تبليغاتX
صبا بی‌قرار
 

آخرين عيدي را كه خانه بودم مديون بزرگترين معلم دوران تحصيلم آقاي اسكندري هستم. سال دوم دبيرستان به جهت محدود بودن ظرفيت نمي‌توانستند همه بچه‌ها را به اردوي جهادي ببرند و مشاور هر پايه مجبور به گزينش بين دانش آموزان ثبت نام كرده بود و انتخاب نشدن آن روز ها برايم بسيار دردناك بود.

صبح روزي كه براي بدرقه دوستان به مدرسه رفته بودم، پس از حركت آنها آقاي اسكندري مشاور آن سال ما من را صدا كرد و نيم ساعتي در مورد كتاب و چيز هاي مختلف با هم حرف زديم (مي‌خواست خيلي ناراحت نباشم). يادم مي‌آيد كتابخانه‌اش هميشه پر بود از كتاب هاي جديد و شاهكار، من نيز مشتري سفت و سخت و هميشگي آن كتابخانه بودم. براي عيد جلد اول تارخ فلسفه غرب برتراندراسل را از او گرفتم و تمام عيد با آن سر و كله زدم. فكر نمي‌كنم لذت خواندنش از با رفقا بودن بيشتر بود ولي آرامشي كه من از فلسفه خواندن مي‌يابم هنوز باور نكردني است. با انكه خيلي نمي‌فهميدمش ولي ده باره و صد باره صفحات آن را مي‌خواندم. احساس مي‌كنم بيش از اين ها مديون اين معلم گرانبهايم هستم، اميدوارم سالم و سرحال باشد.

 

****

امروز به سمت سرخس حركت مي‌كنيم.كارهايم را انجام داده‌ام، كارت پستال‌ها و كتاب‌هايي كه بايد پست مي‌كردم را فرستادم فقط يك كتاب و كارت پستال باقي ماند كه به جاي آن هم ايميلي براي دوستم به عنوان تبريك سال نو فرستادم.

اميدوارم همه سال خوبي را شروع كنند.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 اسفند1384ساعت 10:42  توسط حمید رضا  | 

 

چند دانه گندم يا عدس را خيس كرده، در ظرفي پشت پنجره مي‌گذاشتيم و هر روز با دستهاي كوچكمان چند قطره آب روي آن مي‌ريختيم و بعد لحظه هايمان گره مي‌خورد به ريشه دواندن دانه‌‌ها و ساقه‌هايي كه كم‌كم قد مي‌كشيدند و جوانه هاي تازه مي‌زدند، هر روز ظهر كه از مدرسه مي‌آمديم دوان به كنار پنجره مي‌رفتيم و با هر جوانه تازه صداي شاديهايمان تمام خانه را فرا مي‌گرفت، شوق رويش تمام وجودمان را پر مي‌كرد. همين كه مي‌ديدیم دستهاي كوچك ما توانايي آن را دارد كه چند دانه كوچك را به سرانجام سبز برساند، مهمترين بخش خاطرات ما از ايام نزديك نوروز هر سال بود.

آري اينها تفكرات شيرين دوران كودكي من و شماست. دوران دبستان كه با كوچك ترين هديه‌اي شاد مي‌شديم و با كمترين اخمي بغض گلويمان را مي‌گرفت، صبح با رفقا قهر مي‌كرديم و عصر آشتي.

اما اكنون كه درگير درس و كار و پول و سياست شده‌ايم ديگر حتي به ياد آن آرزوها و خاطرات دوران كودكي هم نمي‌افتيم.

راستي چند روز است به آسمان نگاه نكرده‌ايم، چند وقت است به گذر شبها و روزها، ماه‌ها و سال‌ها فكر نكرده‌ايم. چند روز ديگر بهار مي‌آيد، عيد از راه مي‌رسد ولي ما ديگر در خانه سبزه درست نمي‌كنيم، خيلي كه هنر كنيم دو روز قبل از عيد آماده اش را برا هفت سين از بيرون مي‌خريم.

