جمعه صبح با رضا و محسن ميرسيم اصفهان، فردايش امتحان الگوسازي داريم. درِ واحدخوابگاه را كه باز ميكنيم احسان قليان را چاق كرده و دودها را به هوا ميدهد، با اين خستگي قليان ميچسبد. بعد از قليان براي خريد تخم مرغ بيرون ميروم. صبحانه كه تمام ميشَود ساعت حدود هشت و نيم است، خير سرمان ديشب با قطار آمديم كه وقتي رسيديم خسته نباشيم ولي هيچ كدام خوب نخوابيديم (دليل كه نميخواهد هزار جور سر و صدا و توقف هاي الكي و....اصلا اگر ميخوابيديم جاي تعجب داشت).
از خواب كه بيدار ميشويم ساعت ده و نيم شده. من چايي ميگذارم و كاظي (كاظم ) ذغال، قليان بعد از خواب حسابي ميچسبد. كمي از وضع مملكت حرف ميزنيم و بعد هم كه نوبت فوتبال است. نزديكي هاي ظهر ميگويم بچه ها ناهار را بزنيم و بريم سرِ درس. با احسان و رضا براي خريد ناهار بيرون ميرويم. به بقالي كه مي رسيم در حال انتخاب كنسرو هستيم كه آقا محسن (مغازهدار كه دور را دور ما را ميشناسد ) ما را به زور براي ناهار به كبابي اول بازار دعوت ميكند ( ما داريم از تعجب ميميريم كه چه صنمي با آقا داريم كه ناهار ما را مهمان ميكند آن هم اصفهاني جماعت) خلاصه كباب معمولي سفارش ميدهيم سلطاني روي ميز ميبينيم، نوشابه ميخواهيم آقا محسن برايمان از مغازه ماؤالشعير ميآورد و... القصه ما نفهميديم ناهار خورديم يا خجالت. به خوابگاه كه مي رسيم يك ساعت طول ميكشد تا كل داستان را يك به يك براي 5 نفر ديگر واحد تعريف كنيم و مسئله را مورد بررسي دقيق قرار دهيم. بعد از اين غذاي چرب خوب حتما قليان ميچسبد. درميان دود جزوه ها را باز ميكنم، ورقي ميزنم چشمانم سنگين شدهاند و روي هم ميافتند ميگويم تا شما شروع كنيد من يك چرت نيم ساعته ميزنم.
كاظي بيدارم ميكند كه پاشو بريم بازي آرژانتين را ببينيم . عجب بازي شاهكاري است آرژانتين شش تا ميزند چند دقيقه بعد مسيج ميرسد كه استقلالي ها ديگه ناراحت نباشن يكي به جمع ششتايي ها اضافه شد. بالا كه ميرويم احسان قليان را رديف كرده مثل اين كه اين يكي حسابي كام ميدهد. ذغال ها كه خاكستر ميشوند چاي را داغ داغ سر ميكشم، يكي هم ميريزم و ميگويم: اين جا نميشه درس خواند من ميروم سالن مطالعه. ده دقيقه بعد تلفن همراه زنگ ميخورد: پاشو بيا بالا شام حاضره . برگهها را ول ميكنم و پله ها را دو تا يكي بالا ميپرم (آنهايي كه خوابگاه بودهاند ميدانند با هر ثانيه تاخير مقداري از سهم غذايت كم ميشود.) بعد از قليان با كاظي ميرويم آخر بازي هلند را ببينيم. كمي دنبال جزوها ميگردم كه يادم ميآيد سالن مطالعه جامانده، خودم را به آنجا ميرسانم همين كه پشت ميز مينشنيم گوشي به ترتيب زنگ ميخورد. مامان و خاله و دايي و رفقا يكي يكي ياد ما ميافتند. مامان اولين جملهاي كه ميپرسد اين است كه: درس خواندهاي؟ حرف را ميپيچانم و موضوع را عوض ميكنم.
پايين خيلي گرم است نميشود تمركز كرد. بالا كه ميروم مجيد درحال تنبك زدن است، احسان قليان ميكشد، من هم چايي ميريزم و مينشنينم. نيم ساعتي آواز ميخوانيم از جواد يساري تا هايده از مرا ببوس تا شد خزان. بچه ها از واحد هاي ديگر هم آمدهاند، با وحيد در مورد كتاب هاي جديدي كه خواندهايم حرف ميزنيم. رضا هم داستان ميدان هفت تير دوشنبه را پيش ميكشد و من مجبورم كل برنامه را براي همه تعريف كنم.
