ديشب تو خواب بعد از دو سال دوباره پيدات شد، بعد از اين كه داشتم فراموشت ميكردم، گذاشته بودمت كه بري و رسوب كني ته ذهنم، تا آدمها و خاطرات تازه بيان و جات رو پركنن.
" چراغ اتاق كه روشن باشه يعني استاد هست. در اتاق رو مي زنم و آروم بازش ميكنم. رو صندلي استاد كه روبروي دره كسي نيست، در كه كامل باز ميشه تو رو ميبينم كه رو اون صندلي كناري نشستي و مثل هميشه سرت با يك كتاب گرمه، تا من و ميبيني هول ورت ميداره و تو همون 2 متر جا ميدوي سمت من، انگار اصلاً اومدي منو ببيني، مني كه هر ماه يكي دوبار اونم به اتفاق اين طرفا پيدام ميشه. جلوم كه ميرسي قبل از سلام تو چشمام نگاه ميكني و ميگي: هنوز سر پيشنهادت هستي و من با شيطنت چشمام رو ميدزدم و جواب ميدم: كدومشون؟ سرت رو ميندازي پايين و آروم مي زني زيره خنده، منم قاهقاه ميخندم. ميخوام در آغوش بگيرمت، از زمين بلندت كنم و تو فضاي اتاق بچرخونمت كه يادم ميافته اون قديم ها سخت مؤمن بودي."
و من ديشب در خواب، با نگاه تو دوباره ايمان آوردم.
از امروز دل مجنون شجريان را عشق است.
در راستاي این كه رئيس جديد دانشگاه ما در مراسم معرفهاش گفته: ما كاري به روش هاي شهر سازي در دنيا نداريم بلكه بايد دانشجوها را جوري آموزش دهيم كه شهرهاي اسلامي بسازند و از آن جا كه در ميان هم دانشگاهيهايم من جزء مؤمن ترينشان هستم (جدي ميگم ) احتمالا تمام اميدشان به من است. من هم در راستاي نا اميد نكردنشان چند تا طرح به ذهنم رسيده كه بزودي ميخواهم به شوراي شهر تهران ارائه كنم.
1_ تمام جداول بلوكي و بتني وسط خيابان ها را برداشته و به جاي آن ها گونيهاي خاك بگذاريم. از خصوصيات اين طرح به ياد آوري فرهنگ جنگ و جهاد است. البته در صورت لزوم (حمله آمريكا) ميشود از آنها به عنوان سنگر هم استفاده كرد.
2_ ارتفاع اين گوني هاي خاك را به جاي نيم متر مرسوم، تا حدود 5/1 تا 2 متر افزايش دهيم. اين طرح در راستاي جهاد اكبر يعني همان مبارزه با نفس ميباشد، چون ممكن است در دو لاين روبروي سرنشينان دو ماشين از لحاظ جنسي متفاوت باشند كه علاوه بر نگاه به نامحرم ممكن است به ايجاد تصادف هم بيانجامد.
3_ از آن جا كه سينما سر چشمه اي غربي دارند و غربي ها فقط به فكر تهاجم فرهنگي هستند. تمام سينماها، كتابخانههايي كه در آن مطالعات غير ديني (فقط هم اسلام) انجام مي شود و تمام ورزشگاهها به جز چهار رشتهاي كه در اسلام به آنها توصيه شده جمع شوند و به جاي آنها مسجد، هيأت، مصلي و محلي مخصوص شتر سواري ايجاد كنند.
4_ بدان جهت كه نشانه هاي شهري از بارز ترين نكات مهم در شهرسازي هستند و از آنجا كه برج ميلاد ديگر نشان شاخصي براي تهران است پيشنهاد مي شود اين برج خراب شده و يك برج ديگر به شكل مناره مساجد كه طبقات آن هم فقط كار كرد مذهبي داشته باشند به جاي آن ساخته شود تا ديگر شهر اسلامي ما از كيلومتر ها قابل شناسايي براي كساني كه هنوز با شتر سفر ميكنند باشد.
جدا از شوخي دوست دارم تابستان روي اين موضوع كار كنم: از آنجا كه اكثر شهرسازان تاريخ مرد بوده اند شهرهاي كشور هاي مختلف با استانداردها و تفكراتي مردانه ساخته شدهاند يا نه از نظر جنسيتي تفاوتي در ساخت شهرها وجود ندارد. اگر كسي در اين زمينه مطلب يا مقالهاي كه بتونه كمكم كنه ديده لطفا به من معرفي كنه.
بايد دكترم رو عوض كنم، نامرد هنوز نسخه نه پيچيده شروع ميكنه به اجراي درمانش.
ديشب وقتي سوار قطار شدم بلندگوي كوپه شروع كرد به خوندن: ساعت، ديوار، چشمم، قلبم، نميياي، نميياي، نميياي . . .آلبوم، گريه، نامه، عاشق، نميخواي، نميياي، نميياي . . .
