بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم
شانه هایت را برای گریه گردن دوست دارم
پيش نوشت: برف سنگيني ميبارد. دلم ميخواهد كوه بروم و نميتوانم ياد زمستان دو سال پيش افتادم، بر خلاف هميشه كه با تيم دانشگاه برنامه ميرفتم اين بار در شرايط نه چندان مناسب روحي به صورت انفرادي قله چين كلاغ در شمال تهران را صعود كردم. اين چند بند حاصل نوشته هاي آن روز روي قله است. چند تكه از آن سروده لوركا است كه امروز حضور ذهن ندارم تا آنها را مشخص كنم.
همه چيز جهان، در هم ميشكند
هيچ چيز بر جاي نميماند،
جز سكوت.
و سپيدي تنها رنگ برجاي مانده در خيال
شايد من نيز كوري گرفتهام.
در اين خانه سپيد،
عذاب ابدي انسان به پايان ميرسد
و برف تنها آشناي قدیمي
كه ميتواند آرامگاهي باشد هميشگي
براي خاطرات من.
با هر گام مقبره اي عميق حفر ميكنم
و باد است كه هوهو زحمت پر كردنش را ميكشد
سوالي درونم موج ميزند:
آرامگاه من كجاست؟
راستي، اين سرما از خاطرات داغ گذشته نيز جاودانه تر است
و شايد اين بار، آن را براي هميشه جاودانه كنم
در مغز استخوان هايم.
در تالاب هاي عظيمي از برف
در گفتگو با مرگ
او را مي خوانم
و او نمي آيد
مي آيد و مي رود
مي رود و مي آيد
مي خواهد بازي كند
پشت سنگ ها
بالاي كوه
رو به آفتاب
در هر قدمي
و در هر نفسي
مرگ را ميگويم
باد مويه آغاز ميكند
جام ها سپيده دمان خرد ميشود
من معلق ميان زمين و آسمان
در جدال با برف و سنگ و سرما
و انديشيدن به كودكي يا پيري
به آن زمان كه دوستان يا نيامده اند
و يا ......
قدم كه ميزنم تهي ميشوم
باز كه ميايستم رويا مي پردازم
هزار تو هايي كه زمان ميسازدشان ناپيدا ميشود
تنها كوه ميماند و من
من ميمانم ومرگ
وحشت دارم از بودن در اين تالاب ها
كوه ها چشم دوخته اند به نقطه اي در دور دست ها
برفراز دشتهاي برف پوش.
از دور كسي ميآيد، انگار آشناست.
قلبم ميلرزد
گويي زنجير شده است،
به لرزش ضرباهنگ قدمي و نفسي ناپيدا
ميشنوم او نيز ميگويد
از دور كسي ميآيد، انگار آشنا است.
من شرم دارم
به جاي تو
آن هنگام كه در چشمانت مي نگرم
و تو به من دروغ مي گويي
...
تماشاي تاتر يكي از تفريح هاي گراني است كه من خيلي دوست دارم. با يك حساب سر انگشتي با پول رفتن و آمدن و يك چيز كوچولو خوردن پنج هزار تومان برايم آب مي خورد. ولي اگر كار خوب از آب در آمده باشد مي ارزد.
يك شنبه شب به همراه خواهرم به تاتر شهر رفته و موفق شديم به عنوان آخرين نفرات بليط نمايش يك زن، يك مرد را بخريم. يك زن، يك مرد به كار گرداني آزيتا حاجيان وبر اساس نمايش نامه زن نيك ايالت سچوان اثري از برتولت برشت ( عشق من )روي صحنه رفته است.
در ابتداي نمايش اجرا به مرحوم حسين پناهي تقديم و شعري از او خوانده ميشود.