اتاق كم كم خلوت ميشود و من همان گوشه جزوهها را كمي ورق ميزنم خواب كمكم بر من چيره ميشود كه كاظي قليان را جلوي من ميگيرد و ميگويد چاقش كن. ديگر خماري و خواب در هم ميآميزند. با احسان قرار ميشود صبح زود بيدار شويم و درس بخوانيم.
صبح بعد از شستن دست و رو صداي احسان ميآيد كه داد ميزند: بيا اول يه كام بگيريم بعد درست حسابي ميشينيم سر درس.
هرگز از مرگ نهراسيدهام
اگر چه دستانش از ابتذال، شكننده تر بود.
هراس من _باري_ همه از مردن در سرزميني است
كه مزد گور كن
از آزادي آدمي
افزون تر باشد.
ا.شاملو
اين روز ها آنها را كه ميشود تفكراتشان را به زنجير ميكشند و ديگران را كه نميشود خودشان را به بند در ميآورند.
آشفتهام، اين بگير و ببند ها انگار خاتمه ندارد. از گوشه و كنار خبر گرفتن اين و آن به گوش ميرسد. حداقل ده وبلاگ را كه من به آنها سر ميزنم در همين چند روز فيلتر كردهاند.
در مورد دوشنبه خيلي ها نوشتند ولي حيفم ميآيد كسي نوشته هاي معصومه ناصري و عباس معروفي را نخواند.
به قدري آشفتهام كه حتي پياده روي هاي طولاني هم آرامم نميكند.
· دختر ميدود پشتش هم چند نفري باتوم به دست، دختر از آنها فاصله مي گيرد كه ناگهان باتوم محكمي از كنار به او برخورد ميكند. مأمور ديگري كه فرار او را مي ديده به شدت ميزندش، دختر نقش زمين مي شود. دستش را مي گيرم و بلندش ميكنم دختر با تمام توان شروع مي كند به دويدن.
· آقا ببخشيد، بر ميگردم، زني مسن روي سكويي نشسته و به من ميگويد آقا اين را برايم باز ميكني، بطري آب را به دستم ميدهد و دو دستش را روي فرق سرش ميگذارد، از درد بر خود مي پيچد دختري مي گويد: شما را هم زدند. آهسته ميگويد: كمي، ازمن تشكر مي كند و كمي از آب مي نوشد. تمام بدنش ميلرزد.
خستهام، خيلي خسته از صبح در خيابان اين طرف آن طرف ميروم ولي ذهنم از بدنم خسته تر است، ديگر ذهنم قدرت درك خيلي از تصاوير را ندارد، نميتوانم تحليلشان كنم، سخت است برايم ديدن درد و رنجي كه بر اين مردم ميرود، سخت است برايم دختري را ببينم كه زير باتوم زني سر خم ميكند، سخت است برايم ديدن زني هم سن مادرم كه روي زمين ميكشندش و من نمي توانم هيچ كاري بكنم، سخت است برايم ديدن كنك خردن پسري زير دست و پاي مامورين انتظامي و....
شايد نميتوانم خودم را ببخشم از اين كه مثل خيلي ها ايستاده بودم ميان جمعيت و آنجا كه بايد يا جلوتر نميرفتم و يا دير ميرسيدم.
اين بار حرفهاي تر عمل كردند، اصلا نگذاشتند تجمعي ايجاد شود كه نياز باشد پراكندهاش كنند. از همان قبل از پنج اجازه توقف به هيچ كس نميدادند.
عكس هاي آرش همه چيز را نشان ميدهد.