از شانس ما كليد خاموش كردنش هم مشکل داشت و ما مجبور بوديم به تحمل صداي بلند اون. دو سه دوري كل آلبوم رو خوند تا من دیگه نفهميدم كي خوابم برد. ساعت نزديكاي چهار بود كه دوباره با صداي بنيامين از خواب پريدم كه ميخوند: نيمكت، گيتار، پاييز، مهتاب، ميمونم، ميميرم، نمييايي، من گرم، تو سرد، بر گرد، برگرد.
وارد خيابون ميشم تو اولين تاكسي سر خيابون ميشينم. ماشين كه پر ميشه راننده دكمه ضبط رو ميزنه : چشمام و رو هم مي ذارمُ، تو رو به يادم مييارمُ . . . ميگم آقا قربونت اين و بيزحمت كمش كن، راننده یه نگاهی چپ چپ می کنه جواب ميده من از سرِ شب تا حالا بيدارم اگه كمش كنم خوابم ميگيره. خودم رو تو صندلي جابجا ميكنم و با دستم كمر بند ايمني رو چك ميكنم تا مطمئن بشم كار ميكنه.
ماشين بعدي كه سوار ميشم آقاي شماييزاده داره ميخونه: آخه گيتار من آهنگاي خوبي از بره، تو نباشي اون منو به خيلي جاها ميبره ... ميگم: آقا يه چيز بهتر بذار گوش كنيم. ميگه: بنيامين دوس داري. حول ميكنم و ميگم: دمت گرم پشيمون شدم همين خوبه.
سر كوچه كه از ماشين پياده ميشم نمی دونم کی اين عبارت لعنتي افتاده تو دهنم و همش تا خونه زير لب زمزمش ميكنم: گيتار رو با خودت نبر، گيتار و با خودت نبر...
دیروز به دعوت مصطفی (مهاجری) عزیز در سمینار یک روزه فلسفه علم در دانشگاه شریف شرکت کردم. سمینار ابتدا با خوش آمد گویی و مقدمه ای از دکتر گلشنی آغاز شد و بعد دو سخنران صبح و چند نفری هم بعد از ظهر مقالات خودشان را ارائه کردند و من در سه تا از سخنرانی ها شرکت کردم. از مقاله اول چیز زیادی نفمیدم، کلی خمیازه کشیدم و این ور و آن ور را دید می زدم تا چهره آشنایی یا آدم کت و کلفتی پیدا کنم (خوشبختانه: دکتر مجتهدی، دکتر سروش - پسر سروش معروف- و چند نفر دیگری که من به اسم نمی شناختمشان پیدا شدند). نوبت به مقاله خود مصطفی رسید با عنوان: آیا تمایز تحلیلی - تألیفی جزمی است؟ ( تمایز تحلیلی - تألیفی در نزاع بین کارنپ و کواین). کلی شانس آوردم که جدیداً کمی با نظرات پزیتیویستی و تفکرات فلسفه علمی کارنپ آشنا شده ام و البته کاملا بر حسب اتفاق در سال روز مرگ کواین هم چند مقاله در مورد نظرات او و همچنین ایراداتی که به کارنپ می گرفت در شرق و چند روز نامه دیگر خوانده بودم و گر نه از این یکی هم هیچی نمی فهمیدم.( اصولا به جهت باز شدن شاخه فلسفه علم در حدود سال 1920 در دنیا و رونق آن در ده های 50 و 60 کاملا جزو علوم جدید محسوب می شود و در پی این مطلب کتب کمی از آن به فارسی ترجمه شده است و من هم که در انگلیسی بی سواد و...). عصر هم سخنرانی دکتر نسرین در مورد: مشاهده پذیر و مشاهده پذیر برای ما ( نظرات ون فراسن و نقد آن) برگزار شد که بسیار سخنرانی خوبی بود که نشان از تسلط ایشان در موضوع داشت.
بعد هم که یکی از دوستان با 206 آمد دنبالمان و با هم به اصفهان آمدیم و به قول علی قدیمی الان از اصفهان می لاگم.
آلما جان گفتي: زنده بودنی گاه پر از جنب و جوش و گاه پر از سکون چیزی شبیه یک مرگ خاکستری.
اين روزهايم، همه را همان سكون گرفته، بي تفاوتي، خستگي، پوچي، دلزدگي، شدهام آن حميد آخر تابستان هشتاد و يك. عين آن روز كه در حيات برق آن ميز گوشهاي برايت ياد داشتي را خواندم. همان كه نوشته بودم و هر سازي كه ميبينم بد آهنگ است، نوشته بودم چيزي براي بدست آوردن ندارم و امروز با كمي تفاوت كه يا خواستني ها آنقدر نزديكند كه كافي است دستم را دراز كنم تا بگيرمشان و يا آنقدر دور كه حتي تخيلشان هم در سر نمي توانم به پرورم چه برسد به در بر گرفتنشان. به جز يك يا دو نفر حوصله هيچ كدام از دوستانم را ندارم.