تاتر با هنر نمايي بازيگران جوان كه در ميان تماشاگران ايستاده اند و ديالوگ هاي پينگ پنگي كه بين گروه مردان و زنان رد و بدل ميشود آغاز ميشود. حضور رب و النوع ها و بازي درخشان ارژنگ امير فضلي خنده مردم را به هوا ميبرد. موسيقي زنده و حركات موزون بازيگران به همراه ترانه هاي زيبا كه بسيار دقيق انتخاب شده اند ( در بخش هاي مختلف تاتر شاهد آن هستيم ) كه توسط بازيگران همخواني ميشود نويد روز شادي را ميدهد.
بايد در اين ميان بيشترين تحسين را براي مريلا زارعي كنار گذاشت كسي كه به نظر من به تنهايي تمام بار ماجرايي تاتر را به دوش مي كشيد، در نقش دختري كه در زندگي با مشكلات مالي زيادي دست و پنجه نرم مي كند و در اين حين درگير عشقي هم شده است، داستان جوري رقم مي خورد كه او بين دل و عقل در ترديد قرار مي گيرد طرح داستان شرايط خاصي دارد كه تمايلي به لو دادن آن ندارم اما خوشبختانه به سمت كليشه شدن حركت نكرده است. حضور او در اين نقش و با توجه به اين نكته كه بيش از نيمي از طول اجرا را روي صحنه مي گذراند و تقريبا نيمي از همين زمان را نيز مجبور به فرياد كشيدن است بسيارخوب بود و با تواني باور نكردني از پس اين نقش برآمده بود. (چند وقتي است روي نقش هاي او و توانايي هايش دقيق شده ام به نظر ميرسد كاملا خود را از سطح يك بازيگر درجه دو و تلويزيوني خارج كرده و به زودي ميتواند يكي از برترين بازيگران دوران جديد سينما و تاتر ما باشد.)
آزيتا حاجيان هم بر خلاف بسياري از كارگردانان زن پر سر و صداي ما كه كار هاي متوسط و حتي ضعيفي اجرا مي كنند تا حدودي به خوبي توانسته بود با بازيگران ارتباط برقرار كند و از آن ها بازي بگيرد كه احتمالا بسياري از آن را مديون شريفي نيا است.
نمايش اگر چه با نشاط و مملو از لحظات زيبا است ولي خالي از مطالب آموزنده و سوال برانگيزاننده نيست. بيان مسائل فلسفي ارتباط انسان ها با خدايان، اشاره به موضع روانشناسانه در مورد روسپيگري، فرهنگ فقر و از همه مهم تر پرداختن به خود زندگي، كار را فرا تر از يك تاتر سطحي و عامه پسند مي كند كه من و بسياري از تماشاگران را خوشحال و راضي به خانه بر مي گرداند.
وقتي نگاه ميكني به يك نوكر (عبد) و يك عاشق در ظاهر هر دو يك كار را ميكنند، هر دو فرمان برند. هيچ يك از دستوري كه برشان فرمان داده شده خطا نميكنند؛ ولي اين كجا و آن كجا. در واقع اين دو فرمانبري از چهار جهت با هم متفاوت است:
1_ نوكر( عبد ) آنچه او را به فرمانبرداري وا مي دارد" ترس" است. اما در حالت دوم اين "مهر" است كه به عاشق فرمان ميدهد.
2_ اگر نوكر از تير رس ارباب دور شود، كار هاي خلاف دستور او انجام مي دهد؛ چراكه تمام آنچه او را به اطاعت وا مي داشته، ترس بوده است. ترس وقتي حاكم است كه ارباب ناظر است. حال اگر در جايي ارباب ناظر نباشد او هم كار هاي ديگري ميكند. كارهايي كه مورد امر ارباب نيست. و حتي كار هايي كه مورد نهي اوست. اما كسي كه عاشق ديگري است برايش حضور فيزيكي معشوق اصلا مطرح نيست. بنابراين هيچ گاه گريختن از فرمان معنا نمي يابد.چون اطاعت براي عاشق بار نيست كه بخواهد از آن شانه خالي كند. براي عبد است كه اطاعت بار است.
