تبليغاتX
صبا بی‌قرار
 

دنبال يه دوربين ديجيتال مي‌گردم براي تا آخر هفته بعد. اگه ندارين يه لنز مي‌خوام كه وايد و تله داشته باشه.

 

مهموني ديشب خيلي عالي بود يه مهموني مردونه حسابي، وقتي بچه‌ها بخصوص اونايي كه خيلي وقت بود نديده بودمشون مي‌اومدن كلي حال مي‌كردم. ديدن اين دوستاي قديمي كه الان هر كدوم براي خودشون كاره‌اي شدن كلي به من انرژي مي‌ده، ولي خوب جاي يه سري هم خيلي خالي بود.

 

دوست جونم فردا مي‌رسه تهران و من به مدت سه روز در دسترس نيستم. قراره اين سه روز كافه گردي كنيم و احتمالا كلي در مورد چيزهاي مختلف حرف بزنيم. هركي پايه‌است يه نداي كوچولو بده.

 

آهاي جماعت استقلالي پاشين جاي من هم برين استاديوم. يادتون نره كيك جشن قهرماني رو براي منم بيارين.منم قول مي‌دم از تو كافي شاپ شعار بدم و اگه شد همون جا موج مكزيكي هم راه مي‌اندازم.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 فروردین1385ساعت 11:22  توسط حمید رضا  | 

 

چه كساني از فكر كردن مي ترسند؟ چه كساني از آگاه شدن مردم مي‌هراسند؟ چه كساني از بلوغ فكري جامعه لرز بر اندامشان مي‌افتد ؟ چه كساني از فكر جمع شدن چند روشنفكر كنار هم شب‌ها خوابشان نمي‌برد؟ چه كساني ...

نياز به فكر زيادي ندارد: كساني كه بنياد قوي و محكم عقلاني براي اعتقادات خود ندارند، كساني كه حتي به باورهاي خود نيز ايمان كافي نداشته و از مبارزه رو در رو براي آنها مي هراسند، دقيقا اين آدم‌ها هستند كه سعي مي كنند هر راهي را بروند مگر شنيدن نقد ديگران، آنها كه حتي همّت مطالعه و تلاش بيشتر را نيز در وجود خود نمي‌بينند تا دلايل عامه پسندتري براي تفكرات خود بياورند، پس سعي مي‌كنند مردم را همچنان نادان و نابالغ نگه دارند تا مبادا در اين ميان كسي پيدا شود كه جايي خِرشان را بگيرد و بگويد نه اينطور كه شما مي‌گوييد نمي‌شود، اين ها اشتباه است، اين ها خرافاتي بيش نيست كه در سر اين بيچارگان فرو مي‌كنيد و هزار حرف ديگر. آنها كه بيش از آن كه به دنبال كشف حقيقت باشند به دنبال قرباني كردن براي بت هاي خود هستند. همين‌ها كه از سرگرداني جوانان استقبال مي‌كنند و از اين كه آنها را اسير خماري و مستي مي‌بينند در دلشان قند آب مي‌شود. اين ها كه حتي چشم ديدن مخالفان فكري خود را نيز ندارند، چه برسد به نشستن، بحث و مناظره با آنها. اينهايي كه حتي نمي‌دانند فقط گله گوسفندان است كه در آن همه يك جور فكر مي‌كنند. اين هايي كه فكر مي‌كنند مردم يا دوست و خودي‌اند يا دشمن‌خوني و خودي ها هر كاري كه خواستند مي‌كنند و دشمن هم كه تكليفش مشخص است. كافي است چشمت را به ‌روي حقيقت ببندي و خودي شوي.

اين داستان ادامه دارد تا هر جا كه حوصله نوشتن داشته باشي و حوصله خواندن. ولي من حتي بعضي روز‌ها فكر مي‌كنم در گله گوسفندان نيز گه گاه مخالفي پيدا مي‌شود.

 

جلوگيرى از برگزارى مجمع عمومى كانون نويسندگان ايران: مصاحبه با علي اشرف درويشيان

 

*****

 

آهاي ملت چهارشنبه‌ جلسه هفتگي خونه ماست پاشين بياين 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 فروردین1385ساعت 14:37  توسط حمید رضا  | 

 

هفته پيش مراسم ختم مادر استاد مصطفي ملكيان بود و من نتوانستم در مراسم شركت كنم، از قرار معلوم همه اصلاح طلب ها هم حضور داشتند البته بيشتر به اين جهت كه ايشان در اين اواخر فعاليت هايشان را كمي بيشتر كرده‌اند و بيش از پيش در جمع هاي اصلاح طلبان ديده مي‌شوند.