اين ايام همش ياد آن روز هاي خوب ميكنم: ياد شاه البرز، برج، جانستون، آن برنامه لعنتي خط الرأس داراباد – توچال و آن دركه ماه رمضان سال هفتاد و نه، ياد تو، آرش، حسين و آن ديوانه بازي هايش .
*****
گاهي وقت ها نميتونم بگم دلم چقدر برات تنگ شده، مثل امشب
" ليزا: تو نه. ولي گذشته چرا، مرده (سعي ميكند از پشت اشكهايش لبخند بزند.) خيلي دوستت داشتم ژيل، خيلي.
ژيل: يك جوري حرف ميزني انگار داري ميگي « خيلي زجر كشيدم ژيل، خيلي زجر كشيدم.»
ليزا: شايدم. وقتي عاشقم زجر ميكشم، جور ديگهاي بلد نيسم عاشق باشم. "
خرده جنايت هاي زَناشوهري: اريك امانوئل اشميت
يك نمايشنامه بسيار عالي با ديالوگهايي مملو از طنزي ظريف و تا حدودي سياه، با داستاني چند لايه و عميق كه هر لحظه من را با عبارت يا كشفي جديد به وجد ميآورد و صداي قهقه و شاديم را تا ته اتاق به هوا ميبرد. اين لحظههاي شاد را مديون دوستي نديده هستم كه چندين ماه پيش اين كتاب را به من معرفي كرد.
روزي حداقل 5 بار خورشيد خانوم رو باز ميكنم ولي هيچ خبري نيست.
اين وبلاگ تا اطلاع ثانوي عزا دار است.
اگه بگم ديگه وبلاگ نوشتن رو دوست ندارم شايد هيچكسي باورش نشه، ولي دقيقا همينطور شده. نه به خاطر حال و هواي اين روزهاي خودم كه شده يك معجون من درآوردي، بلكه فقط و فقط به خاطر اينه كه صنم ديگه نميخواد بنويسه و خورشيد خانوم رو بسته.
حس خيلي سختيه هرچقدر هم كه بخوام توضيح بدم نميشه. ارادتم رو در مورد وبلاگش قبلا نوشتم ولي اين با اون خيلي فرق ميكنه. وقتي آدم با يه چيزي بزرگ ميشه و يه چيزهايي مثل همين وبلاگ تو ذهنش با يه كسايي شكل ميگيره و كم كم به بلوغ ميرسه نبودن اون آدم ها در كنارش يه خلأ اساسي در ذهنش ايجاد ميكنه.
و من در اين 4 سالي كه وبلاگ ميخونم هيچ كسي رو به اندازه صنم موثر بر خودم نميدونم چرا كه يه جورايي با وبلاگ اون بزرگ شدم. ايام سخت و شيرين اون رو روز به روز تجربه كردم و ميتونم بشمرم. ولي هيچ روزي انقدر برام تلخ نبوده كه امروز هست.
انگار ديگه آيندهاي برام تو اين وبلاگ متصور نيست كه علاقه داشته باشم به نوشتن در اون.
پ.ن : اين نوشته به هيچ وجه يك حركت نمادين نيست، بلكه كاملا يك حس شخصي است.
اين روزها، هر ساعت، هر دقيقه، هر ثانيه و هر لحظهاش را انتظار ميكشم. نميدانم انتظار چه را ميكشم، منتظر كه هستم، شايد يك اتفاق كه از اين وضع بيرونم بكشد. يك آدم كه دستم را بگيرد و ساعتي چند با هم قدم بزنيم. يك روز خوب كه از خواب برخيزم و دنيا عوض شده باشد، يا هديهاي كه كسي به من بدهد. موفقيتي، تغييري و هر چيزي كه اميد را برگرداند. آيه اي تازه كه ايماني دوباره در من زنده كند. شعري كه به وجدم آورد. فيلم خوبي كه به فكر وادارم كند. دوستيه تازه اي كه بخواهم كشفش كنم.
انتظاري است بيهوده: نيمه ارديبهشت هم رسيد و مني كه بي جهت به آن جشنواره عكاسي آبرنگ اميدوار بودم هم خبري از آن نشد، كه قرار بود كارهاي راه يافته به نمايشگاه را تا همين روزها اعلام كنند. دست خودم كه نيست آن عكسي كه بيش از همه دوستش داشتم را بالاخره از ويترين اتاقم درآوردم و با چند عكس ديگر برايشان فرستادم. بايد حدس ميزدم عكسي كه من دوستش دارم لزوماً انقدرها هم عكس خوبي نيست.