3_ اگر نوكر حتي اظهار هم نكند، وقتي كاري براي ارباب انجام مي دهد "منّت" ميگذارد كه بهر حال كاري براي او انجام داده است. اما عاشقي كه براي معشوق كاري انجام مي دهد، نه تنها منت نميگذارد، كه منت هم ميكشد و اين خيلي تفاوت ايجاد ميكند.
4_نوكر در كار هاي خويش خوشايند ارباب را مي جويد تا بر او سخت نگيرد ولي عاشق در امور خويش به دنبال مصلحت معشوق است، چارا كه براستي آرامش خود را در آرامش معشوق مي بيند.
چندي پيش حسين درخشان در وبلاگش مطلبي نوشته بود تحت عنوان: "عباراتي كه از آن بدم ميآيد." و در ذيل آن ده كلمه را كه به نظرش بايد از دايره لغات حذف شوند را نوشته و براي هر كدام دلايلي ذكر كرده بود. اولين عبارتي كه آن روز ها به ذهنم رسيد؛ عبارتي است كه اين روز ها بيشتر مي شنوم. " موظفیم به انجام تکلیف."
اين عبارت برايم گوياي همان رابطه ارباب و نوكر است. كدام تكليف؟ كدام دستور ؟ كدام ارباب است كه اين چنين آدم ها را وا مي دارد به نوكري؟ پس سرشت شخصي آدم ها يه كجا پرتاب شده است؟ آن تيپولوژي هاي مختلفي كه هر يك از ما داريم چه مي شود؟ انگار قرار است همه از روي يك نسخه كپي كنيم، وظايفمان را؟
اگر قرار است كاري انجام دهم ترجيح مي دهم عاشق آن كار باشم تا اين كه كسي بگويد:" اين تكليف است، چرا ندارد، تو موظفي به تكليف." و دوست ندارم آدم هايي را كه مي گويند اگر وظيفه باشد هستيم.
اگر به آن راه، به آن كار و به آن هدف عشق مي ورزيم خوب اين گوي و اين ميدان، اگر هم اهل راه نيستيم بگذاريم و برويم جايي ديگر كه عاشق باشيم.
حرف نا گفته زياد است ولي هنوز در تفكرم بين سخن گفتن و اختيار سكوت.
از روز اول هم آب من با اين جناب كانت و آن اخلاق وظيفه محورش در يك جوب نمي رفت. اساسا در دايره اخلاقيات باور هاي ويليام ديويد راس را بيشتر مي پسندم. چون ديگر اين چنين از وظيفههايي نوشته از قبل سخن نمي گويد.
هفته بعد امتحان هاي ترم شروع مي شه و من كم كم يادم مي افته كه كلي درس نخونده و پروژه ناتموم دارم. خوب، البته درس ها سخت نيست كل جزوه ها به اندازه جزوه 2 تا از درساي دوره كارشناسي هم نمي شه، ولي پروژه ها خيلي سنگينه و حسابي كار لازم دارن.
براي درس روش تحقيق و درس روشهاي برنامه ريزي شهري، روي يك پروژه با عنوان " حاشيه نشيني" ( اسكان غير رسمي ) كه معضلات اجتماعي بسياري در پي داره، كار مي كنم. دليل انتخاب موضوع هم نزديكي به مباحث جامعه شناسي بود كه من بشدت به اون ها علاقه دارم. اما هنوز نتونستم كتاب يا منابعي ( فارسي ) پيدا كنم كه از ديد جامعه شناسي به اين پديده نگريسته باشه، فقط چند مقاله پراكنده در اينترنت پيدا كردم. از ديده شهرسازي تو اين زمينه منابع گسترده تر به نظر مي رسه و بيشتر كار شده (من بيشتر ميدونم). اگه كسي كتاب يا مرجع خاصي مي شناسه كه به اين مقوله پرداخته حتما يه آماري به من بده تا هرچه زود تر اون رو تهيه كنم. البته هفته بعد مي رم دانشگاه تربيت مدرس و بهشتي يه نگاهي به پايان نامه ها بندازم. يه چيز ديگه هم كه براي خودم جالبه و هيچ چيزي در موردش نمي دونم اينه كه در مناطق حاشيه اي تاثيرات رفتاري بر زنها و مردها چه تفاوت هايي با هم داره و اصولا چه تفاوت هاي شاخصي در پرورش اونها ديده مي شه، بدم نمياد تو اين زمينه هم كاري بكنم.