با شروع سال جديد من دوباره بعد از شش ماه با فلسفه آشتي كردم آن هم فقط بخاطر اين بود كه فهميدم استادم در دانشگاه فلسفه علم درس مي‌دهد. ديدن استاد به من آرامش مي دهد و كمي از فكر هاي اين روزها رهاييم مي‌بخشد.براي كلاس استاد فلسفه علم – كارنپ را مي‌خوانم كه پر است از ديدگاه هاي پزيتيويستي او و مني كه هنوز تكليف خودم را با تجربه گرايي و خردگرايي مشخص نكرده ام حسابي با خودم كلنجار مي‌روم.

به جاي فلسفه با سياست قهر كرده‌ام و در كنار آن مي‌خواهم تلويزون را هم تحريم كنم. حوصله نوشتن هم خيلي ندارم ولي زياد وبلاگ مي‌خوانم و اين طرف و آن وطرف سرك مي‌كشم. هر روز هم بين يك تا ده ساعت پياده روي مي‌كنم.

استاد كتابي را پيشنهاد كرده كه سخت مجذوبش شده‌ام : تسلي بخشي هاي فلسفه- نوشته آلن دو باتن.مي‌دانستم فلسفه شيرين است ولي حتی حدس هم نمی زدم که انسان را تسلي بدهد.

 

   

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 فروردین1385ساعت 11:22  توسط حمید رضا  | 

Broken wings

 

These broken wings can take me no further

I am lost ' and out at sea'

I thought these wings would hold me forever

And no to eternity

And far away I can hear your voice

I can hear it in the silence of the morning

But these broken wings have let me down

They can't even carry me home

In broken dreams that keep me form sleeping

I remember all the things I said'

Well I have broken all the promises

I said I would be keeping

They are gone' like leaves they fell'

 

KRIS D.BRG : at the end of a perfect day

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 فروردین1385ساعت 18:18  توسط حمید رضا  | 

 

خواندن اين نوشته براي اعضائ خانواده و فاميل ممنوع و براي كساني كه نشانه هاي دپرسي يا افسردگي  چه آني و چه مزمن دارند اصلا توصيه نمي‌شود.

 

*****

 

شلوار قهوه‌اي و تي‌شرت كرمي كه با آن هماهنگ است و من خيلي دوستشان دارم را مي‌پوشم، كوله آبي زيبايم را روي دوشم مي‌اندازم و از خانه بيرون مي‌زنم.

پياده روي را خيلي دوست دارم - معمولاً تنها - چون كمند كساني كه بشود با آن ها پياده راه رفت بدون آن كه مزاحمت شوند، به تو گير دهند، بخواهند بخندانندت و يا از خاطرات تلخ و شيرين گذشته برايت روايت كنند، وقتي كه تو حوصله هيچ كدام را نداري.

پيداه روي تنها را خيلي دوست دارم، چون كمند كساني كه نخواهند برايشان حرف بزني وقتي دوست داري آرام باشي و كمند كساني كه بايد گوش باشند و نظر ندهند وقتي ‌مي‌خواهي حرف بزني و كمند كساني كه پابه پاي تو بيايند بدون آن كه از افكارت به تو خرده گيرند.

البته هستند اما اكنون در دسترس نيستند.

بايد راه بروم پيش از آن كه اين چند روز زيباي ابتداي بهار تمام شود و اين خورشيد لعنتي جاي اين ابر‌هاي سفيد، سياه و خاكستري را در آسمان بگيرد. پيش از آن كه تابستان و گرماي مزخرفش از راه  برسد و ناي حركت را از پا‌ها، فكر و جان من بدزد.

عكاسي، نوشتن، موسيقي، كتاب، فيلم و فلسفه را وقتي دوست دارم كه بتوانم راه بروم و در موردشان فكر كنم.

