وجودم موج ميزد، يك لحظه انگار تمام دوستاني كه روزي روي يك قله در آغوش گرفته بودمشون اومدن جلوي چشمام. بايد اون بالا باشي تا با تمام وجود درك كني لذت ديدن اون همه ابر توي آسمون كه زير پاهاي تو هستن و تو كه دوست داري بپري روشون و همون طور شناور بشي تا بري و توي آب دريا بيفتي پايين.
از سمت ديگر قله پايين آمديم، روي برف ها سر خورديم و نزديكيهاي ظهر به بچه ها رسيديم. بعد از كمي خرت و پرت خوردن راه افتاديم، دو ساعتي از مسير سنگي گذشتيم تا به دامنههايي رسيديم كه دو طرفمان در شيب تند كوه پر بود از گل هاي سفيد، زرد، بنفش و قرمز و مه كه پوست آدم رو نوازش ميكرد و خيسي آب روي موها چه حس تكرار نشدني ايجاد ميكرد در درون مان. بعد در طول راه گهگاه مجبور بوديم از يخچال هاي طبيعي كه در مسيرهايي كه آفتاب نميخوردند عبور كنيم كه خود هيجان و ترس را بيشتر ميكرد. كمي مانده به غروب به جنگل رسيديم و در مه و تاريكي هوا به سختي راه را پيدا كرديم تا رودخانه. با تاريكي هوا همان جا كنار آب شامي مختصر زديم و روي پهن گوسفندان و با شرشر آب تا صبح تخت خوابيديم، روز سوم ابتداي مسير حركت در كنار رود خانه بود و بعد يك دشت بزرگ با گاو هايي كه كمتر ديده ميشدند و باز جنگل و مه و خنكي و خيسي كه روي گونههايم و حتي از زير عينك روي پلك هايم حس ميكردم چقدر دوست داشتني بودند. با رسيدن به عسل محله يك وانت گرفتيم و پشتش تا خود تنكابن توي بارون شعر خوانديم و آواز سرداديم و عكاسي در تمام اين 3 روز بخش جدا نشدني در تمام شاديهايم بود. نزديكي هاي شب هم دريا بود و ما، آتش بود و سيب زميني ذغالي كه آخ ميچسبد بعد از اين همه خستگي.
البته بايد بگويم تا فكر نكنيد همه چيزش خوب بود و لذت بخش: من روز دوم اولين و بزرگترين اشتباه كوهنورديم را كردم، وقتي تيم از كوه پايين ميآمد من كه جلوي همه مسير يابي ميكردم جايي ميان دو دره كه بايد 20 دقيقه اي از مسير پاكوبي پايين ميرفتيم به دليل مه شديد راه را پيدا نكردم و حدس زدم بايد از يكي از دره ها توي برف سر بخوريم، خودم اول سر خوردم ولي چون مه خيلي شديد بود انتهاي مسير واضح نبود بعد از 200 متر سرخوردن روي برف مسير برفي كم عمق شده بود و سنگهاي ريز درشت از برف بيرون زده بودند. خودم رو با خوردن به صخره اي نگه داشتم ولي بچه ها پشتم راه افتاده بودند، يكي يكي با سرعت ميآمدن هر يك را به شكلي نگه داشتيم ولي ادامه مسير ممكن نبود، با كلي درد سر و عبور از منطقه سنگي برگشتيم توي مسير اصلي. بجز يكي از بچه ها كه پشتش ضرب ديده بود بقيه مشكل خاصي نداشتند ولي همه ترسيده بودند و همين باعث شد روحيه خود را كمي از دست بدهند و هر بار كه بايد به صورت عرضي يخچالي را ميبريدم همه دست پاچه ميشدند. خلاصه هر جوري بود راههاي غير هموار تمام شد، اين خيلي سخت است كه يك تيم به خاطر اشتباه تو به دردسر بيفتد.
بعد از مدتها توي كوه "سر اومد زمستون "، "زده شعله در چمن" و كلي شجريان خواندم.
اين 3 روز جاهايي كه موبايل آنتن ميداد به چند نفري زنگ زدم چند نفري هم نتوانستم پيدا كنم، چند تا دوست هم خيلي دلم ميخواست بهشون زنگ بزنم ولي شماره اي ازشون نداشتم.
رضا در مورد برنامه نوشته و چند تا عکس قشنگ هم گذاشته.
فردا براي سه روز ميروم كوه. قرار است از مسير كوه هاي الموت- قله سيالان- دره دوهزار برويم شمال. بيشك اين مسير يكي از زيباترين مسيرهاي كوه نوردي است كه در اين فصل سال ميتوان رفت.
همين هفته پيش بود كه دلم كلي جنگل خواسته بود، وقتي ياد جنگلهاي بكر يا اون دره وسيع سرسبز كه پر از گاوهاي خوشگل ميافتم از همين حالا حسابي ذوق ميكنم. دوربين عكاسيم رو هم ميخوام آتيش كنم و بعد از مدتها در دل طبيعت عكس بگيرم. فقط اميدوارم توي مه برسيم به اون جنگل شاهكار، تا خيسي هوا رو روي گونه هام حس كنم.
این روز ها بیش از هرچیز به روابطم با آدم ها فکر می کنم.
به دوستان قدیمی، به دوستان جدید، دوستان مجازی و از همه مهمتر دوستان نصف و نیمه که باید هر چه زودتر تکلیفشان را مشخص کنم.
تابستان با آن گرماي مزخرفش كه هر سال از مدت ها قبل وعدهاش ميدهد از راه رسيد و ميدانم آمده تا ناي حركت را از پاها، فكر و جان من بدزد. سر صبح كه خواندم امروز روز آغازين تابستان است گويا ديگر حرفها در گلويم و افكار در ذهنم نميمانند، زود تبخير ميشوند. ديشب هزار حرف داشتم براي نوشتن و گفتن، اما امروز تند خالي شدم، مثل ظرف آبي كه تا قطره آخر سركشيده باشندش.
در اين گرماي هوا پياده رويهاي طولاني هم زجر آور ميشوند، ديگر با اين آفتاب تند كه انگار تمام وقت مستقيم ايستاده بالاي سر سوژهات، نور پردازي براي هيچ عكسي لذت بخش نيست. حتي صداي آرامش بخش شجريان هم كه مي خواند: " خورشيد مي ز مشرق ساغر طلوع كرد " ديگر آن شادابي گذشته را براي تو به ارمغان نميآورد.