دوستان قديمي تر اين روزها هر كدام كه من را ميبينند يكي به شوخي، ديگري به جد مي گويند: چه شد كه اين طوري شدي؟ و من با خنده و شوخي از كنار همه حرف ها ميگذرم. ولي تنها كه ميشوم، با خودم كه فكر ميكنم، ميدانم چه ميگويند. مني كه تا دو سال پيش داشتم پله هاي نردبان پيش رو را يك به يك و به سرعت طي ميكردم و بالا ميرفتم، كم كم از همان دو سال و نيم پيش كمي از نردبان پايين آمدم و در جاده اي كفي شروع كردم به حركت تا نردبان ديگري پيدا كنم براي بالا رفتن. ديگر آن نربان قبلي راضيم نميكرد، هرچند آينده اي روشن در بالاي آن نمايان بود، اما روشنايي كه براي من با حقيقت همراه نبود. همين شد كه ديگر آن من قبلي با مرور روزها دست خوش تغيير شد و امروز هم همچنان در بي قراري و تغيير است. ديگر آن شخصيت اتو كشيده كه بزرگ بود و همه به ديده احترام به او مينگريستند برايم جذابيتي نداشت. خود بودن را به همه آن زيبايي هايي كه ديگران مي پسنديدنش ترجيح ميدادم و خواستم يك آدم معمولي باشم با تمام افكارم كه مخصوص خودم است. پس براي بدست آوردنشان به تنهايي تلاش كردم. از همين جا بود كه فرق پيدا كردم با دوستان قديمي تر و همين شد كه ديگر آن ها كس ديگري را در من مي بينند كه شايد با سليقهاشان جور در نمي آيد.
نميدانم شايد هم من در اشتباه باشم و مي دانم اگر روزي بخواهم برگردم سر همان نردبان اول بايد بسيار بيش از اين ها هزينه بپردازم تا شايد به شود اين روز ها را جبران كرد. ولي ترديد ندارم راهي كه امروز در آن حركت مي كنم را دوست دارم.
« در درونم چيزي اتفاق افتاده بود و بدترين چيز ها هميشه در درون آدم اتفاق مي افتد. اگر اتفاق در بيرون بيافتد، مثل وقتي كه اردنگي ميخوريم،ميشود زد به چاك. اما از درون غير ممكن است وقتي به اين حالت دچار ميشوم، مي خواهم بروم بيرون و ديگر به هيچ كجا برنگردم. »
چند روزي است " زندگي در پيش رو" رومن گاري را ميخوانم با ترجمه مثل هميشه خوبِ ليلي گلستان.
كتابي در نوع خود بينظير، داستان پر از تضادهای جالب است، تضاد زندگي و نكبت، تضاد خوشبختي و بدبختي و تضاد سياهي و سپيدي. در داستان پسر مسلماني را مي بينيم كه از مادري روسپي زاده شده و بهترين آرزويش اين است كه توأمان پاانداز و پليسي بزرگ شود. با پير زني يهودي زندگي ميكند که هنگامی كه از همه جا در ميماند عكس هيتلر را نگاه ميكند تا نيرو بگيرد و بهترين رفيقش پيرمرد مسلماني است كه قرآن و ويكتور هوگو را بسيار دوست دارد و در جايي از داستان، آن هنگام كه ميخواهد در مسجد نماز بخواند بلند داد مي زند:« واترلو، واترلو، دشت غمزده » و يا در ادامه روايت هاي متناقض روسپيان چنان به تصوي كشيده شدهاند كه گويا بهترين زنان دنيايند.
به نظرم گاري تحت تاثير تفكرات پست مدرن در كتاب ديگرش مردي با كبوتر ابتدا نهاد هاي بشري كه نمونه هاي بارزش سازمان ملل و يا رسانه ها هستند را به ابتذال مي كشد و در اين كتاب به نهاد هايي بدوي تر مثل اديان و يا اصول اخلاقي حمله مي كند، دست ميگذارد روي نقاط كورشان و آنها را سخت در چالش و قرار ميدهد و در مقابل به اصالت حس هاي دروني و اوليه انسان همچون ترس، وحشت، اميد، عشق و دوست داشتن اشاره ميكند.
در كنار همه اين ها ميتوان از زبان شيرين پسرك در روايت داستان هم كه دوست دارد اداي آدم بزرگ ها را در آورد به شدت لذت برد، آنقدر كه خودت را رها كني و گاه بلند شروع كني به خنديدن.
« تنها آزادي است كه معنا دارد و من به آن تساوي حقوق انسانها معتقدم كه در مورد همه افراد مصداق داشته باشد.