رسيده‌ام به خيابان وليعصر، سيگاري آتش مي‌كنم. وقتي مي‌خواهم يك پياده روي طولاني شروع كنم خودم را به اين خيابان مي‌رسانم و زير درختان بلند آن افكارم را رها مي‌كنم تا شاخه به شاخه بالا روند و برسند به نوك بلند ترين درخت بين راه، از آنجا سر بخورند روي نزديك ترين ابر و مانند كارتن ها با بازي گوشي از اين ابر به روي ديگري بپرند و من اين پايين به شيطنت آنها بخندم و از بي‌قراريشان لذت ببرم.

همه چيزهاي خوب و زيبا براي يك پياده روي شاد حاضر است. اما اين اتفاق نمي‌افتد.

قبل از عيد اميدم به اين بود كه اين پانزده بيست روز مسافرت مرا از شر اين افكار مغشوش رهايي مي‌بخشد. اميدوار كننده بود، در اين حد كه حتي يك بار هم اين چرنديات به سراغم نيامد ولي همين كه دو روز از به تهران رسيدن گذشت، دوباره غرق آن افكار شدم، احساسات وحشتناك و وهم آور گذشته مرا به تمامي در خود گرفت و انگار بيش از پيش تا گردن در اين حالت نا اميدي فرو شده‌ام. نمي‌دانم به اميد چه چيز تازه ‌‌ي بايد ادامه دهم.

باران شروع شده، ابتدا نم‌نم و بعد شر‌شر مي‌بارد و من كه هميشه عاشق باران بوده‌ام، سخت از خيس شدن لذت مي‌برم. سيگاري ديگر آتش مي‌كنم، به گمانم دود سيگار در هواي نمناك زيبا‌تر به نظر مي‌رسد. مردم به زير طاق خانه‌ها و مغازه‌ها پناه مي‌برند و من بي‌محابا قدم مي‌زنم و بي‌توقف راه‌ مي‌روم تا باران بيشتري بخورم، افكارم نم بكشد، سنگين شود، رسوب كند و ته نشين شود در اعماق وجودم و مانند ميكروب‌هايي لا علاج مريضم كند، از پا در آوردم تا بيفتم و بميرم.

دارم به مقصد نزديك مي‌شوم بايد بيشتر خيال‌بافي كنم تا شايد زودتر از پا درآيم. افسوس، ديگر حتي مانند گذشته به آن خداي قوي، بزرگ و بالا هم چندان باوري ندارم تا دستاويزش كنم و خود را با مدد غيبي او از اين مرداب بيرون بكشم.

اعتراف به ترس و وحشت هميشه سخت است، ولي من اعتراف مي‌كنم از اين تنهايي عظيم كه مرا فرا گرفته سخت مي‌ترسم. دوستانم را بسيار دوست دارم و با آنها شادم ولي همين كه مي‌روند دوباره تنها مي‌شوم و ياد آن جمله معروف مي‌افتم كه مي‌گويد: دنيا ازدحام تنهايان است. ولي نمي‌فهمم وقتي كه استادم مي‌گويد: بايد از اين تنهايي‌تان استفاده كنيد، بايد چه كنم.

باران بند آمده و من بي‌وقفه راه مي‌روم تا به چهار راه كالج و از آنجا به حوزه هنري مي‌رسم. سالن تعطيل است. بين كافي شاپ و قهوه‌خانه دومي را انتخاب مي‌كنم و بين دود و خماري، دود را، پس دوسيب به جاي آن خانسار هميشگي سفارش مي‌دهم. نمي‌دانم دود براي من كه اين چنين سخت مريضم، خوب است يا بد، ولي دوست ندارم در خماري خيال پردازي‌ كنم.

دور تا دور قهوه‌خانه مرداني با سبيل‌هاي از بناگوش در رفته نشسته‌اند و حضور من برايشان كمي عجيب است. مردي كنارم مي‌نشيند گوشي همراهش را در مي‌آورد و با يكي از بازي هاي ورق آن شروع به ور رفتن مي‌كند. آن طرف تر كسي تركي مي‌خواند. و من هيچ نمي‌فهمم.

 چاي را داغ داغ سر مي‌كشم و زودتر بلند مي‌شوم، تا خانه راه زيادي است و من به اندازه آمدن انرژي ندارم. بايد راه بيافتم تا خيال‌بافي هايم را كامل كنم.    