زمين مي چرخد و زمان را به پيش مي برد چه بخواهيم و چه نخواهيم. شايد بايد دوباره خاطرات و آرزوهايمان را مرور كنيم و ببينيم چه چيزهايي را در اين دنياي شلوغ از دست داده‌ايم.  

 

+ نوشته شده در  جمعه 19 اسفند1384ساعت 23:11  توسط حمید رضا  | 

 

 

گزارشي از براپايي مراسم روز جهاني زن در پارك دانشجو:

 

ساعت 3:40 - من روي سكوهاي جلوي تئاتر شهر نشسته‌ام، چند خبرنگار و عكاس در نزديكی من با هم گپ می زنند. آمدن مردم كم‌كم شروع شده، تعداد حاضرين حدود 40 نفر است و برنامه ساعت 4 شروع  خواهد ‌شد.

ساعت 3:48 - چند مرد مسن با لباس شخصي و قدهاي بلند هنگام رد شدن از جلوی ما با موبایل صحبت میکنند، توجه همه به آنها معطوف مي‌شود.

ساعت 3:55 - جمعيت به 200 نفر رسيده است.  

ساعت 4 - همه از جلوي در تئاتر به سمت محوطه باز نزديك چهار راه حركت مي‌كنند. افرادي هم كه در برنامه همايش صبح ( مجموعه فرهنگي شقايق )شركت كرده بودند از راه مي‌رسند. جمعيت بالغ بر 500 نفر شده است. همه پلاكارد‌هايي را كه دارند در دست مي‌گيرند. بيشتر حاضرين زن هستند از همه جور: از چادري تا تقريبا بي حجاب، از خانم هاي مسن تا دختر هاي 10 ساله، در ميان اين زنان مرداني هم ديده مي‌شوند كه معمولا با كسي آمده‌اند و بيشتر مشغول حرف زدن هستند.

نيروهاي امنيتي از راه مي رسند، ماشين هايشان نزديك چهار راه پارك شده است.

زمزمه جمعيت شروع مي‌شود كه سرود زن را مي‌خوانند، خبرنگاران عكس مي‌گيرند، گزارشگري از شبكه ZDF آلمان از جمعيت فيلمبرداري مي‌كند كه مأمورين او را از سكو به پايين مي‌كشند.

مأموري با بلند گو فرياد مي‌زند: پراكنده شويد. صداي جمعيت از حالت زمزمه خارج شده و بلند تر مي‌خوانند نمي دانم چه مي‌شود كه مي‌بينم در دستم پلاكاردي است كه رويش نوشته " جهان بهتري ممكن است، به دور از هرگونه خشونت "  نصفه نيمه بالايش مي‌آورم.

ساعت 4:15 - مأمورين جمعيت را محاصره كرده‌اند و شخصي با بلندگو فرياد مي‌زند تا 5 دقيقه ديگه پراكنده شويد و گرنه با شما برخورد خواهد شد. صدايش خوب بگوش نمي‌رسد جمعيت در حال خواندن هستند. مردم كمي ترسيده‌اند. 

ساعت 4:20 - جمعيت با فشار مأمورين به عقب رانده مي‌شود، تا حدودي مقاومت مي‌كنند و با هر چند قدمي كه به عقب ‌مي روند كمي ‌ايستاده و شعر مي‌خوانند.

ساعت 4:25 - گارد آهنين از راه مي‌رسد (عجيب است اين بار دير كرده‌اند) خوب هرگاه امنيت ملي كشور در خطر باشد آنها پيدايشان ‌مي‌شود و اين جمعيت حاضر به نظر بزرگ ترين تحديد ملي است. با باتوم آرام به بدن بعضي ها ‌مي زنند. فرياد دختران نزديك‌تر بلند مي‌شود: وحشي وحشي وحشي

ساعت 4:28 - شخصي با قد بلند و كاپشن چرمي كه برروي لباس نظاميش پوشيده فرياد ‌مي‌زند و باتوم را در هوا مي‌چرخاند و بي دقت ( يا با دقت) آن را به سويي ول مي‌كند كه گاه به كسي اثابت ‌مي‌كند. گويي حكم با اين حركت صادر مي‌شود: گاردهای آهنين با ديدن اين صحنه جرأت پيدا كرده و به سمت جمعيت هجوم ‌مي‌آورند.