من با هر كس كه آزادي انسان را به بند بكشد خواهم جنگيد و معتقدم كه آزادي رهايي انسان براي تعالي است. »
آنتوان دوسنت اگزوپري : خلبان جنگي
22 خرداد، ميدان هفت تير، ساعت 5_6 : تجمع مسالمتآميز زنان در اعتراض به قوانين زن ستيز
مي رويم" يس " بخوانيم، كتك بخوريم و برگريديم. دعا كنيد كه برگريديم.
پریشب با امير و مقداد زديم به كوه و چهار و نيم صبح با كمال پررويي رفتيم منزل مهدي خلجي و خود رابه يك كله پاچه مشتي دعوت كرديم، كه بايد حداقل 3 بار ديگر كوه برويم تا اثرات آن محو شود.
القصه لذتي دارد وصف نشدني اين كوهنوردي شبانه با دوستاني شفيق، آسمان پر ستاره با نسيمي خنك و يادها و آدمهاي بسيار كه در ذهنت مرور ميشوند.
ديشب داشتم دنبال يك كتاب كوچك ميگشتم كه زود تمام شود و آشفتگي درونم را كمي كم كند. "هميشه قهوه را تلخ ميخورم" (داستان كوتاه) را خواندم. عجب افتضاحي بود. از انتشارات چشمه بعيد ميدانستم قبول كرده و چنين مزخرفاتي را چاپ كند. از كل مجموعه فقط داستان "پارك باران زده" نسبتا خوب بود.
درست وقتي كه داشتم تصميم ميگرفتم براي يه مدت طولاني برا كسي نامه( ايميل) ننويسم دوتا نامه برام اومد و تصميم من و برا يه مدت طولاني به تاخير انداخت. اولي از طرف صنم بود كه انقدر گنده، كامل و خوب بود كه كلي ذوق مرگ شدم. دومي هم يه نامه خوندني همراه با كلي حس هاي خوب بود كه يه دوست جديدي برام فرستاده بود. تازه اين دوستم كلي شجريان گوش ميده و من انقدر باهاش حس هاي مشترك دارم كه كلي شگفت زده شدم.
بعدم ديشب از ساعت 1 تا 2:30 داشتم با يه دوست ديگه حرف مي زدم كه كلي حرفاش آرامش بخش بود و من كلي ازش ممنونم.
حالا بايد دوباره بشينم و كلي نامه برا اين و اون بنويسم كه خيلي وقته قولش و بهشون دادم يا دلم ميخواد بنويسم و هنوز نشده.
برا امشب دلم كوه ميخواد.
از دیشب که سوار اتوبوس شدم تا همین چند دقیقه پیش که در این شهر دور پیاده شدم حتی یک لحظه هم چشم روی چشم نگذاشتم. سفر های این جوری را دوست دارم. رهای رها از همه چیز. می توانی تا دوست داری به مسافر هایی که خوابند نگاه کنی و ته دلت لذت ببری از بیداری خویش و افسوس بخوری ساعت های طولانی که در خواب گذرانده ای و فکر کنی به همه چیز و همه کس به هر آنچه دیری است یادشان نکرده ای.
دلم که برای کسی تنگ می شود، عزم سفر که می کنم، کوله ام را پشتم می اندازم و راه می افتم. مهم نیست که قطار دارد یا اتوبوس، همراهی هست یا اینکه تنهایم. مهم کندن و رفتن است. این که هنوز بدانم نچسبیده ام به این تجملاتی که هر روز بیشتر چشمک می زنند. مهم آن بی قراری است که در سفر بیشتر از پیش حاصل می شود و من دوستش دارم.