خلاصه كه بايد سگ دو بزنم تا اين پروژه ها درست حسابي از كار در بياد.
چقدر حال مي ده يه كافي شاپ غير منتظره.
تو خونه نشسته بودم، همه سايت ها رو چك كرده بودم، چند تا نامه هم برا دوستام نوشته بودم، حال درس خوندنم نداشتم، خونه هم كسي نبود بجز خواهرم كه داشت مي خوابيد. منم خميازه ميكشيدم كه يه دفه آرش زنگ زد: خونه اي. گفتم: آره. گفت: لباس به پوش بيا پايين. 15دقيقه بعد تو كافي شاپ نشسته بوديم و هات شكلات مي خورديم، آخ كه تو اين هواي سرد چقدر چسبيد. كلي از اين در و اون در حرف زديم ولي خوب اصل مطلب مثل بقيه صحبت هاي اين روزها در مورد مسافرت بود.
*****
حوزه هنري تهران از همون آغاز تاسيس نقش پيشرو را در عرصه فرهنگ و هنر ما بازي مي كرد. نسل قبل از من با فيلم هاي مخملباف، حاتمي كيا، افخمي، تقوايي و... كه با تهيه كنندگي حوزه ساخته مي شد با حوزه آشنا شدند و پس از اون شايد بعضي هم نسلهاي من بهترين مجله اي كه هنوز ديده باشند مجله فرهنگي هنري" مهر " باشه كه اون روز ها با قيمت بسيار عالي 20 تومان با كيفيت و محتوايي عاليتر چاپ مي شد. فكر ميكنم كساني مثل نيك آهنگ كوثر، ابراهيم نبوي، حسين معززي نيا از همين نشريه مهر كم كم رشد كردند و به اين جاهايي كه امروز هستند رسيدند.
يكي از فعاليت هاي اين حوزه هنري كه به گمانم حدود 10 سالي است شروع شده، برنامه "شب فيلمنامه "در سالن كوچك ( امروزه به نام خانه فيلم ايران معروف است ) ميباشد كه براي بسياري از منتقدين و اهالي سينماي ما اسمي آشنا است. دقيقا همان زمانهايي كه پخش فيلم خارجي در سالن سينماهاي ايران ممنوع شده بود، اين مجموعه با همت آقاي مجيد بسطامي كه نوشته هاي خوب ايشان را اين روز ها در دنياي تصوير و جديدتر در شرق پيرامون فيلم هاي روز دنيا ميخوانيم ( در تورنتو ساكن هستند ) راه اندازي شد كه تا امروز ادامه دارد. داستان از اين قرار است كه سالن كوچك سالني با ظرفيت 50 نفر، هر هفته در چندين سانس فيلم هاي بسيار خوب خارجي رو با زير نويس بسيار خوب فارسي و با سانسور كم پخش مي كند (حتي گاهي موسيقي زمينه فيلم را هم زير نويس مي زنند. ) كه به تازگي هم سانسور هاي آن بسيار كمتر شده. از خصوصيات اين سالن فرهنگ و شعور بالاي تماشاگران آن است كه معمولا مشتري هاي ثابت آنجا هستند. هنگام پخش فيلم در سالن، كوچك ترين حرفي زده نمي شود، كسي چيزي نمي خورد، موبايل ها همه خاموش هستند. اين ها همه قانوني است كه همه مي دانند و معمولا نيازي به تذكر نيست.