مردم پراكنده مي‌شوند و به سويي مي‌گريزند و دوباره در ضلع جنوب وليعصر و شمال پارك در چند دسته جمع مي‌شوند، فرياد مي‌‌‌‌زنند و شعر مي‌خوانند. من هم در ميان جمعيت به اين سو و آن سو مي‌روم در كنار بقيه پلاكارد را بالا گرفته و احساس مي‌كنم با تمام وجود با نوشته روي آن يكي شده‌ام.

 مأمورين به سمت ما هجوم مي‌آورند و عربده مي‌كشند و باتوم را بر سر و روي همه مي‌كوبند فرقي نمي‌كند زن يا مرد، كوچك يا بزگ، گوشه‌ باتومي هم حواله پشت دست من مي‌شود تا از اين فيض عظيم بي بهره نباشم و مانند ديگران سالم به خانه برنگردم.

ساعت 4:50 - جمعيت به طور كامل پراكنده شده من روبروي خيابون جلوی مغازه‌اي ايستاده‌ام، مردم و عابرين اطراف چهار راه ايستاده‌اند و به شلوغي كه حالا ناشي از حضور بيش از 200 نيروي امنيتي است نگاه مي‌كنند، آنها نيز با فرياد از كنار آنجا دور مي‌شوند. نزديك به 5 ميني بوس 1 اتوبوس و 15 سواري با رنگ هاي نيروها انتظامي اطراف پارك توقف كرده اند.

 

خسته ام به سمت زير پل حافظ راه مي افتم جمعيتي كه پراكنده شده‌اند كم كم در حال دور شدن از آنجا هستند از هر 3 يا 4 نفر يكي دست يا كمرش را گرفته است. دختر كوچكي، حدوداً 12 ساله را مي‌بينم كه گريه مي‌كند، دوستانش بغلش كرده‌اند و پشتش را مي‌مالند.

در حافظ پيچيده و از آنجا وارد خيابان آبان مي‌شوم. از جلوي كافي شاپ 78 عبور مي‌كنم اكثر ميزها خالي است دور ميزي يك خانم و آقا و دور يكي ديگر 5 دختر جوان نشته‌اند و مشغول خنديدن هستند، پيش خودم مي‌گويم: حتماً روز جهاني زن را جشن گرفتند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 اسفند1384ساعت 20:7  توسط حمید رضا  | 

 

دور خواهم شد از اين خاك غريب

كه در آن هيچ كس نيست

كه در بيشه عشق

قهرمانان را بيدار كند.

 

*****

اين سه روز گذشته همش درگير همايش مهرباران بودم كه به همت سازمان دانشجويي جهاد دانشگاهي برگزار شده بود و تا فردا هم ادامه داره. تقريبا تمام گروه هاي خيرييه و جهادي دانشجويي كه فعاليت دارند د در همايش حضور داشتند و محفل بسيار خوبي براي برقراري ارتباط، بحث پيرامون مشكلات گروه هاي مختلف و راه حل هاي آن ها بود.

دبير همايش هم كه دوست و رفيق قديمي من آقاي سعيد بابايي بود كه  من رو هم به كار كشيده و حداقل كمي از فكر هاي هچل هفت اين روزها دور كرده بود. دستت درد نكنه سعيد جان.

 

من هم مجبور شدم امروز تو همايش به عنوان نماينده مسافرت هاي جهادي فارغ التحصيلان مفيد1 به معرفي مسافرت هاي خود و برنامه هاي اون طي 16 سال اخير اشاره كنم. هر چند خيلي فكر نكرده بودم ولي فكر كنم بد از آب در نيومد.

 

*****

 

روز جهاني زن چهارشنبه ۱۷ اسفند – ۸ مارساست و  برنامه هايي كه تا كنون من از برپايي‌ آنها خبر دارم.به شرح زير است.