                                

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 فروردین1385ساعت 8:23  توسط حمید رضا  | 

 

دوست داشتم گزارش كوتاهي از مسافرت‌مان(مسافرت جهادي فارغ التحصيلان دبيرستان مفيد1 ) كه نوروز امسال( 1385 ) در منطقه سرخس برگزار شد، بدهم ولي اطلاعاتم خيلي كامل نيست به همين دليل سعي مي‌كنم در حد آگاهي خودم خيلي مختصر دستاورد هاي خارجي و مادي مسافرت را بنويسم. (دستاورد هاي ديگر آن از ديد من بسيار اهميت بيشتري دارد كه نيازي به بيان آن نمي‌بينم.)

1_ احداث 13 خانه، اتاق وآشپزخانه براي مدد جويان تحت پوشش كميته امداد در شهر و روستا‌هاي اطراف سرخس.

2_ شروع به ساخت 2 مدرسه 5 كلاسه در روستا‌هاي نزديك.

3_ معاينه و درمان دندان‌هاي 250 نفر از افراد تحت پوشش كميته امداد به صورت رايگان.

4_ برگزاري يك دوره فشرده درس و تست براي دانش آموزان ( دختر و پسر ) دوره پيش دانشگاهي منطقه.

5_  اعزام تيم فرهنگي به روستاهاي اطراف و بازي و آموزش به كودكان و ايجاد لحظاتي شاد براي آنها.

6_ فيلم برداري و شروع به ساخت فيلمي مستند براي نشان دادن وضعيت و فقر مادي و فرهنگي منطقه.

7_ فرستادن تيمي تحت عنوان "پژوهش هاي مردمي" به مناطق مختلف كه هنگام بازديد با مردم نيز صحبت مي‌كردند و از مشكلات آنها جويا مي‌شدند. قرار است مطالعات و صحبت ها طبقه‌بندي و دسته‌بندي شوند و نتايج نهايي ان منتشر و در اختيار مسئولين قرار گيرد.

و...

 

و بزرگترین دست آورد برای من آنکه دنیا دیده تر شدم و مردمی را که از جنس من نیستند با گوشت و پوست درک و لمس کردم.

 

از آنجا كه دوست دارم بيشتر در حال زندگي كنم: به نظرم اين آخرين نوشته من در باب مسافرت امسال باشد. شايد فقط وقتي عكس ها به دستم رسيد چند تا از آنها را اين جا بگذارم.

 

و نكته آخر: پارسال كه در مسافرت مسئوليت سنگيني بردوشم بود بعد ازمسافرت احساس مي‌كردم آن را به خوبي انجام داده‌ام ولي امسال هيچ مسئوليت رسمي نداشتم با اين حال امسال هم از خودم راضي هستم و فكر مي‌كنم كمتر از پارسال براي مسافرت تلاش نكرده‌ام. كاش هر كدام از ما اين كار را مي‌كرديم.

    

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 فروردین1385ساعت 12:49  توسط حمید رضا  | 

 

از سفري بر مي‌گردم كه سرشار از تصاوير زيبا، خاطره انگيز، سخت، دردناك، متأثر كننده و شكننده بود، با لحظاتي فراموش نشدني براي ابد، با كوله باري از آموخته‌ها و آموختني‌ها.

 

*****

 

« ما چند نفر انگشت‌شماري هستيم كه آماده شده‌ايم گام پيش بگذاريم و پاي در راه. به همين دليل داغ بر ما زده‌اند - مثل قابيل - تا به اين وسيله ترس و نفرت بر انگيزيم و آدميان را از راهِ زندگی عاري از خيالپردازي‌شان دور سازيم و به راه هاي خطرناكتر بكشانيم. تمامي افرادي كه در راه تكامل بشريّت تلاش كرده‌اند، بدون استثنا همگي آنان، توانا و مؤثر بوده‌اند زيرا حاضر شده بودند سرنوشتشان را بپذيرند. »

دميان : هرمان هسه

 

*****

 

هنگام خداحافظي خيلي سعي كردم خودم رو كنترل كنم و گريه نكنم ولي باز در آخرين لحظات اشك ها سرازير شد.

گويي كودك درونم دوباره بيدار شده است.

 

+ نوشته شده در  شنبه 12 فروردین1385ساعت 17:53  توسط حمید رضا  |