در طي اين 6 سالي كه در اين برنامه ها شركت ميكنم بسياري از شاهكارهاي تاريخ سينما (قصههاي عامه پسند، باشگاه مشتزني، لوليتا، رواني، گاو خشمگين، و....) را در اين سالن ديده ام و با بسيار از آنها خاطرات زيادي دارم، حتي هفته هايي رو بخاطر ميآورم كه5 روزش را براي ديدن فيلم به آنجا مي رفتم و يا روز هايي كه در سالن 50 نفري فقط 2 نفر حضور داشتن و يا فيلم "رقصنده در تاريكي" كه بيش از نيمي از سالن در حال گريستن بودند و خاطرات بسيار ديگري از اين دست.
در طي اين دو هفته گذشته هم طبق معمول 2 فيلم خوب 2005 در اين محل اكران شد. اولي "مترجم The Interpreter" كه خوب فيلم قابل ستايشي است با بازي نيكل كيدمن كه به بازيگري پخته و كامل تبديل شده و دومي" تصادف crush " كه ديروز ديدم. فيلم از ساختاري چند لايه تشكيل شده كه با پس و پيش كردن زمان و تدوين فوق العاده گاه من رو به ياد قصه هاي عامه پسند مي انداخت، بخصوص كه داستان هم مانند آن فيلم بر يك سري تصادفاتي بنا شده است.
براي آنهايي هم كه عاشق تيم برتون هستند بگويم كه برنامه هفته بعد" چارلي و كارخانه شكلات سازي" است كه از شنبه تا چهار شنبه در دو سانس 16 و 18:30 اكران مي شود.
در این شهر شلوغ، خوابگاه ما در انتهاي بازار بزرگ اصفهان واقع شده است. شب هنگام در طول بازار به جز چند دوچرخه سوار و گاه مردمي كه در كنار درب ورودي تيمچه ها نشسته اند كس ديگري دیده نمی شود، راسته بازاري كه صبح ها از شلوغي حتي صداي كنار دستيت را نمي شنوي اكنون سرشار از سكوت است. و قدم زدن در این سکوت عالمی دارد.
پس از پيچي سردر اصلي بازار قيصريه مقابلم ظاهر مي شود و نماي گنبد، مناره ها و سردر مسجد شاه از دور خود را به رخ مي كشد. كمي كه جلو مي روم انفجار نور و فضا كه مشخصه اي اصلي مكتب اصفهان است چشمانم را خيره مي كند، به راستي عظمتي است اين ميدان. تصوير مسجد شيخ لطف الله و ماه در حوض وسط ميدان شوق تماشا را در وجودم به بينهايت ميل مي دهد. تمام حس هايم را براي ادراك فضا به كار مي گيرم و با هر گام شعفي تازه در ذهنم نقش مي بندد. چند لحظه اي در چمن هاي وسط ميدان دراز مي كشم. گذر زمان را فقط سرماي نقش بسته بر صورتم به من گوشزد مي كند گويي 20 دقيق ايست بي حركت به آسمان مي نگرم.
مقابل عاليقاپو كه مي رسم چشمانم مي خواهد از جا كنده شود. اين عمارت شاهنشاهي همچنان مظهر حكومت است در ميدان، چشمانم را مي بندم و سعي مي كنم به 2 قاب عكسي كه بر دیوار عمارت نصب شده است فكر نكنم، ولي انگار نمي شود بي واكنش از كنارش گذشت. تمام زيبايي بنا برايم بي ارزش مي شود هنگامی که دو باره به آن نگاه مي كنم. گویی تاریخ پادشاهی در این مملکت تمامی ندارد.
****
و تنها آزادي است كه معنا دارد و من به آن تساوي حقوق انسان معتقدم كه در مورد همه ي افراد مصداق داشته باشد . من با هر كس كه آزادي انسان را به بند مي كشد خواهم جنگيد و معتقدم كه آزادي رهايي انسان براي تعالي است.