سمينار روز دوشنبه 15 اسفند است : مکان برگزاری تالار شیخ انصاری دانشکده‌ی حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران. برنامه‌ی سمینار از ساعت 30/12 دقیقه آغاز می‌شود:
1- سخنرانی فریده ماشینی، پژوهشگر و فعال حقوق زنان
2- پخش فیلم مستند قاتل یا مقتول ساخته مهوش شیخ‌الاسلام
3- سخنرانی مرضیه مرتاضی‌لنگرودی، پژوهشگر و فعال اجتماعی
4- سخنرانی شادی صدر، وکیل دادگستری و فعال حقوق بشر
5- سخنرانی دکتر نیره توکلی، عضو هیئت علمی دانشگاه علامه طباطبایی

 

مراسم ويژه روز زن، جبهه مشارکت:
سه شنبه، 16 اسفند، از 16 تا 20 در فرهنگ‌سرای شفق (دانشجو).
خيابان يوسف آباد، کوچه بيست‌ويکم

چهارشنبه 17 اسفند از ساعت ۱۶ تا ۱۷ در پارک دانشجو : «هم انديشي زنان» و «هواداران حرکت جهانی زنان در ايران (WMW

*****

اين روز ها همش فكر مي كنم كاشكي اون روزها قبول مي كردم و پاي كار واي مي‌ستادم.

*****

تقصير خودم نبايد انقدر با آدم ها دوست و صميمي بشم، ولي خوب نمي‌شه به نظرم هر كي سرش به تنش مي‌ارزه مي‌تونم راحت با هاش دوست بشم.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 اسفند1384ساعت 19:4  توسط حمید رضا  | 

 

ديروز فوتبال ايران _كاستاريكا بود و من كه برايم مهم تر از بازي حركتي بود كه جمعي از زنان به راه انداخته بودند و مي‌خواستند براي تماشاي بازي به استاديوم بروند.

 خبري از نتيجه كارشان نداشتم تا اينكه ساعت 12 شب خانم پرستو دوكوهي در وبلاگشان نوشت كه موفق نشده اند و داستان اين كه با فريبكاري و قسم دروغ خوردن به قرآن و خدا آن ها را با اتوبوس به ميدان آزادي بر گردانده بودند.

 اول كلي حالم گرفته شد ولي بعد به نظرم اون ها چيزي رو از دست ندادن بلكه يك گام به پيروزي نزديك تر شدند، شايد چند نفري در ميان آن دختران جوان تكاني خورده باشند، شايد دفعه بعد به جای 50 نفر 100 نفر آنها را همراهي كنند و شايد روزي همه  از اين خواب زمستاني بيدار شوند.

 

به نظرم اين شكست ارزش بيشتري داشت از اون پيروزي دفعه پيش، چون با تمام وجود براي خواسته شان تلاشو مبارزه كرده اند.

 

به همه كساني كه آنجا بودند خسته نباشيد مي گويم اميدوارم اين آغازي باشه براي حركت هاي ديگر. شايد دفعه ديگر من هم براي ديدن اوضاع سر قرار حضور پيدا كنم.

 

برايم جالب است كه مي‌گويند فوتبال ربطي به سياست ندارد ولي گزارش گر مي گويد انرژي هسته اي حق مسلم ماست

و  جالب تر که بعد اين دختران علاقه مند را با لگد پراني به استاديوم راه نمي‌دهند. در كشور ما آزادي يك پسوند لازم دارد به اسم مردانه

 

لينك هاي مرتبط رو در وبلاگ خانم پرستو دو كوهي ببينيد 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 اسفند1384ساعت 12:1  توسط حمید رضا  | 

 

يك پيشنهاد : به نظر من بايد در جشنواره فيلم فجر رو تخته كنن بره پي كارش، يا حداقل هر 2 سالي يك بار، 3 سالي يك بار برگزارش كنن .مگه زوره وقتي فيلم خوب پیدا نمي شه مدام جايزه خيرات مي كنن، خدا رو شكر چند سال هم هستش كه جايزه ها رو بين فيلم ها تقسيم مي‌كنن تا هيچكس ناراضي از جشنواره بيرون نره. آقا و خانوم فلان براي اِنمين بار جايزه مي برن، اون هايي هم كه امسال نمي برن مي دونن سال ديگه يا فوقش سال بعد يه چيزي بهشون مي‌رسه.