ميترسم، براي مانا ميترسم، هيچ ربطي ندارد ولي گرفتن مانا و مهرداد مرا ياد چند سال پيش مياندازد كه دو تا از دوستانم را گرفتند ( نشريه موج را بخاطر داريد ) جرمشان اين بود كه به امام زمان توهين كردهاند. حكم اوليهاي كه برايشان صادر شد اعدام بود. بايد اين دو را ببينيد تا بفهميد عجب آدم هاي نازنين و شاهكاري هستند. آن داستان با گفتن اين كه ما اشتباه كرديم و ندانسته نوشتيم و ... و به جهت اين كه خيلي ها دنبال كارشان بودند ختم به خير شد و به آنها عفو داده شد. ولي براستي كسي كه كمي از دنياي داستان سر در ميآورد يا هر كسي كه كلهاش را بكار ميانداخت مي توانست بفهمد هيچ اهانتي به امام زمان در آن صورت نگرفته، بلكه يك تكنيك داستاني خيلي ساده است كه آقايان از آن هيچ چيز نفهميدهاند. جالب تر از آن خاطراتي است كه آن دو بعد از آزاد شدن تعريف ميكنند مثل اين كه آقاي قاضي مرتضوي مشهور در دادخواست رسمي اش 3 تا غلط املایي داشته و يا در مقالهاي كه خطاب به شمس الواعظين نوشته شده بود جرم توهين به شمس تبريزي را برداشت كرده بود. خوب خوشبختانه آن دو دوست من آزاد شدند و نويسنده اصلي آن متن هم آدم نسبتا معروفي شده و هر چند وقت يك بار نامش را به عنوان هاي مختلف انتهاي برنامه هاي تلويزوني مي شود ديد.
اما هراس من همه از كج فهمي هايي است كه امروز بسيار بيشتر از آن سالها است، همين است كه براي مانا ميترسم، ميترسم كه اثير اين كج فهمي ها شود و بخواهند آتش معركه را با او خاموش كنند.
ديشب به طور كاملا اتفاقي روشنك خانوم (خواهر صنم ) و پسر گلش رو جلوي سينما فرهنگ ديدم و اون گفت كه تصميم صنم براي ننوشتن قطعيه، پس من از ديشب مشتريه خورشيد خانوم انگليسي شدم.
هفته پيش نامهاي از دانشگاه دوره كارشناسي به دستم رسيد، با هزار ترس و لرز كه نكند بدبخت شديم و فلان استاد نمره قبولي ما را بعد از 1 سال به نمره زير ده تبديل كرده (در آن دانشگاه هيچ چيز بعيد نيست) و مدركم لنگ در هوا شده باشد نامه را باز كردم و ديگر به راستي داشتم شاخ در ميآوردم چون به جشن فارغ التحصيلي دعوت شده بودم. در ذهن مدام با خود تكرار ميكردم: ما را به خير تو اميد نيست شر مرسان.
ديروز شيك و پيك و تر و تميز با دلشورهاي در دل به همراه يكي از دوستان به دانشكده رفتيم، در جشن شركت كرديم و سوگند خورديم كه در تمام زندگي به دنبال حقيقت باشيم. سوگند خورديم كه عدالت را در هر جايگاهي كه بوديم رعايت كنيم. سوگند خورديم كه در هر رتبه علمي و مقام اجتماعي كه قرار مي گيريم فروتن باشيم. سوگند خورديم كه همه دانش و توان خود را در راه خدمت به مردم و ميهن عزيزمان به كار بنديم و براي اعتلاي دانش و سربلندي كشورمان از هيچ كوششي دريغ نورزيم. سوگند خورديم كه خون مردم را در شيشه نكنيم. سوگند خورديم كه زياد دزدي نكنيم. سوگند خورديم كه به عهدهاي مان جاهايي كه دوست داريم پايبند باشيم. سوگند خورديم كه هر جا ضرري برايمان ندارد دروغ نگوييم و . . .
و من تا پاسي از شب فكر ميكردم: اين روز ها بايد براي بديهي ترين اصول ذهني و واضح ترين وظايفت هم سوگند بخوري.
مانا نيستاني را از آن چند سال پيش كه نميدانستم مانا اسم زن است يا مرد دورا دور ميشناسمش. از آن زمان ها كه بعد از نيك آهنگ كاريكاتورهاي اورا بيش از ديگران دوست داشتم و امروز بهتر است حرفي نزنم چون به خوبي بقيه نمي توانم برايش بنويسم. لينك هاي مرتبط را در وبلاگ پرستو مي توانيد ببينيد.
در همين ارتباط به كسوف هم سري بزنيد.
پنداشتیم تهی دستیم و بی چیز،
اما زمانی که آغاز شد از دست دادن همه چیزی،
هر روز برایمان خاطره ای شد،
آنگاه شعر سرودیم
برای همه آن چه داشتیم،
برای سخاوت پروردگار.