خلبان جنگي : آنتوان دو سنت اگزو پري ( این کتاب رو خیلی دوست دارم، هم یه شاهکار ادبی است و هم هدیه ای از دوست گرامیم علی آقا است.)
****
کمی نگرانت بودم، به خونت زنگ زدم، نگرانیم بیشتر شد. بهت ميل زدم ، ازت خبري نشد. سخت نگرانتم. اگر خوبي، اگر اين رو مي خوني، خبري بده فرقي نمي كند چه جوري، فقط بگو خوبي، یا یه نشونی از خودت باقی بذار ......
كريسمس مبارك.
شب يلداي من جمعه بود نه چهار شنبه، چهار شنبه كمي خرت و پرت خوردم بعدش هم مثل هميشه سربه سر خواهرم گذاشتم و زود خوابيدم(منظورم ساعت 12است). كلا من براي اين گونه روز ها قداست خاصي قائل نيستم. البته به نظرم خوبه يه روز هايي باشه كه همه با هم توش جشن بگيرن و شاد باشن بخصوص برای ما ايراني ها كه همش در حال سوگواري هستيم.
هر روزي كه برام روز خوبيه مي تونه شب يلدا باشه. يا مثلا از ديد معنوي هر شبي كه زندگيم پر بار باشه مي تونه شب قدر باشه ( اين ديد منه كاري به تفكرات مذهبي ندارم).
جمعه شب كلي زير بارون راه رفتم به حرف های مامانم هم اصلا گوش ندادم كه می گفت كلاهت رو بكش سرت. موش آب كشيده شدم. خیلی حال كردم و كلي فكراي خوب تو سرم چرخيد. يه جوراي به همه دوستام و همه لحظه هاي خوب زندگيم فكر كردم، از اردو هاي دبيرستان گرفته تا "اي ايران" هاي رو قله ها زمان دانشگاه، بيل زدن تو بوشهر و بم، جلسات كتاب خوني و بحث هاي روشن فكري، پياده روي تو شيراز، به اين دوستاي جديد وبلاگيم كه كلا هويت جديدي داره از دوستي با اون ها برام تعريف مي شه، به اين آقاي شكلاتي هم كه يه روزي براش هورا مي كشيدم هم فكر كردم، حتي به احمدي نژاد هم فكر كردم و اين كه استادم هميشه مي گه بايد به همه مردم عشق بورزي حتي اگه درست در نقطه مقابل تو ايستاده باشن( تو دلم مي گم استاد شاگرد خوبي تربيت نكردي). راستي به يه دوست جديدم هم كه بدون اين كه به فهمم لينك منو گذاشته تو بلاگش هم فكر كردم.
زمستون رو دوست دارم هر چند به پاييز نمي رسه.
در مورد داستان مردي با عباي شكلاتي هم نمي دونم چه نظري بايد بدم حرف در مورد عطا و لقاي خاتمي زياده. ولي چيزي كه الان به ذهنم مي رسه اينه كه با يك صفحه طراحي شده و يك پست پيش از نوشتن و با 700 تا كامنت نمي شه يكي رو وبلاگ نويس كرد. چه بسا مدتي بنويسه و بعد بي خيال بشه و يا نه بي خيال باشه و گاهي كه لازم شد دم يك انتخاباتي، اتفاقي، يا چيز ديگري از اون به عنوان يك عنصر تبليغاتي استفاده كنه. اين به نظرم از ارزش وبلاگ كم مي كنه، كلا بايد آدم ها به بلوغ وبلاگ نويسي برسن، مثل خيلي كار هاي ديگه كه يك بلوغ خاص خودش رو مي خواد. من كه فعلا لينك اون رو تو پيوند هاي وبلاگم نمي گذارم.
اين روز ها اساسي دارم با نيك آهنگ حال مي كنم.