امروز رفتم فيلم چهارشنبه سوري رو تو سينما فرهنگ ديدم. يك فيلم كاملا متوسط، (مثلا بهترين فيلم امسال بود) تنها نقطه قوت فيلم بازي خوب بازيگران و بخصوص هديه تهراني بود كه كليشه نقش هاي قبلي خودش رو كنار گذاشته بود و گر نه فيلم از هيچ نظر ديگري فوق العاده و يا در سطح بالا هم نبود. البته موسيقي انتهايي هم خوب از آب در اومده بود.

 

*****

 

امروز صبح يك كوله آبي با مارك THE NORTH FACE براي خودم خريدم. به نظرم زيبا ترين كوله ايست كه تا حالا ديده‌ام. دارم كلي با هاش حال مي‌كنم .

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 اسفند1384ساعت 18:5  توسط حمید رضا  | 

 

7 سال است كه عيد ها خانه نيستم. بجز نوروز 79 كه با مدرسه براي كنكور به اردوي علمي رفته بوديم، 6 سال ديگر را در دور ترين روستاها و محلها نسبت به خانه سپري كرده‌ام، 3 سال اطراف بوشهر، 2 سال نزديك زابل و نوروز 83 بعد از زلزله در بم. اردو هاي جهادي ايام نوروزِ من را در اين 6 سال پر كرده‌اند.

درس خواندن در دبيرستان مفيد كه به موجب مذهبي بودن خوبي ها و بدي‌هاي زيادي به دنبال داشت و در جاي خود مي توان به آن ها پرداخت، بهترين چيزي كه براي من باقي گذاشته است همين مسافرتهاي جهادي ايام نوروز است كه در زمان دانش آموزي1 بار و اكنون در زمان دانشجويي 6 بار آن را تجربه كرده‌ام و به جرات مي توانم بگويم بهترن ساعات زندگيم را در آن ها سپري كرده ام و هيچ مسافرتي اين چنين آرامشي كه در اين اردو ها دارم به من نمي‌دهد.

با دوستان قديم به مناطق محروم كشور رفتن، ديدن مردمي كه در بدترين شرايط هستند و زندگي با آنها، از ساعت 5/4 صبح بيدارشدن و كار كردن تا بعد از ظهر، گاه كارهاي سنگين بدني و گاه كارهاي مهندسي كه از دستمان بر مي‌آيدانجام دادن براي محروميت زدايي از منطقه براي مردمي كه زير يوق سرمايه داري دارند به هلاكت مي رسند. درست زماني كه ديگران تا لنگ ظهر مي‌خوابند و بعد لباس هاي شيك خود را مي‌پوشند و به مهماني مي روند و شايد از همه مهم تر حضور فرهنگي در منطقه و سر و كله زدن با بچه ها و ديدن برق شادي در چشمانشان.

دور از هياهو هاي شهري، سياست، اقتصاد و فلسفه و بخصوص امسال دور از مسائل هسته اي و هلوكاست و كاركاتور و ....

زير آسمان پر ستاره دراز كشيدن و فكر كردن به دنيا، به خود، به دوستان و به اين مردمي كه اين گونه در انتهاي دنيا به سر مي‌برند. همه خاطرات زيبايي است كه هرگز فراموش نخواهند شد.

گويا امسال مي‌رويم سرخس 24 اسفند تا 9  فروردين، سعي مي‌كنم بعدآً در اين مورد بيشتر بنويسم.       

 

+ نوشته شده در  جمعه 5 اسفند1384ساعت 15:50  توسط حمید رضا  | 

سبز، زرد، قرمز

رنگ، رنگ، رنگ

خسته ام، خسته

کاش می خوابیدم

کاش خواب می دیدم

کاش برف می بارید

سفید، سفید، سفید

*****

 

دلم یه مسافرت می خواد، یه جای دور

 

دارم میرا ( اثر: کریستوفر فرانک ) رو برای بار سوم تو این هفته می خونم، انگار جادوم کرده، خیلی دوستش دارم، مخصوصاً که یکی از دوستام برام فرستاده. هزار تا ممنون.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 اسفند1384ساعت 13:14  توسط حمید رضا  |