بيهوده انتظار ميكشم اين روزهاي بهاري را كه مثل باد دور ميشوند از زندگي من.
در اتاق را می بندم و می آیم کنار بچه ها می نشینم، چای خیلی داغ است، قند را می اندازم در دهانم و با آن بازی بازی می کنم. رضا با خنده می گوید: تو هر وقت با تلفن حرف می زنی فاز و نولت با هم قاطی می شود، لبخند می زنم و چایی را لاجرعه سر می کشم.
بر می خیزم و دوباره بر می گردم داخل اتاق. احسان روی تخت دراز کشیده، می چرخد و صدای جیرجیر تخت بلند می شود. زیر لب و خواب آلود می گوید: نمی خوابی. سرم را به علامت نه تکان می دهم، پتو را روی سرش کشیده و برمی گردد رو به دیوار، دوباره جیرجیر تخت اعصاب من را تحریک می کند.
درِ بالکن یک متری اتاق را باز می کنم و می پرم روی لبه تراس، پایین را دید می زنم و زیر لب زمزمه می کنم " نردبان چه ارتفاع حقیری است". تا کف خیابان پنج متری بیشتر فاصله نیست.
ابتدای کوچه رو به رو نوشته بم بست " در زنجیر " ، چه عبارت قشنگی "در زنجیر"، چه حس نوستالژیکی در من ایجاد می کند این نام، چقدر به این روز های من می آید.
آسمان صاف است ولی یک ستاره بیشتر در آن دیده نمی شود، آن پشت ها مناره مسجدی با نور سبز دیده می شود، کابلهای برق با فاصله ها و شیب های مختلف و بدون کوچکترین نظمی در هوا معلقند و دیدم را کور می کنند، گاهی این سیم های سیاه هم چقدر می توانند مزاحم باشند، مخصوصاً وقتی می خواهی این مناره سبز را در دور دست ها بنگری، چقدر باید خم و راست شوی تا مسیر صافی برای دیدنش از بین این خطوطِ در هم پیدا کنی.
صدای خنده و بازی بچه ها بلند شده، تک ستاره هم انگار چشمک می زند و مدام از دید من پنهان می شود.
باد خنکی می وزد و کمی سردم می شود، نه از جنس آن سرما هایی که تا مغز استخوانم رسوخ می کند، بلکه شبیه سرمایی که همیشه با عرق سرد روی پیشانیم همراه است، از آنها که خشکم می کند و از پا درم می آورد.
ستاره را دوباره می بینم او هم بازی اش گرفته و سر به سرم می گذارد. او هم نمی داند حوصله بازی را ندارم. صدای خنده بچه ها بلند تر می آید.
همه چیز را مرور می کنم، ستاره، مناره، کابل های برق، تابلوی سر کوچه، کف خیابان، کاش چند متری بالا تر بودم. شاید هفت هشت متر کافی بود.
در را باز می کنم و بر می گردم پیش بچه ها .
رفيق جان اومد و برگشت و ما كلي كافه گردي كرديم، حرف زديم و درد و دل كرديم. برام يكي از بهترين هديههايي كه تا حالا گرفتهام رو آورده بود: يه كليپ بسيار زيبا از فيلم كازابلانكا و آهنگ شاهكارش ( همچنان كه زمان ميگذرد ) و كلي آهنگ گلچين ديگه به سليقه خودش، نزديك سليقه من، برام زده بود، بر خلاف من كلي از موسيقي سرش ميشه اين از آهنگ قشنگ وبلاگش معلومه.
قرار شده من بعدتر كه خواستم كافه بزنم اسم كافهام رو بذارم كافه بوگارت يا كافه ريك.
من تو این چند روز مثل بقیه روز های این مدت با خودم در حال مبارزه بودم و اون كه بر خلاف ظاهرش به خوبي و شادماني گذشته نبود، من كه بعد از مدتها چند تا عكس خوب گرفتم و اون كه گاهي برق گذشته رو تو چشماش ميديدم، اون كه كلي حرفاي خاله زنكي زد و من كه از حرف زدنهاي او كيف ميكردم، من كه گاهي دوست داشتم حرفاي جدي بزنم و اون كه به حرف هاي خسته كننده من گوش ميداد، اون كه در چند راهي گير كرده و من كه در هزار تو گم شدهام.
گاهی فقط از يكي انتظار داري درست شناخته باشدت، بعد وقتي اين انتظار هم برآورده نميشه انگار با سر افتادي ته دره.
فيلم the wall راجرواترز رو ديدين، مخصوصا اون صحنه اي كه رو ديوار داره دنبال يه روزنه ميگرده، الان من دقياقا در همون وضعيت به سر ميبرم.
گويا پاك ديوانه شدهام